لبخندِ کمرنگِ اوبانای، وقتی به گزینههای میتسوری گوش مید
لبخندِ کمرنگِ اوبانای، وقتی به گزینههای میتسوری گوش میداد، به تدریج جایش را به حالتی از تعجب و بعد، سکوتی عمیق داد. انگار تمامِ دنیایِ مدرن را گشته بود و هیچ پناهگاهی برایِ روحی که تازه بیدار شده بود، پیدا نمیکرد.
وقتی میتسوری با آهی عمیق و صدایی که کمی بغض داشت، دلایلش را گفت، اوبانای فقط سرش را تکان داد. کلماتِ او، مثلِ پتک، رویِ افکارِ پراکندهی اوبانای فرود آمد: «داداشم... مامانم... خواهرم...» هر کدام از اینها، مثلِ دیواری بودند که بینِ آنها و آرزویِ دیدارِ خصوصی حائل میشد.
وقتی میتسوری گفت: «یه جایی هست...» اوبانای، که انتظارِ یک پیشنهادِ عادی را داشت، با کنجکاوی پرسید: «کجا؟»
اما جوابی که شنید، او را میخکوب کرد. **«همون جایی که ما رو ۲۰۰ سال پیش دفن کردن.»**
گویی زمان برایِ لحظهای از حرکت ایستاد. اوبانای به چشمانِ میتسوری خیره شد. آن چشمها، که همیشه پر از شادی و هیجان بود، حالا دریایی از خاطراتِ فراموششده و آرزوهایِ سرکوبشده را در خود داشت.
میتسوری ادامه داد، صدایش کمی لرزید، اما قاطع بود: **«خیلی دلم میخواد برم، چند وقته توی ذهممه. با من میای؟»**
در میانِ تمامِ گزینههایِ منطقی و روزمرهای که در ذهنِ اوبانای میگذشت، این پیشنهاد، مثلِ یک شعلهیِ ناگهانی، تمامِ وجودش را فرا گرفت. مکانی که شاهدِ پایانِ زندگیِ قبلیشان بود، مکانی که شاید آخرین بار همدیگر را در آن دیده بودند... مکانی که نه تنها خاطرات، بلکه شاید تسلیبخشِ روحِ خستهشان باشد.
اوبانای، با نگاهی که پر از فهم و پذیرش بود، لبخندی زد؛ لبخندی عمیقتر و معنادارتر از هر لبخندی که تا به حال دیده بود. او به آرامی، و با تمامِ وجود، گفت:
— **«با کمالِ میل.»**
***
وقتی میتسوری با آهی عمیق و صدایی که کمی بغض داشت، دلایلش را گفت، اوبانای فقط سرش را تکان داد. کلماتِ او، مثلِ پتک، رویِ افکارِ پراکندهی اوبانای فرود آمد: «داداشم... مامانم... خواهرم...» هر کدام از اینها، مثلِ دیواری بودند که بینِ آنها و آرزویِ دیدارِ خصوصی حائل میشد.
وقتی میتسوری گفت: «یه جایی هست...» اوبانای، که انتظارِ یک پیشنهادِ عادی را داشت، با کنجکاوی پرسید: «کجا؟»
اما جوابی که شنید، او را میخکوب کرد. **«همون جایی که ما رو ۲۰۰ سال پیش دفن کردن.»**
گویی زمان برایِ لحظهای از حرکت ایستاد. اوبانای به چشمانِ میتسوری خیره شد. آن چشمها، که همیشه پر از شادی و هیجان بود، حالا دریایی از خاطراتِ فراموششده و آرزوهایِ سرکوبشده را در خود داشت.
میتسوری ادامه داد، صدایش کمی لرزید، اما قاطع بود: **«خیلی دلم میخواد برم، چند وقته توی ذهممه. با من میای؟»**
در میانِ تمامِ گزینههایِ منطقی و روزمرهای که در ذهنِ اوبانای میگذشت، این پیشنهاد، مثلِ یک شعلهیِ ناگهانی، تمامِ وجودش را فرا گرفت. مکانی که شاهدِ پایانِ زندگیِ قبلیشان بود، مکانی که شاید آخرین بار همدیگر را در آن دیده بودند... مکانی که نه تنها خاطرات، بلکه شاید تسلیبخشِ روحِ خستهشان باشد.
اوبانای، با نگاهی که پر از فهم و پذیرش بود، لبخندی زد؛ لبخندی عمیقتر و معنادارتر از هر لبخندی که تا به حال دیده بود. او به آرامی، و با تمامِ وجود، گفت:
— **«با کمالِ میل.»**
***
- ۲۴
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط