{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 24

پارت 24
جذابیتم چشمه همه دخترای دانشگاهو کور میکنه عجب جیگیری شدی سامی خان (بسه دیگه دیرت شد) سریع از اتاق پریدم بیرون و پیش به سوی دانشگاه... خب بچه ها باید به گروه های 4نفره تقسیمتون میکنم که این پروژه عکاسی از جاهای دیدنی شهرمون رو انجام بدین از روستاها و امامزاده های اطرافه شهرم میتونین عکس بگیرین... واویلا خدا کنه با سهیلا هم گروه بشم  خب اقای محمد صالحی و خانومه سهیلا مقدم و اقای سامیار مقدم و خانوم آنیکا محبی  لطفا بلند شین هر چهارتامون بلند شدیم وقتی به عضای گروه نگاه کردم خشکم زد وای بازم این دختره  پس اسمش انیکاس چشمم افتاد به سهیلا و محمد یه جوره خاصی بهم نگاه میکردن اخمام رفت تو هم نکنه چیزی بینشونه؟استاد گفت بشینین لطفا خب شما به شهرستانه(مریوان) میرین و از جاهای دیدنی و....  عکس میگیرین و یک هفته وقت دارین و...  دیگه بقیه حرفاشو نشنیدم یعنی من باید با این دختره برم؟ خدایا این دیگه چه شانسیه اخه...  کلاس تموم شد و تو حیاط ایستادیم و منتظر موندیم تا محمد و آنیکا بیان برنامه ریزی کنیم برا فردا  (چه زود پسر خاله میشی آنیکا نه خانوم محبی) خب حالا خانوم محبی...  رسیدیم خونه اخ این دختره اعصاب برا ادم نمیزاره میگم هرکی با ماشینه خودش بیاد میگه نه همه با یه ماشین بریم اخرشم دعوامون شد دلم میخواست لهش کنم اما عجیب ترش این بود که سهیلا هرچی محمد میگفت تایید میکرد اخرش میفهمم چی بینشونه... نشسته بودم رو تختم که یهو یکی گفت میخوای چیو بفهمی؟ اطرافمو نگاه کردم کسی نبود مطمعینن سهیلاس چون فقط اون میتونه نامریی بشه گفتم اینکه چی بینه تو و محمده ظاهر شد و اومد کنارم نشست اما من اینارو تو ذهنم گفتم پس چجوری شنید فکرمو به زبون اوردم  من اینارو تو ذهنم گفتم تو چجوری  یهو پرید وسط حرفم من میتونم ذهنتو بخونم  چییییی پس چرا من نمیتونم گفت چون من دوساله این نیرو رو کشف کردم اقای زرنگ تو هنوز دو روز بیشتر نیست که بهش پی بردی گفتم خب ب منم یاد بده دیگه یه لبخنده دندون نما زدو گفت نمیشهههه 😁 باشه اخرش خودم یاد میگیرم اونوقت دارم برات حالا بگو ببینم چی بینه تو اون مرتیکه اس؟ استرس رو تو چشماش دیدم سرش و انداخت پایین و گفت چیزی نیست داداش گفتم ببین ابجی خوشگلم  تو یکی یدونه منی دوست ندارم اسیب ببینی بهتره هر چی هست بهم بگی که من طبق اون رفتار کنم و بتونم ازت محافظت کنم یادته بابا چی گفت؛ شما دوتا همیشه و همه جا باید حواستون بهم باشه  پس اگه من ندونم چجوری باید مواظبت باشم ها؟  اروم سرشو اورد بالا و گفت ما تو مرحله اشنای هستیم داداش چیزی فعلا بینمون نیست پیشنهاد داد منم ازش خوشم اومد و گفت یه مدت برا اشنای باهم در ارتباط باشم نمیدونم چرا یه حسه عجبی داشتم حسودی نبود
دیدگاه ها (۹)

پارت 25فقط با شوق و ذوق در موردش حرف میزد ناراحت شدم نمیدونم...

پارت 26 درم بست چه مامانه باحالی داشت 😂🤣منم دره کمدو محکم بس...

پارت 23بلند شد ایستادو ترس به اطافش نگاه میکرد منم شیطنتم گل...

پارت 22بعده جارو کردنه میز اوم یعنی تموم کردنه غذام رفتم ببی...

این چند وقت اصلا خوش نیستممممدلم برا نیما و نیواد تنگ شدهبرا...

من: تهیونگ خودمی توتهیونگ: کی منو میگی من : اره تو رو میگم ت...

خبخب از اونجایی که شَلَّم( یعنی ناتوانم💪) و نمیتوانم اوسی سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط