sharonstar
🦋#sharon.star
سکوت اتاق تنها با خشخش مداد روی کاغذ شکسته میشد. جونگکوک خم شده بود بر دفتر، گویی هر خطی که میکشید نه صرفاً بر صفحه، که بر روح خودش حک میشد. چشمان تهیونگ، استادش، به تدریج از دل سایهها سر برمیآوردند؛ نگاهی سرد، نافذ، و در عین حال بیرحمانه زیبا.
او میدانست این نگاهها مال او نیستند؛ هرگز نمیتوانند باشند. آنها به جهانی تعلق داشتند که پر از وقار و دستنیافتنی بود. اما چگونه میشد انکار کرد؟ چگونه میشد انکار کرد که لرزش دستش، تپش بیامان قلبش، و اضطرابی که در سینهاش میسوخت، همه از حقیقتی پرده برمیداشتند که نفس او را در زنجیر گرفته بود؟
تهیونگ برایش تنها یک استاد نبود. او همان صدایی بود که در سکوت ذهنش طنین میانداخت، همان حضوری که در هر لحظهی شبانهاش سنگینی میکرد، همان خدایی که نمیخواست به او ایمان بیاورد، اما به اجبار دل، زانو زده بود.
جونگکوک دست از کشیدن کشید، مداد بر روی دفتر متوقف شد. چشمهای تهیونگ از دل نقاشی به او خیره شدند، انگار حقیقت را میدانستند. او نفس عمیقی کشید و زمزمهای که بیشتر شبیه اعتراف بود، از لبانش رها شد:
«این چشمها… لعنت بر من، چرا چنین با من میکنند؟ من فقط خواستم نقاشی کنم، فقط خواستم خطوطی بیجان را بر کاغذ بکشانم. اما حالا، هر چه بیشتر نگاه میکنم، کمتر از حقیقت میتوانم بگریزم.
استاد… نه، تهیونگ… تو برای من صرفاً انسانی نیستی. تو حضوری هستی که مرا به زانو میکوبد، همان جاذبهای که از درون میسوزاند و بیرون را میخشکاند. آیا این احترام است؟ نه، این دیگر احترام نیست. آیا این عشق است؟ شاید… اما عشقی که همچون زهر، در رگهایم میدود.
من شاگردی بیش نیستم، و تو، خورشیدی دور و دستنیافتنی. و با این همه، چه نفرین تلخی است که قلب من به سمت تو کشیده میشود، گویی هیچ قانونی، هیچ ترسی، و هیچ خدایی نمیتواند مانع این سقوط شود.
آه، اگر روزی لب به اعتراف بگشایم، همه چیز پایان خواهد یافت؛ هم زندگیام، هم آرامشم. پس بگذار این راز در اعماق من بماند، همانجا که تاریکترین اندیشهها و گناهکارترین آرزوها آرمیدهاند. و اگر این راز مرا نابود کند… چه باک؟ مگر نه اینکه انسان، همیشه در برابر بزرگترین حقیقتهایش، قربانی میشود؟»
#تهیونگ #جونگکوک #بی_تی_اس #تهکوک #فیکشن
^^آکوما^^
سکوت اتاق تنها با خشخش مداد روی کاغذ شکسته میشد. جونگکوک خم شده بود بر دفتر، گویی هر خطی که میکشید نه صرفاً بر صفحه، که بر روح خودش حک میشد. چشمان تهیونگ، استادش، به تدریج از دل سایهها سر برمیآوردند؛ نگاهی سرد، نافذ، و در عین حال بیرحمانه زیبا.
او میدانست این نگاهها مال او نیستند؛ هرگز نمیتوانند باشند. آنها به جهانی تعلق داشتند که پر از وقار و دستنیافتنی بود. اما چگونه میشد انکار کرد؟ چگونه میشد انکار کرد که لرزش دستش، تپش بیامان قلبش، و اضطرابی که در سینهاش میسوخت، همه از حقیقتی پرده برمیداشتند که نفس او را در زنجیر گرفته بود؟
تهیونگ برایش تنها یک استاد نبود. او همان صدایی بود که در سکوت ذهنش طنین میانداخت، همان حضوری که در هر لحظهی شبانهاش سنگینی میکرد، همان خدایی که نمیخواست به او ایمان بیاورد، اما به اجبار دل، زانو زده بود.
جونگکوک دست از کشیدن کشید، مداد بر روی دفتر متوقف شد. چشمهای تهیونگ از دل نقاشی به او خیره شدند، انگار حقیقت را میدانستند. او نفس عمیقی کشید و زمزمهای که بیشتر شبیه اعتراف بود، از لبانش رها شد:
«این چشمها… لعنت بر من، چرا چنین با من میکنند؟ من فقط خواستم نقاشی کنم، فقط خواستم خطوطی بیجان را بر کاغذ بکشانم. اما حالا، هر چه بیشتر نگاه میکنم، کمتر از حقیقت میتوانم بگریزم.
استاد… نه، تهیونگ… تو برای من صرفاً انسانی نیستی. تو حضوری هستی که مرا به زانو میکوبد، همان جاذبهای که از درون میسوزاند و بیرون را میخشکاند. آیا این احترام است؟ نه، این دیگر احترام نیست. آیا این عشق است؟ شاید… اما عشقی که همچون زهر، در رگهایم میدود.
من شاگردی بیش نیستم، و تو، خورشیدی دور و دستنیافتنی. و با این همه، چه نفرین تلخی است که قلب من به سمت تو کشیده میشود، گویی هیچ قانونی، هیچ ترسی، و هیچ خدایی نمیتواند مانع این سقوط شود.
آه، اگر روزی لب به اعتراف بگشایم، همه چیز پایان خواهد یافت؛ هم زندگیام، هم آرامشم. پس بگذار این راز در اعماق من بماند، همانجا که تاریکترین اندیشهها و گناهکارترین آرزوها آرمیدهاند. و اگر این راز مرا نابود کند… چه باک؟ مگر نه اینکه انسان، همیشه در برابر بزرگترین حقیقتهایش، قربانی میشود؟»
#تهیونگ #جونگکوک #بی_تی_اس #تهکوک #فیکشن
^^آکوما^^
- ۲.۰k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط