part
part10
.
.
یونجون یه قهوه برای خودش ریخت و جلوی تلوزیون روی کاناپه نشست و فیلم رندومی که از تلوزیون پخش میشد رو میدید، بارون هنوز هم به طرز دیوونه واری داشت میبارید و هر لحظه شدید تر میشد با صدای برخورد قطرات بارون به پنجره غرق افکارش شد همیشه وقتی بارون میبارید به اون فکر میکرد.. چقدر عاشق بارون بود، یاد اون روز افتاد..اون روزا بهترین لحظات عمرش بودن، بدون هیچ درد و فکر اضافه ای فقط کنار هم..
فلش بک
+هی چوی یونجون همونجا وایساااا
بارون شدیدی میبارید و اونا تو راه برگشت از مدرسه بودن یون چتر بومگیو رو گرفته بود و داشت میدوید، دوست داشت حرص خوردن اون بچه رو ببینه
_ اگه میتونی بیا بگیرش.. حقته خیس بشی تا بفهمی دوباره منو مسخره نکنی!!
+یونجوننن باهات شوخی ندارم ببین کلا خیس شدم آشغال اگه الان نیای بد میبینی هااا!اصلا خوب کردم بهت گفتم عقب مونده کله فندقی!
یونجون بلند میخندید و سرعتشو بیشتر میکرد بوم هم با دیدن یونجون به خنده افتاده بود
+اینجوریه؟ پس توهم باید خیس بشی
یونجون از دویدن وایساد و سمت بومگیو برگشت همون لحظه بوم چتر یونجونو گرفت و اونور پرت کرد حالا هردو داشتن زیر بارون خیس میشدن، یونجون با قیافه ای پوکر به بوم زل زده بود خنده شیطنت امیزی کرد و بوم رو هل داد و بوم روی زمین خیس افتاد، و بعد فرار کرد
_اگه تونستی بگیرم
+هوووی چوی یونجونننننن
پایان فلش بک
+چوی یونجون!
یونجون با تعجب سرشو برگردوند و همخونه جدیدشو دید که دم در با همون چتری که براش گذاشته بود وایساده و اخم کرده بود
+چرا گفتی من اضافه کاری وایسم؟ میدونی چقدر منتظر اتوبوس بودم؟ اکه این چتر نبود الان موش اب کشیده بودم؟
یونجون هنوزم تو شوک بود این پسر با موهای خیس و اون غر غر کردناش دقیقا شبیه بومگیو شده بود.. نه... نه... بازم داشت کنترلشو از دست میداد باید خودشو جمع و جور میکرد
_چوی یونجون؟ هه حق نداری اینجوری صدام کنی
+چرا؟
_چون.. چون... ازم کوچیکتری
+چند سالته مگه؟ ها؟ من 25سالمه بچه
_27
بوم از جوابی که شنید تعجب کرد ولی به روش نیاورد
+عوضی بحثو عوض میکنی
_چی گفتی؟
+هیچی! باشه بهت میگم هیونگ خوبه؟
یونجون بدون دادن جوابی بلند شد و بعد خاموش کردن تلوزیون رفت اتاقش و درو قفل کرد.. چقدر میترسید از نزدیکی به این بچه.. مثل همون زمانی که با بومگیو بود..!
+حیوون زبون نفهم جواب منو نمیدی ها؟ نشونت میدم مریض سادیسمی
بوم هم بعد عوض کردن لباساش و گرفتن دوش خوابید
.
مثل هر شب نمیتونست بخوابه ولی به خاطر کارش نمیتونست مست کنه البته چه فایده؟ دیگه حتی موقع مستی هم نمیتونست ببینتش
توذهنش بازم داشت خاطراتشونو مرور میکرد ولی در عین حال درگیر این پسره بود که فقط دوروزه میشناستش
_چیکار کردی بوم؟ بامن چیکار کردی لعنتی؟
.
.
.
.
یونجون یه قهوه برای خودش ریخت و جلوی تلوزیون روی کاناپه نشست و فیلم رندومی که از تلوزیون پخش میشد رو میدید، بارون هنوز هم به طرز دیوونه واری داشت میبارید و هر لحظه شدید تر میشد با صدای برخورد قطرات بارون به پنجره غرق افکارش شد همیشه وقتی بارون میبارید به اون فکر میکرد.. چقدر عاشق بارون بود، یاد اون روز افتاد..اون روزا بهترین لحظات عمرش بودن، بدون هیچ درد و فکر اضافه ای فقط کنار هم..
فلش بک
+هی چوی یونجون همونجا وایساااا
بارون شدیدی میبارید و اونا تو راه برگشت از مدرسه بودن یون چتر بومگیو رو گرفته بود و داشت میدوید، دوست داشت حرص خوردن اون بچه رو ببینه
_ اگه میتونی بیا بگیرش.. حقته خیس بشی تا بفهمی دوباره منو مسخره نکنی!!
+یونجوننن باهات شوخی ندارم ببین کلا خیس شدم آشغال اگه الان نیای بد میبینی هااا!اصلا خوب کردم بهت گفتم عقب مونده کله فندقی!
یونجون بلند میخندید و سرعتشو بیشتر میکرد بوم هم با دیدن یونجون به خنده افتاده بود
+اینجوریه؟ پس توهم باید خیس بشی
یونجون از دویدن وایساد و سمت بومگیو برگشت همون لحظه بوم چتر یونجونو گرفت و اونور پرت کرد حالا هردو داشتن زیر بارون خیس میشدن، یونجون با قیافه ای پوکر به بوم زل زده بود خنده شیطنت امیزی کرد و بوم رو هل داد و بوم روی زمین خیس افتاد، و بعد فرار کرد
_اگه تونستی بگیرم
+هوووی چوی یونجونننننن
پایان فلش بک
+چوی یونجون!
یونجون با تعجب سرشو برگردوند و همخونه جدیدشو دید که دم در با همون چتری که براش گذاشته بود وایساده و اخم کرده بود
+چرا گفتی من اضافه کاری وایسم؟ میدونی چقدر منتظر اتوبوس بودم؟ اکه این چتر نبود الان موش اب کشیده بودم؟
یونجون هنوزم تو شوک بود این پسر با موهای خیس و اون غر غر کردناش دقیقا شبیه بومگیو شده بود.. نه... نه... بازم داشت کنترلشو از دست میداد باید خودشو جمع و جور میکرد
_چوی یونجون؟ هه حق نداری اینجوری صدام کنی
+چرا؟
_چون.. چون... ازم کوچیکتری
+چند سالته مگه؟ ها؟ من 25سالمه بچه
_27
بوم از جوابی که شنید تعجب کرد ولی به روش نیاورد
+عوضی بحثو عوض میکنی
_چی گفتی؟
+هیچی! باشه بهت میگم هیونگ خوبه؟
یونجون بدون دادن جوابی بلند شد و بعد خاموش کردن تلوزیون رفت اتاقش و درو قفل کرد.. چقدر میترسید از نزدیکی به این بچه.. مثل همون زمانی که با بومگیو بود..!
+حیوون زبون نفهم جواب منو نمیدی ها؟ نشونت میدم مریض سادیسمی
بوم هم بعد عوض کردن لباساش و گرفتن دوش خوابید
.
مثل هر شب نمیتونست بخوابه ولی به خاطر کارش نمیتونست مست کنه البته چه فایده؟ دیگه حتی موقع مستی هم نمیتونست ببینتش
توذهنش بازم داشت خاطراتشونو مرور میکرد ولی در عین حال درگیر این پسره بود که فقط دوروزه میشناستش
_چیکار کردی بوم؟ بامن چیکار کردی لعنتی؟
.
.
- ۱۶۲
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط