پارت

پارت ۲


بعد از غروب خورشید هر دو بلند شدن و دست توی دست هم شروع کردن به قدم زدن زیر آسمونی که پر ازستاره بود ، یونجون نگاهش رو به ابرها دوخت و با همون صدای ضعیف پرسید :
یونجون : سوبینا ..
سوبین : جانم ؟
یونجون : آدما به این تیکه ی سفید و براق تو
آسمون چی میگن ؟
سوبین : ماه
یونجون : ماه ؟
ریزخندید وگفت :
یونجون : ماه ...قشنگه ...
سوبین لبخندی زد و مثل یونجون به ماه توی آسمون خیره شد ..
یونجون : سوبینا ..
سوبین : جانم ؟
یونجون : به این دونه های رنگی چی میگن ؟
سوبین : ستاره
یونجون با گیجیه کیوتی پرسید :
یونجون : سیاره ؟؟
سوبین : نه ...سه تا ره ...
یونجون : سه تا ره
سوبین : حالا بچسبونشون به هم
یونجون : مگه حرف ها رو هم میشه چسبوند ؟
سوبین آروم خندید وگفت :
سوبین : آره ، مثل اسم تو ..یون جون ...حالا اگر یون رو به جون بچسبونیم چی میشه ؟
یونجون : یونجون
سوبین : آفرین
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳به وضوح برق توی چشم های یونجون رو که انگار چیز جذاب و ...

پارت ۴یونجون با گیجی بهش خیره شد ، سوبین خندید وگفت :سوبین :...

پارت ۱یونجون : سوبینا ..سوبین : جانم ؟یونجون : آدما چجورین ؟...

من یه توضیح کوچیک راجبش میدمسوبین یه انسانه و یونجون یه روبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط