{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم را برده اما دل رُبایی را نمی داند

دلم را برده اما دل رُبایی را نمی داند
کسی را می پرستم که خدایی را نمی داند
.
تمام عمر پنهان کرده در خود حسن هایش را
چو طاووسی که هرگز خود نمایی را نمی داند
،
در آمد بعد عمری از پس ابر آفتاب عشق
ولی او قدر این بخت طلایی را نمی داند
،
مرا از بام خود پر می دهد هر چند می داند
که هرگز جلد معنای رهایی را نمی داند
.
ببارید ابرهای تیره ،باران درس شیرینی ست
به هر کس مثل او عقده گشایی را نمی داند
،
پس از یک عمر تنهایی به او بد جور دلگرمم
کسی چون کور قدر روشنایی را نمی داند
دیدگاه ها (۲)

بیا تقسیم کن این فرصت ِ دیدار را با منبغل کن زیر ِ باران عطر...

ای جانم

من دلم خواست که نازت بِخرَم، حرفی هست؟!تا شوی رونقِ شام وُ س...

NHلامُروّت،شانه هایت دردِ بی درمانِ کیست*چشمهایِ لوطی ات،در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط