"𝐦𝐲 𝐡𝐮𝐬𝐛𝐚𝐧𝐝"
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 :𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۳۰
"ویو جنا"
..
کوک: یبار دیگه این چرت و پرتارو تکرار کنی من میدونم با تو...
جنا: مگه دروغه!؟؟؟؟؟خودت گفتی..
دستش و محکم کوبید تو دهنم جلو دهنم نگه داشت.
و سرشو بیشتر نزدیکم
کوک: لال شو فقط..به نظرت بجز بچه دلیل دیگه ایی داشتم تا زن بگیرم؟
دلم میخواست دستش و برداره بهش بگم که چرا بجایه من با دختر خاله پولدارش ازدواج نکرد ،که مادر بچش یه بدبخت بیچاره نباشه؟
ولی فقط با عصبانیت تو فاصله کمی ازم بهم نگاه میکرد.
و اروم دستش و اورد پایین
کوک: اینکه تو اون ۹ ماه چی بهت بگذره بستگی به خودت داره که کم رو مخم راه بری..
جنا: هه، یعنی به بچه خودتم نمیخوای رحم کنی؟!
کوک: دختر جون من اونقدرا ام دل رحم نیستم.
یه دفعه دست خودم نبود که گفتم:
_راجب کدوم دل حرف می زنی؟
و همون لحظه وحشی شد.
و داد زد:
کوک: کم برایه من زبون درازی کننن
جنا: نمیزارم با بچه زندگیم و نابود کنی.
عین خودش داد زدم .که .پرتم کرد رو زمین.
هنوز جایه کمربند درد میکرد.
کوک: کاری نکن بلاییی سرت بیارم که انقدر جیغ بزنی تا هنجرت و از دست بدی..
جنا: ترجیع می دم بمیرم تا بچه تو رو به دنیا بیا..
حرفم با لگدی که تو. دلم زد نصفه موند.
بلند جوری که صداش تو اتاق پیچید عربده زد:
_گفتم لال شو،حرفی ازت بشنوم نمیزارم پات و از در خونه بیرون بزاری...
جنا: اره دیگه بهونت همینه..ولی کور خوندی اگه بزارم دست بهم بزنیییی.....
امد سمتم تو صورتم رو زمین خم شد ..
موهام تو مشتش گرفت.
کوگ: انقدر توانایی نداری بتونی جلوم و بگیریییی..
احساس میکردم تک تک تارایه موهام داره کنده میشه..
جنا: ازت متنفرم،هم از تو هم از همه کاراتتتتت....
کوک:از من؟
موهام و ول کرد و بازوم و تو چنگش گرفت.
محکم بلندم کرد.
و از اتاق برد بیرون.
که بم دویید سمتمون..
و پارس می کرد..
به سمت اتاقی که متوجه شده بودم اتاق خودشه بردتم.
ولی خوب داخلش و ندیده بودم.
در و باز کرد و پرتم کرد داخل اتاق
انقدر بدنم ضربه دیده بود که زود دردش بگیره
صدایه پارس بم می امد
که جونگکوک سرش داد زد:
_بم برو طبقه پایین.
و در و محکم کوبید
دیدگاه ها (۹۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.