(استاد جذاب من)
(استاد جذاب من)
part 17
تویه خونه کوچک اش دنباله مادربزرگ دوست داشتنی اش میگشت راه آشپزخانه را پیش گرفت با دیدن مادربزرگش در آشپزخانه که مشغول پختن چیزی بود با خنده سمتش رفت و از پشت بغلش کرد و با صدای بلند گفت ات : مادر بزرگ مننننننننننن
مادربزرگش سمتش چرخید و بوسه ای رویه پیشونی نوه اش گذاشت دختره با لبخند توت فرنگی ها رو جلوی مادربزرگش گرفت و لب زد ات : مادر بزرگ برای تو خریدمش
م/ات : خدایا نوه من انقدر بزرگ شده که واسه مادر بزرگش میوه میخره اما عزیزه من اینا خیلی گرونن
ات : ایییی مگه چی میشه که بخرم
م/ات: باشه نوه خوشگلم برو دستاتو بشور که غذا حاضره
روی تخت دراز کشیده و به سقف مشکی اتاق اش خیره شده بود نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد جیمین : بین تمام چیزای که از دست دادم دلم برای خودم قبلیم بیشتر از همه تنگ میشه
چی میشد که استاد پارک هم مثله بقیه آدم ها زندگی کنه چرا دوباره دلش راه نمی افتاد شاید بخاطر شکست عشقی که خورده بود اینجوری بود روز ها و شب هایش همش اینجوری میگذشتند لحظه ای چشم هایش را بست اما همان ثانیه با صدای ویبر گوشی اش درحالیکه چشم هایش بسته بود زمزمه وار لب زد جیمین : واسه چند دقیقه که هم شده دست از سرم بردارید
پلک هایش را باز نمود و سرش را از بالشت برداشت نشسته گوشی اش را برداشت با دیدن شماره ناشناس اخمی بین ابروهایش نشست با لمس کردن صفحه
گوشی اش را گذاشت رویه گوشش با شنیدن صدای خانمی که پشته خط سریع و با استرس گفت
....... : اخخخخ بچه داره به دنیا میاد زود باش بیا بچه داره به دنیا میاد
جیمین با چشم های که چهارتا شده بودن سریع لب زد
جیمین : خانم اشتباه گرفتین
سریع گوشی را قطع کرد و گذاشت رویه تخت پاهایش را از تخت آویزون کرد بعد از پوشیدن کفش هایش سمته کمد لباسش رفت زیر لب زمزمه کنان گفت جیمین : مزاحم های حوصله سر بر
بین لباس های راحتی اش یکی را انتخاب کرد و سمته حمام رفت
دستی به دامن کوتاه آبی اش که بر اسر باد شدیدی که میوزید بالا میشد نگاهی به ساختمان بلندی که جلوش ایستاده بود کرد خیلی بلند بود با تعجب و چشم های گرده شد گفت ات : وای اشتباهی نیومده باشم اما باید این لباسو ببرم
پاکتی که لباس توش بود رو تو دستش کمی تکون داد و سمته درب آن ساختمان بلند رفت
part 17
تویه خونه کوچک اش دنباله مادربزرگ دوست داشتنی اش میگشت راه آشپزخانه را پیش گرفت با دیدن مادربزرگش در آشپزخانه که مشغول پختن چیزی بود با خنده سمتش رفت و از پشت بغلش کرد و با صدای بلند گفت ات : مادر بزرگ مننننننننننن
مادربزرگش سمتش چرخید و بوسه ای رویه پیشونی نوه اش گذاشت دختره با لبخند توت فرنگی ها رو جلوی مادربزرگش گرفت و لب زد ات : مادر بزرگ برای تو خریدمش
م/ات : خدایا نوه من انقدر بزرگ شده که واسه مادر بزرگش میوه میخره اما عزیزه من اینا خیلی گرونن
ات : ایییی مگه چی میشه که بخرم
م/ات: باشه نوه خوشگلم برو دستاتو بشور که غذا حاضره
روی تخت دراز کشیده و به سقف مشکی اتاق اش خیره شده بود نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد جیمین : بین تمام چیزای که از دست دادم دلم برای خودم قبلیم بیشتر از همه تنگ میشه
چی میشد که استاد پارک هم مثله بقیه آدم ها زندگی کنه چرا دوباره دلش راه نمی افتاد شاید بخاطر شکست عشقی که خورده بود اینجوری بود روز ها و شب هایش همش اینجوری میگذشتند لحظه ای چشم هایش را بست اما همان ثانیه با صدای ویبر گوشی اش درحالیکه چشم هایش بسته بود زمزمه وار لب زد جیمین : واسه چند دقیقه که هم شده دست از سرم بردارید
پلک هایش را باز نمود و سرش را از بالشت برداشت نشسته گوشی اش را برداشت با دیدن شماره ناشناس اخمی بین ابروهایش نشست با لمس کردن صفحه
گوشی اش را گذاشت رویه گوشش با شنیدن صدای خانمی که پشته خط سریع و با استرس گفت
....... : اخخخخ بچه داره به دنیا میاد زود باش بیا بچه داره به دنیا میاد
جیمین با چشم های که چهارتا شده بودن سریع لب زد
جیمین : خانم اشتباه گرفتین
سریع گوشی را قطع کرد و گذاشت رویه تخت پاهایش را از تخت آویزون کرد بعد از پوشیدن کفش هایش سمته کمد لباسش رفت زیر لب زمزمه کنان گفت جیمین : مزاحم های حوصله سر بر
بین لباس های راحتی اش یکی را انتخاب کرد و سمته حمام رفت
دستی به دامن کوتاه آبی اش که بر اسر باد شدیدی که میوزید بالا میشد نگاهی به ساختمان بلندی که جلوش ایستاده بود کرد خیلی بلند بود با تعجب و چشم های گرده شد گفت ات : وای اشتباهی نیومده باشم اما باید این لباسو ببرم
پاکتی که لباس توش بود رو تو دستش کمی تکون داد و سمته درب آن ساختمان بلند رفت
- ۲۱.۳k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط