{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟑


والریا ساق پا اش را روی زانو گذاشته و دست لرزان خواهرش را گرفته و محکم فشار میدهد تا به دختر بفهماند که همه چیز را برای او توضیح دهد..
او یکبار میخواست مسخره بازی را کنار بگذارد و تمام حواسش را روی خواهرش که وضع انچنان خوبی نداشت بگذارد..


- هی ویکتوریا چیشده ؟؟


خواهرش در حال صحبت کردن بود که یهو خودش را به عقب پرت کرد ..


- نکنه بخاطر اینکه صبح تو خوابت داشتم قلقلکت میدادم گریه کردی؟؟؟ اگه اینجوریه ببخ...

ناگهان خواهرش سرش را به چپ راست تکون داد و با گریه حرفش را زد :


- ای کاش موضوع این بود...


بعد از بیان جمله اش سرش را پایین انداخت تا بیشتر از این والریا اشک هایش را نبیند..


- پس چی شد...


- راجب ازدواج من شنیدی؟؟؟


ناگهان چرخ های اهنی درون ذهن والریا شروع کرد به کار کردن و والریا را هیجان زده کرد .


- اره واییی نکنه این اشک واسه خوشحالیه؟


- چی میگی والریا برعکس من خیلی ناراحتم...


ناگهان ذوق والریا کور شد و لبخندش جمع شد...


- چرا ؟؟؟


- من دوست ندارم ازدواج کنم ..


باز دوباره ذوق به جسم والریا برگشت :


- چرا باید ناراحت باشی هومم؟ ازدواج که خوبه تازه طرف شاهزاده کشور انکلیس هم هست از دوستام که به کشور انگلیس مهاجرت کرده بودن شنیدم طرف به قدری زیباست که هر دختری جذبش میشه و خب چی از این بهتر؟؟؟


ویکتوریا از نفهم بودن خواهرش دلش میخواست سرش را به دیوار بکوبد.


- والریا من چیکار به طرف دارم میگم نمیخوام ازدواج کنم طرف بهترین پسر توی دنیا باشه بازم نمیخوام...


ناگهان اخم های والریا بالا مریدن و لبخندش باز شد جوری که قیافه والریا را شیطانی کرد :


- راستشو بگو بلا کیو پسندیدی اینو میگی ؟؟ ( قیافه والریا یعنی کپی این ایموجی اس 😈 )


خواهرش سعی میکرد با قیافه پوکری نگاهش کند تا لو نرود اما در اخر در این جنگ شکشست خورد و یک لبخند کوچیکی روی لبش نشست که جیغ والریا به هوا رفت..


- وایی باورم نمیشه !


ویکتوریا با خنده بازو خواهرش را نیشگون گرفت که چهره خوشحال والریا به چهره پر از درد تغییر کرد..


- هییی چخبره؟


- همچین جیغ میزنی انگار قصر بهت ارث رسیده بعدشم دلیل نمیشه بخندم اون حرفت واقعیت داشته باشه...


والریا وقتی بازو اش را ماساژ داد با چهره سوالی نگاه خواهرش کرد..


- مشکوک میزنی دختر !!!


بعد از چند ثانیه سکوت والریا خودش را جلو کشید و تو چشم های ویکتوریا زل زد :


- اگه واقعیت نداره دستمو بگیر و تو چشمام نگاه کن رو بگو من از هیچکس خوشم نیومده!!


ویکتوریا دست لرزانش را میان دست های سفید و قوی دختر گذاشت و در حالی که به چشم های والریا خیره شده بود خواست حرفش را بزند اما اشک های داخل چشمانش بهش همچین اجازه ای ندادن و با سری پایین انداخته گریه های دردناکش شروع شد...

اینم پارت ۳ شاید چند ساعت دیگه پارت ۴ روهم گذاشتم...

#فیک #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک #رمان #داستان #فرانسه #انگلیس #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #گرگینه #بین_تاج_قلب
دیدگاه ها (۵)

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟐والریا با یاد کا...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟏دختر با لبخند مص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط