𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟖
وقت انگشتان ویکتوریا موهای نرم ان گرگ را لمس کرد تعداد اشک هایش بیشتر و بیشتر شد جوری که کل صورتش در اشک هایش غرق شده بود.
- جو..جونگ..کوک !!!
ویکتوریا حتا بدون تلف کردن یک ثانیه دستانش را مانند شکل دایره دور گردن ان گرگ بزرگ حلقه کرد و در اغوشش مثل یک بچه بی گناه اشک میریخت.
چند ثانیه بعد موجود به ظاهر انسان ، موهای ویکتوریا را نوازش میکرد و او را در بغل گرفته بود.
والریا که تا بحال همچین صحنه عاشقانه ای در این ۱۶ سال زندگی ندیده بود برای عشق خواهرش لبخندی از جنس خوشحالی و همینطور درد زده بود.
و بله معشوقه خواهرش مانند قهرمان هایی که در قصه و افسانه ها وجود داشتند امد و جان خواهرش را نجات داد..
این صحنه برای والریا بسیار زیبا بود حاضر بود ان صحنه را مدام ببیند و ازش لذت کافی ببرد.
ماه کاملی که به اندازه ستاره های اطرافش نورانی و درخشان بود از پشت ابر های سنگینی که به اندازه جنگل سیاه و تاریک بود در اومد و نور کمش را درون جنگل به ظاهر وحشتناک کوبید.
حالا ان جنگلی که ویکتوریا و والریا ازش وحشت داشتند تبدیل به یه جنگل زیبا و ارامشبخش شده بود.
هر انسانی که انجا بود حاضر بود برای زیبایی ان جنگل طعمه حیوانات وحشی شوند..
والریا در ان انجا و همان لحظه متوجه عشق دو طرفه خواهرش و حرفای راست اون مرد شده بود..
او نمیدانست برای خواهرش چه کار کند بی خبر از اینده نه چندان دورش که خودش برای بدست اوردن عشقش باید جنگی را به راه می انداخت که قصر و کشورش دچار بهم ریختگی میشدند.
────────────────────
دخترک لباس های خدمتکاران را بر تن کرد تا بدون هیچ دردسری از قصر خارج شود و دوست فقیرش که در روستایی که پایین تر از قصر قرار داشت را ببیند و به یاد قدیم ها باهم خوش بگذرانند و خرابکاری کنند.
والریا در حالی خودش را درونی اینه میدید یک پارچه حریر به عنوان ماسک به گوش هایش گره زد تا کسی چهره او را نشناسد.
والریا که مثل سربازان داخل جنگ حاضر و اماده شده بود بدون ایجاد سر و صدایی از اتاقش خارج شد و به سمت پله ها حرکت کرد.
امروز قرار بود پادشاه و ملکه انگلیس همراه با دو تا از پسران و تک دخترش به اینجا بیایند تا یکی از پسرانش را همسر خواهرش بکند.
واقعا نمیشد به جای خواهرش ازدواج بکند؟ اینجوری خدمتکاران راجبش بد نمیگفت و دست از کلمه میوه کپک زده برمیداشتند..
وقتی تنها ۳۰ تا پله مانده بود به راهرو قصر برسد تصمیم گرفت به جای خسته کردن پاهای نازنینش روی نرده ای که از سنگ مرمر ایجاد شده بود سر بخورد...
والریا زیر پارچه حریر که صورتش پوشیده شده بود پوزخندی ترسناکی زد و مطمئن ازینکه کسی او را نمیبیند روی سنگ که به خنکی یخ بود نشست و خودش را پایین هول داد که بدن کم وزنش پایین و پایین تر رفت..
والریا که چیزی نمانده بود روی زمین فرود بیاید در حال فرود امدن بود که ناگهان یک پسر با لباس هایی گران مانند روح جلوی ظاهر شد و به جاش روی جسم ان پسر افتاد..
پسر که زمین خورده بود از درد ناله ای سر داد و مستقیم به دختری نگاه کرد که دقیقا روی او بود..
والریا با چشمایی که به زیبایی برگ درختان بود خیره چشمان اقیانوسی پسر بود...
والریا از زیبایی پسر رو به رو اش خشکش زده بود و امیدوار بود این پسر همانی نباشد که میخواهد با خواهرش ازدواج کند..
تهیونگ که تا بحال هیچ دختری به زیبایی این دخترک ندیده بود بدون هیچ حرکتی فقط به چشمان سبز دختر زل زده بود..
انها بدون پلک زدن خیره چشمان همدیگه بودن و در دلشان از هم دیگر تعریف میکردن..
لبان والریا تنها میلی متری با لب های ان پسر فاصله داشت اگر حرف میزد صد در صد لب هایش با ان دو تکه گوشت نرم برخورد میکرد.
اون دو پس از گذشت چند ثانیه احساس گرمای شدیدی کرده بودند انگاری که بر روی سطح خورشید حضور داشتند..
والریا که از دیدن چهره بی نقص پسر در حال لذت بردن بود ناگهان با صدای جیغ یک دختر جوان تن و بدنش از ترس لرزید..
- اینجا چخبرهه تهیونگگگگگگ ؟
بگید کدوم خوبه اولی یا دومی؟
شرط : ۴۵ لایک ۱۰۰ کامنت.
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #فرانسه #انکلیس #گرگینه #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟖
وقت انگشتان ویکتوریا موهای نرم ان گرگ را لمس کرد تعداد اشک هایش بیشتر و بیشتر شد جوری که کل صورتش در اشک هایش غرق شده بود.
- جو..جونگ..کوک !!!
ویکتوریا حتا بدون تلف کردن یک ثانیه دستانش را مانند شکل دایره دور گردن ان گرگ بزرگ حلقه کرد و در اغوشش مثل یک بچه بی گناه اشک میریخت.
چند ثانیه بعد موجود به ظاهر انسان ، موهای ویکتوریا را نوازش میکرد و او را در بغل گرفته بود.
والریا که تا بحال همچین صحنه عاشقانه ای در این ۱۶ سال زندگی ندیده بود برای عشق خواهرش لبخندی از جنس خوشحالی و همینطور درد زده بود.
و بله معشوقه خواهرش مانند قهرمان هایی که در قصه و افسانه ها وجود داشتند امد و جان خواهرش را نجات داد..
این صحنه برای والریا بسیار زیبا بود حاضر بود ان صحنه را مدام ببیند و ازش لذت کافی ببرد.
ماه کاملی که به اندازه ستاره های اطرافش نورانی و درخشان بود از پشت ابر های سنگینی که به اندازه جنگل سیاه و تاریک بود در اومد و نور کمش را درون جنگل به ظاهر وحشتناک کوبید.
حالا ان جنگلی که ویکتوریا و والریا ازش وحشت داشتند تبدیل به یه جنگل زیبا و ارامشبخش شده بود.
هر انسانی که انجا بود حاضر بود برای زیبایی ان جنگل طعمه حیوانات وحشی شوند..
والریا در ان انجا و همان لحظه متوجه عشق دو طرفه خواهرش و حرفای راست اون مرد شده بود..
او نمیدانست برای خواهرش چه کار کند بی خبر از اینده نه چندان دورش که خودش برای بدست اوردن عشقش باید جنگی را به راه می انداخت که قصر و کشورش دچار بهم ریختگی میشدند.
────────────────────
دخترک لباس های خدمتکاران را بر تن کرد تا بدون هیچ دردسری از قصر خارج شود و دوست فقیرش که در روستایی که پایین تر از قصر قرار داشت را ببیند و به یاد قدیم ها باهم خوش بگذرانند و خرابکاری کنند.
والریا در حالی خودش را درونی اینه میدید یک پارچه حریر به عنوان ماسک به گوش هایش گره زد تا کسی چهره او را نشناسد.
والریا که مثل سربازان داخل جنگ حاضر و اماده شده بود بدون ایجاد سر و صدایی از اتاقش خارج شد و به سمت پله ها حرکت کرد.
امروز قرار بود پادشاه و ملکه انگلیس همراه با دو تا از پسران و تک دخترش به اینجا بیایند تا یکی از پسرانش را همسر خواهرش بکند.
واقعا نمیشد به جای خواهرش ازدواج بکند؟ اینجوری خدمتکاران راجبش بد نمیگفت و دست از کلمه میوه کپک زده برمیداشتند..
وقتی تنها ۳۰ تا پله مانده بود به راهرو قصر برسد تصمیم گرفت به جای خسته کردن پاهای نازنینش روی نرده ای که از سنگ مرمر ایجاد شده بود سر بخورد...
والریا زیر پارچه حریر که صورتش پوشیده شده بود پوزخندی ترسناکی زد و مطمئن ازینکه کسی او را نمیبیند روی سنگ که به خنکی یخ بود نشست و خودش را پایین هول داد که بدن کم وزنش پایین و پایین تر رفت..
والریا که چیزی نمانده بود روی زمین فرود بیاید در حال فرود امدن بود که ناگهان یک پسر با لباس هایی گران مانند روح جلوی ظاهر شد و به جاش روی جسم ان پسر افتاد..
پسر که زمین خورده بود از درد ناله ای سر داد و مستقیم به دختری نگاه کرد که دقیقا روی او بود..
والریا با چشمایی که به زیبایی برگ درختان بود خیره چشمان اقیانوسی پسر بود...
والریا از زیبایی پسر رو به رو اش خشکش زده بود و امیدوار بود این پسر همانی نباشد که میخواهد با خواهرش ازدواج کند..
تهیونگ که تا بحال هیچ دختری به زیبایی این دخترک ندیده بود بدون هیچ حرکتی فقط به چشمان سبز دختر زل زده بود..
انها بدون پلک زدن خیره چشمان همدیگه بودن و در دلشان از هم دیگر تعریف میکردن..
لبان والریا تنها میلی متری با لب های ان پسر فاصله داشت اگر حرف میزد صد در صد لب هایش با ان دو تکه گوشت نرم برخورد میکرد.
اون دو پس از گذشت چند ثانیه احساس گرمای شدیدی کرده بودند انگاری که بر روی سطح خورشید حضور داشتند..
والریا که از دیدن چهره بی نقص پسر در حال لذت بردن بود ناگهان با صدای جیغ یک دختر جوان تن و بدنش از ترس لرزید..
- اینجا چخبرهه تهیونگگگگگگ ؟
بگید کدوم خوبه اولی یا دومی؟
شرط : ۴۵ لایک ۱۰۰ کامنت.
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #فرانسه #انکلیس #گرگینه #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
- ۱.۵k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط