ظهور ازدواج پارت ۵۹۴
ظهور ازدواج پارت ۵۹۴
اسم من فقط الا نبود... شکست،درد،تنهايي و مرگ اسماي ديگه منن.. هرجا که رفتم این بدبختي ها رو با خودم يدك كشيدم.. حتي وقتي براي اولين بار هم دلم واقعا لرزید تو یه بازی و قرارداد بودم و بدبختی باز راهش رو به زندگیم پیدا کرد. همیشه با وجود همه بدیختیام فک میکردم این ماییم که سرنوشت و تقدیر رو تعیین میکنم اما الان میفهمم يه چيزايي تو زندگي هست که از پیش تعیین شده است و هرکاری بکني نميتوني تغييرش بدي.. تقدير من شكسته.. شکستنه.. چشمامو پردرد بستم و نفس عمیقی کشیدم. دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده بود.. انگار یه چيزي راه نفسمو سد کرده بود.. گاهی وقتا مهم نیست چقدر میجنگی زندگی کار خودشو میکنه... زیپ ساکم رو بستم.. همه زندگیم دقیقا همونطور که اومده بودم توي يه ساك جا شد.. لباسایی که جیمین
برام خریده بود رو برنداشتم.. لباس خوابا و لباساي بارداري و لباساي مهموني و خيلي از لباسهايي که هنوز نو بودن و اصلا نپوشیده بودمشون رو همونجور توي کمد رها کردم با درد و حسرت و بغض به لباس خوابي که براي جیمین
پوشیده بود دست کشیدم.. نفسم در نمیومد.. بي قرار برش داشتم و جلوي بينيم بردمش تا عطر خاطرات اون شب توی بینیم بپیچه انگار دستاي گرمش رو روی تنم حس کردم موهاي بدنم سیخ شد و عرق سردی پشتم سر خورد پایین و تنم لرزید و لباس خواب از دستم رها شد و روي زمين افتاد.. به لباس روي زمین نگاه کردم که چشمم به حلقه ام خورد.. دست لرزونم رو صاف کردم و به حلقه ام زل زدم که هنوز تو انگشتم بود. حلقه ازدواجم..
... نشان تعهد و وفاداریم.. نشانه متاهل بودم.. نمیتونستم این یکی رو جا بذارم.. چونه ام لرزید. اين يکي يادگاري دوست داشتنی من از این زندگیه.. نفسم رو عمیق بیرون دادم و گردنبند گرون قیمت و سنگيني که بهم هدیه داده بود و لب تاپ رو روی تخت انداختم اما گردنبند ظریف برفم رو توي گردنم انداختم.. توي کردم. اينه به الاي له شده و خشك نگاه كردم و گردنبند رو نوازش خاصيت يادگاري ها اینه که فقط اون لحظه اي که بهت داده شدن رو ذخیره نمیکنن. بلکه تمام لحظات خوش و بدي که دیدن رو تو خودشون نگه میداشتن تا یادت بندازن چیا بهت .گذشته انقدر از اين زندگي حقمه.. با غم توی مشتم فشردمش و نگاهم رو از اینه کندم و به اطراف نگاه کردم. انگار دیگه هیچی ندارم هيچي تمام تنم داشت میلرزید. سرم از شدت فشار و اضطراب و غم خيلي درد میکرد و سنگین بود.. انگار داشتم تو اسمون راه میرفتم گرفته از اتاق اومدم بیرون نگاهم که به در اتاقش خورد
اسم من فقط الا نبود... شکست،درد،تنهايي و مرگ اسماي ديگه منن.. هرجا که رفتم این بدبختي ها رو با خودم يدك كشيدم.. حتي وقتي براي اولين بار هم دلم واقعا لرزید تو یه بازی و قرارداد بودم و بدبختی باز راهش رو به زندگیم پیدا کرد. همیشه با وجود همه بدیختیام فک میکردم این ماییم که سرنوشت و تقدیر رو تعیین میکنم اما الان میفهمم يه چيزايي تو زندگي هست که از پیش تعیین شده است و هرکاری بکني نميتوني تغييرش بدي.. تقدير من شكسته.. شکستنه.. چشمامو پردرد بستم و نفس عمیقی کشیدم. دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده بود.. انگار یه چيزي راه نفسمو سد کرده بود.. گاهی وقتا مهم نیست چقدر میجنگی زندگی کار خودشو میکنه... زیپ ساکم رو بستم.. همه زندگیم دقیقا همونطور که اومده بودم توي يه ساك جا شد.. لباسایی که جیمین
برام خریده بود رو برنداشتم.. لباس خوابا و لباساي بارداري و لباساي مهموني و خيلي از لباسهايي که هنوز نو بودن و اصلا نپوشیده بودمشون رو همونجور توي کمد رها کردم با درد و حسرت و بغض به لباس خوابي که براي جیمین
پوشیده بود دست کشیدم.. نفسم در نمیومد.. بي قرار برش داشتم و جلوي بينيم بردمش تا عطر خاطرات اون شب توی بینیم بپیچه انگار دستاي گرمش رو روی تنم حس کردم موهاي بدنم سیخ شد و عرق سردی پشتم سر خورد پایین و تنم لرزید و لباس خواب از دستم رها شد و روي زمين افتاد.. به لباس روي زمین نگاه کردم که چشمم به حلقه ام خورد.. دست لرزونم رو صاف کردم و به حلقه ام زل زدم که هنوز تو انگشتم بود. حلقه ازدواجم..
... نشان تعهد و وفاداریم.. نشانه متاهل بودم.. نمیتونستم این یکی رو جا بذارم.. چونه ام لرزید. اين يکي يادگاري دوست داشتنی من از این زندگیه.. نفسم رو عمیق بیرون دادم و گردنبند گرون قیمت و سنگيني که بهم هدیه داده بود و لب تاپ رو روی تخت انداختم اما گردنبند ظریف برفم رو توي گردنم انداختم.. توي کردم. اينه به الاي له شده و خشك نگاه كردم و گردنبند رو نوازش خاصيت يادگاري ها اینه که فقط اون لحظه اي که بهت داده شدن رو ذخیره نمیکنن. بلکه تمام لحظات خوش و بدي که دیدن رو تو خودشون نگه میداشتن تا یادت بندازن چیا بهت .گذشته انقدر از اين زندگي حقمه.. با غم توی مشتم فشردمش و نگاهم رو از اینه کندم و به اطراف نگاه کردم. انگار دیگه هیچی ندارم هيچي تمام تنم داشت میلرزید. سرم از شدت فشار و اضطراب و غم خيلي درد میکرد و سنگین بود.. انگار داشتم تو اسمون راه میرفتم گرفته از اتاق اومدم بیرون نگاهم که به در اتاقش خورد
- ۱۹.۷k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط