{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《 امتحان زندگی 》

《 امتحان زندگی 》
فصل 2) p⁹⁰

تهیونگ : چیکار داری میکنی....
ایل دونگ بدون هیچ حرفی جعبه قرص هارو برسی میکرد و با تعجب نگاهش رو به تهیونگ داد
ایل دونگ : تو از کیه این قرص هارو مصرف میکنی
تهیونگ : از وقتی که اومدم کره چطور مگه
ایل دونگ : اینا اصلا شبیه قرص های آرام بخش نیستن بیشتر شبیه قرصا که وقتی میخوام مریضام موقتن حافظ شون برنگرده مصرف میکنن
تهیونگ که از حرفای دوستش شوکه شده بود هیچ جوابی بهش نداد چون اون قرص هارو از پدرش گرفت بود
یعنی پدرش نمی‌خواست حافظه اش برگرده اخم ریزی بین ابروهاش نشست
ایل دونگ : پیشنهاد میکنم دیگه این قرص هارو مصرف نکنی
.................
نمیدوست چندین ساعت توی اون بالکن ایستاد بود و به حرفای دوستش فکر می‌کرد چه چیزی توی گذشته اش بود که پدرش نمی‌خواست اون با خبر بشه با صدای مداوم ته یانگ از افکارش بيرون اومد
و با نگرانی به سمته اتاقش رفت با دیدن همسرش که پسر کوچولوش رک توی بغلش گرفت و با نگرانی باهاش حرف میزنه وارد اتاق شد
ا،ت : پسرم چت شده چرا گریه.....میکنی
تهیونگ به سمتش رفت و یه دستش روی شونه همسرش گذاشت و دست دیگرش روی سر پسر بچه کشید و با نگرانی گفت
تهیونگ : چیزی شده ته یانگ چرا انقدر گریه میکنه
همسرش با نگاهی که نگرانی توش موج میزد توی چشماش خیره شد
ا،ت : نمیدونم تهیونگ اصلا آروم نمیشه از دیروز اصلا شیرشو نمیخوره
تهیونگ جسم پسر بچه کوچولو توی آغوش گرفت سرش روی شونه خودش گذاشت
....
ساعت از 2 شب گذشته بود و هنوز ته یانگ آروم نشده‌ بود و حتا بیشتر از قبل بی قراری میکرد گاهی توی بغل مادرش گاهی توی بغل پدر اما اصلا هیچ تاثیری نداشت
ته یانگ توی بغل مادرش بود و تهیونگ روی مبل تک نفره توی اتاق نشست بود اما هنوز هیچ تعقیری نداشت تهیونگ از روی مبل بلند شد و پشت سر همسرش ایستاد و دستاش کوچولو پسرش رو توی دست گذشته
و بوسه روی دست گذاشت اما با حرارت بدن پسر بچه تعجب کرد
اون بیش از حد داغ بود دماسنج که بارها با اون تبش رو چک کرده بود رو برداشت و روی پیشونی ته یانگ گرفت
درست حدس زده بود تبش بیش از حد بالا بود همسرش که درجه دماسنج رو دید با تعجب و با نگرانی که حالا بیشتر شدا بود روبه تهیونگ کرد
ا،ت : همین الان تبش رو چک کردیم چطور ممکن انقدر زود بالا بره
تهیونگ نگاهی دوباره به دماسنج انقدر و زود ته یانگ از همسرش گرفت و ملافه که دورش پیچیده بود رو باز کرد بافت نارنجي که پوشیده بود رو از تنش درآورد
تهیونگ : میبریمش بیمارستان زود باش.........
دیدگاه ها (۱)

مثلث عشقی من پارت ۱۸:ا/ت ویو حوصلم سر رفته بود برای همین رفت...

پُشتِ مَرز دوست داشتن پارت اولویو تهیونگ :امروز صبح وقتی از ...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

True Love②⑤تهیونگ: نه نرو من دو روز پیش درخواست پرستار دادم ...

#قولی_که_شکست ###پارت ۳ فلش بک......۲۳ سال پیش همه خوش حال ب...

تک پارتی تهکوک . ( هیچکدوم از اینها واقعی نیست )

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

پارت ۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط