{ عشق پارانوئیده }
{ عشق پارانوئیده }
part ۷
طولانی ترین راه ها بالاخره تموم می شن همون طور که طولانی ترین و تاریک ترین شب های زمستانی هم به صبح می رسن پس هرگز نا امید نشو
همونطور که از بازو های آن روباه مکار گرفته بودن انداختنش تویه سردخونه بیمارستان کیسه ای که روی سرش گذاشته بودن رو از سرش کشید همه پرستار ها با بدو از سرد خونه خارج شدن و درو قفل کردن مسئول پرستار ها که زنه بی رحمی بود همیشه با آن دختر روانی همچین کاری میکرد
داسوم : روباه مکار همونجا بودن تا ادب بشی
روباه مکار که باز هم در سرما و یخی زندانی شده بود به گوشه ای از سرد خونه رفت و همانجا نشست یه گوشه اش خیره شد اون هیچ کاری با بقیه نداشت اون هشت سال تموم هیچ حرفی نزده بود ولی همه ازش میترسیدن چون اون بیمار پارانوئیده ..... اما این چه زندگی بود مثله قفسی بود که نمیتونست ازش دربیاد.. اون فقط زنده بود زندگی نمیکرد حنا لب هم باز نمیکرد سرد بود بشدت اونجا سرد بود جوری که تک تک سلول های بدنش یخ میزدن هر سال وقتی اون آتیش بازی های زیادی روشن میشدن برای زوج ها این دختر دست به فرار میزد اما هیچوقت موفق نشده بود همش کلماتی در ذهنش میچرخیدن
/دنیای ظالم ... آدم های بیرحم..متنفرم .. میکشم تون ... /
בخترے همچون خورشیـבے است کـہ با گرما פּ عشق وجوـבش زنـבگے را گرم פּ روشن مے کنـב .. اما این دختر اینجوری نبود اون یه روباه مکار بود قدر یه قبرستون در دلش آدم مُرده هست میخواست گریه کنه اما اشکی نبود چطور دلش رو خالی میکرد میخواست یکی به حرف هاش گوش کنه اما کسی نبود ....
نیمه شب بود که در سردخونه باز شد مسئول پرستار ها داسوم با دوتا از پرستار ها وارده سردخونه شد و پرستار ها نزدیک ات شدن و از بازو های دختره گرفتن از زمین بلندش کردن و از سردخانه خارج شدن ات مثله همیشه هیچ کاری نمیکرد حتا به اونا آسیب هم نمیرسوند اما اونا بشدت از این روباه مکار میترسیدند به اتاقش بردنش مثله همیشه دست اش رو به میله تخت میبستند پرستار ها از اتاق خارج شدن و موند تنها آن دختر
چرا هیچوقت نتونسته مثله بقیه زندگی کنه این بود آروزی آن دختر چی بود ؟؟؟
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
دکتر چانگ دکتر مین دکتر پارک کناره پذیرش ایستاده بودن و درحال حرف زدن بودن تا اینکه دکتر جئون هم به گروه شون پیوست آستین روپوش سفید اش رو کمی بالا داد و این باعث نمایان شدن زخم دست اش که با باند پیچیده بود شد دکتر چانگ سریع گفت
هوسوک : جونکوک دستت چیشده
یونگی : خیلی عمیق زخمی شده
جونکوک با مهربانی کامل اش لب باز کرد
جونکوک : چیزی نیست
دکتر پارک و دکتر کیم هم به سمتشون اومدن و به جمع شون ملحق شدن کناره پذیرش جایی بود که همیشه اونا جمع میشدن
/ دکتر پارک متخصص جراحی قلب / دکتر مین متخصص مغز و اعصاب/ دکتر جانگ متخصص مغز و اعصاب / دکتر کیم متخصص زیبایی / دکتر جین رئیس بخش جراحی / دکتر آر ام مدیر بیمارستان/
part ۷
طولانی ترین راه ها بالاخره تموم می شن همون طور که طولانی ترین و تاریک ترین شب های زمستانی هم به صبح می رسن پس هرگز نا امید نشو
همونطور که از بازو های آن روباه مکار گرفته بودن انداختنش تویه سردخونه بیمارستان کیسه ای که روی سرش گذاشته بودن رو از سرش کشید همه پرستار ها با بدو از سرد خونه خارج شدن و درو قفل کردن مسئول پرستار ها که زنه بی رحمی بود همیشه با آن دختر روانی همچین کاری میکرد
داسوم : روباه مکار همونجا بودن تا ادب بشی
روباه مکار که باز هم در سرما و یخی زندانی شده بود به گوشه ای از سرد خونه رفت و همانجا نشست یه گوشه اش خیره شد اون هیچ کاری با بقیه نداشت اون هشت سال تموم هیچ حرفی نزده بود ولی همه ازش میترسیدن چون اون بیمار پارانوئیده ..... اما این چه زندگی بود مثله قفسی بود که نمیتونست ازش دربیاد.. اون فقط زنده بود زندگی نمیکرد حنا لب هم باز نمیکرد سرد بود بشدت اونجا سرد بود جوری که تک تک سلول های بدنش یخ میزدن هر سال وقتی اون آتیش بازی های زیادی روشن میشدن برای زوج ها این دختر دست به فرار میزد اما هیچوقت موفق نشده بود همش کلماتی در ذهنش میچرخیدن
/دنیای ظالم ... آدم های بیرحم..متنفرم .. میکشم تون ... /
בخترے همچون خورشیـבے است کـہ با گرما פּ عشق وجوـבش زنـבگے را گرم פּ روشن مے کنـב .. اما این دختر اینجوری نبود اون یه روباه مکار بود قدر یه قبرستون در دلش آدم مُرده هست میخواست گریه کنه اما اشکی نبود چطور دلش رو خالی میکرد میخواست یکی به حرف هاش گوش کنه اما کسی نبود ....
نیمه شب بود که در سردخونه باز شد مسئول پرستار ها داسوم با دوتا از پرستار ها وارده سردخونه شد و پرستار ها نزدیک ات شدن و از بازو های دختره گرفتن از زمین بلندش کردن و از سردخانه خارج شدن ات مثله همیشه هیچ کاری نمیکرد حتا به اونا آسیب هم نمیرسوند اما اونا بشدت از این روباه مکار میترسیدند به اتاقش بردنش مثله همیشه دست اش رو به میله تخت میبستند پرستار ها از اتاق خارج شدن و موند تنها آن دختر
چرا هیچوقت نتونسته مثله بقیه زندگی کنه این بود آروزی آن دختر چی بود ؟؟؟
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
دکتر چانگ دکتر مین دکتر پارک کناره پذیرش ایستاده بودن و درحال حرف زدن بودن تا اینکه دکتر جئون هم به گروه شون پیوست آستین روپوش سفید اش رو کمی بالا داد و این باعث نمایان شدن زخم دست اش که با باند پیچیده بود شد دکتر چانگ سریع گفت
هوسوک : جونکوک دستت چیشده
یونگی : خیلی عمیق زخمی شده
جونکوک با مهربانی کامل اش لب باز کرد
جونکوک : چیزی نیست
دکتر پارک و دکتر کیم هم به سمتشون اومدن و به جمع شون ملحق شدن کناره پذیرش جایی بود که همیشه اونا جمع میشدن
/ دکتر پارک متخصص جراحی قلب / دکتر مین متخصص مغز و اعصاب/ دکتر جانگ متخصص مغز و اعصاب / دکتر کیم متخصص زیبایی / دکتر جین رئیس بخش جراحی / دکتر آر ام مدیر بیمارستان/
- ۲۵.۴k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط