{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق پارانوئیده

عشق پارانوئیده
part 6

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫(زمان حال سال ۲۰۲۵),
بعد از پانسمان کردن دست اش از روی تخت بلند شد روپوش سفید اش رو پوشید و روبه دوست اش کرد
جونکوک : من میرم بخش
جیمین : ترو خدا نرو اون بخش روانی ها دستتو ببین بدجور زخمی شده یک امشبو کار نکن
جونکوک : باشه پس فقط میرم یه سر میزنم و میام
جیمین : باشه برو اما زود برگرد
دکتر جئون با لبخند مهربانش اونجا رو ترک کرد
سوار آسانسور شد و بعد از فشوردن دکمه بالا ترین طبقه بیمارستان دره آسانسور بسته شد همش در فکر اون دختر بود یعنی چه چیزی باعث این حال اون شده بود
بعد از ایستادن آسانسور وارده بخش تاریک اون بیمارستان شد قدم برمیداشت و از جلوی هر اتاقی که درش بسته بود رد میشد همه اونا بر اسر چیزی روانی شده بودن به اتاق آخر که رسید مطمئن بود اتاق همون روباه مکاره اما در نیمه باز بود خیلی آروم درو باز کرد و وارده اتاق شد اما هیچ ردی ازش نبود
جونکوک : این چه وضعیه تو این اتاق حتا حیون هم زندگی نمیکنه
یه اتاق تاریک و کوچیک حتا لامپی هم در آن اتاق نبود یه تخت کوچیکو سخت گوشه ای از اتاق قرار داشت زنجیر بزرگی به میله تخت بسته شده بود هیچ پنجره ای در اتاق نبود با صدای در عقب نگاه کرد پرستاری وارده اتاق شد
پرستار : اوه .. دکتر جئون شما اینجا چیکار می‌کنید اینجا خطرناکه مگه نمی دونید اینجا جای بیمار پارانوئیده ست
جونکوک : اینجا یه آدم مثله منو شما بود پس چیزی واسه خطر نیست
پرستار لبخندی زد و موهاشو داد پشته گوشش و گفت
پرستار: شما همیشه آنقدر مهربون بودین بخاطر همینه که همه شیفته شما هستن
جونکوک : این از لطف شماست .... اما مریض این اتاق کجا هستن
پرستار : مسئول بردش ما از چیزی خیر نداریم
جونکوک : باشه خسته نباشید
پرستار: همچنین
جونکوک از اتاق خارج شد در راه رو که قدم میزد دوباره وارده آسانسور شد و دکمه رفتن به بخش پایین رو زد با سوزش دست اش اخی کشید نگاهی به دست اش انداخت که با باند پیچیده بود در ذهنش با خودش درگیر بود
// یعنی چی میخواستی بهم بگی که اینجوری خواستی صدام کنی //
دیدگاه ها (۲۹)

{ عشق پارانوئیده } part ۷طولانی ترین راه ها بالاخره تموم می ...

{ عشق پارانوئیده }part ۸درحال حرف زدن بودن به صدای بلند گویی...

عشق پارانوئیده part 5رویه ساختمون نیمه کاره خیلی بلند روی آخ...

عشق پارانوئیده part ۴از زمانی که بر زمین سرد و یخ زده دراز ک...

برادر ناتنی من Part4جنا من پنج سالمه جنی اوه پس دوسال از جون...

برادر ناتنی من part 5ویو نویسنده جونکوک اول رفت صالن مهمون ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط