{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری
پارت بیست و پنجم

نویسنده ویو
حالا رو وون و لونا ۹ سالشون بود
تا ۷ سالگی این کوچولو ها زندگی این خان اده مثال زدنی بود اما چی شد که بعدش اینجوری شد؟
فلش بک به ۲ سال پیش
ات ویو
با بچه ها داشتم خرید میکردیم که یهو رو وون گفت
رو وون:مامانی مامانی
ات:جانم عزیزم
رو وون:اون بابا نیست؟
نگاه کردم دیدم راست میگه اون....اون جونگ کوکه
اما اون دختره دیگه کیه؟
چند روز بعد به جیمین گفتم......
پایان فلش بک
از اون روز به بعد دیگه نندنستن اون زندگی شاد رو داشته باشن
کوک دیگه اصلا به ات ابراز علاقه نمی‌کرد
ات به خاطر بچه ها هیچی نمی‌گفت اما بازم تحمل سخت بود
هر وقت همو میدیدن مثل دو تا غریبه رفتار میکردن
انگار نه انگار که چقدر عاشق همدیگه بودن
ات ویو
دیگه خسته شدم
هر روز دارم با یکی میبینمش
نباید آدم انقد کثافت باشه(هیچ حرفی ندارم)
ولی فک کنم هنوزم دوسش دارم
ات ویو چند روز بعد
شب اومد خونه
ات:چه عجب آقا بالاخره نشریه آوردن
کوک:سلام(سرد)
ات:وایسا حرف بزنیم
کوکی:چی شده باز؟(سرد)
ات:دلیل اینکارا و سرد بودنت چیه؟(بغض)
کوکی:دیگه نمیخوامت(رک)
ات:آنقدر راحت؟(لرزش صدا و دست ها و بغض)
کوکی:مگه چیز سختیه؟(و رفت)
ات ویو
نتونستم صبر کنم رفتم پالتومو پوشیدم و رفتم بیرون
توی ماشین گریم گرفت نمیتونستم صبر کنم
نزدیک بود تصادف کنم که وایسادم و........




چطورید؟
ببخشید دیر گذاشتم
چون دیر گذاشتم بیشتر میزارم
دیدگاه ها (۰)

ازدواج اجباری پارت بیشت و ششم(فک کنم)جیمین ویورفتم یکم هوا ب...

ازدواج اجباریپارت بیست و هفتمجیمین:برا چی اینکارو کردی هاااا...

ازدواج اجباریپارت بیست و چهارمجیمین:قشنگمبهوش نمیای؟باید یه ...

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط