پارت ۲۸۸
پارت ۲۸۸
..ببینم شوهرت همون مرده نیست که از زندان انتقالش دادن اینجا ؟ چی بود اسمش...خیلی معروف بود... آها هوانگ هیونیجین؟
+اره خودشه
..وای خدا گفته بودن هرموقع اومدی اجازه بدم بیای داخل بعد من گرفتمت به بار حرف بیا بریم که شوهرت بدجور چشم به راهته
لبخند محوی زدم و همراهش رفتم ، چند دقیقه بعد جلوی در اتاقی بودیم تنهام گذاشت و من هم برای باز کردن در اتاق استرس داشتم ، تا بلاخره با دستانی لرزون دستگیره رو گرفتم و در رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم اون بود که به بیرون خیره بود و با صدای در به سمتم برگشت و به محض دیدنم به سمتم اومد و در آغوش گرفتم ، اونقدر محکم به بغل گرفته بودم که گفتم الانه که استخونام بشکنه ، دستام رو دور کمرش حلقه کردمو سرمو به سینش چسبوندم سرش رو داخل گردنم فرستاد و عمیق بو کرد و بعد بوسه ای در گردنم زد و بعدش موهام رو بو کرد و بوسه ای هم به اونجا زد ، چند دقیقه گذشته بود و ما هنوز توی بغل هم بودیم حس خاصی داشتم ، آرامش ، امنیت، بوی تنش به طرز باور نکردنی حالمو خوب میکرد زنعمو میگفت این ویار بوی شوهرته ، اونقدری این آغوش حالمو خوب میکرد که دلم میخواست همچیز توی همین حالت بمونه به زور ازش دل کندم و به صورتش نگاه کردم موهاش رو کوتاه کرده بود ، دیگه نمیتونستم دستمو ببرم لای موهاش و نوازشش کنم
_دلم برات تنگ شده بود...
دلم میخواست بگم منم همینطور ولی غرورم اجازه نمیداد پس فقط سکوت میکنم و میخوام که از تویه چشمام دلتنگی رو بفهمه
خنده ای میکنم تا بغضم باعث اشک ریختنم نشه و با شوخی میگم
+ولی من نه اقای هوانگ ، بشینیم ؟
-حتما بیا...
سمت میزی که کنار پنجره بود رفتیم و نشستیم ، تا نشست دستامو بین دستاش گرفت
+حالت خوبه اینجا؟ بهت سخت نمیگیرن
-نه مگه میتونن به هوانگ هیونجین سخت بگیرن ؟ خوبم فعلا که میتونم دووم بیارم البته اگه تو بیای دیدنم
+میام، امروز اومدم تا راجب موضوعی صحبت کنیم
..ببینم شوهرت همون مرده نیست که از زندان انتقالش دادن اینجا ؟ چی بود اسمش...خیلی معروف بود... آها هوانگ هیونیجین؟
+اره خودشه
..وای خدا گفته بودن هرموقع اومدی اجازه بدم بیای داخل بعد من گرفتمت به بار حرف بیا بریم که شوهرت بدجور چشم به راهته
لبخند محوی زدم و همراهش رفتم ، چند دقیقه بعد جلوی در اتاقی بودیم تنهام گذاشت و من هم برای باز کردن در اتاق استرس داشتم ، تا بلاخره با دستانی لرزون دستگیره رو گرفتم و در رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم اون بود که به بیرون خیره بود و با صدای در به سمتم برگشت و به محض دیدنم به سمتم اومد و در آغوش گرفتم ، اونقدر محکم به بغل گرفته بودم که گفتم الانه که استخونام بشکنه ، دستام رو دور کمرش حلقه کردمو سرمو به سینش چسبوندم سرش رو داخل گردنم فرستاد و عمیق بو کرد و بعد بوسه ای در گردنم زد و بعدش موهام رو بو کرد و بوسه ای هم به اونجا زد ، چند دقیقه گذشته بود و ما هنوز توی بغل هم بودیم حس خاصی داشتم ، آرامش ، امنیت، بوی تنش به طرز باور نکردنی حالمو خوب میکرد زنعمو میگفت این ویار بوی شوهرته ، اونقدری این آغوش حالمو خوب میکرد که دلم میخواست همچیز توی همین حالت بمونه به زور ازش دل کندم و به صورتش نگاه کردم موهاش رو کوتاه کرده بود ، دیگه نمیتونستم دستمو ببرم لای موهاش و نوازشش کنم
_دلم برات تنگ شده بود...
دلم میخواست بگم منم همینطور ولی غرورم اجازه نمیداد پس فقط سکوت میکنم و میخوام که از تویه چشمام دلتنگی رو بفهمه
خنده ای میکنم تا بغضم باعث اشک ریختنم نشه و با شوخی میگم
+ولی من نه اقای هوانگ ، بشینیم ؟
-حتما بیا...
سمت میزی که کنار پنجره بود رفتیم و نشستیم ، تا نشست دستامو بین دستاش گرفت
+حالت خوبه اینجا؟ بهت سخت نمیگیرن
-نه مگه میتونن به هوانگ هیونجین سخت بگیرن ؟ خوبم فعلا که میتونم دووم بیارم البته اگه تو بیای دیدنم
+میام، امروز اومدم تا راجب موضوعی صحبت کنیم
- ۸.۴k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط