سخت بود...
سخت بود...
جلوي اون همه غريبه
يه كاغذ داد، دستم و رفت..
بازش كه كردم، چهره ام خشكيد...
ماتم برد...
يه احساس تموم نشدني تو قبلم، زنده به گورم كرد...
ولي حرفي نزدم!
خوندم و پارش كردم.
از آدماي دورو برم كه مسير رفتنمو دنبال مي كردن و اسممو صدا مي زدن كه وايستا، دور شدم....
سوار ماشين شدم و بغضي رو كه داشت خفه ام مي كرد، رهاش كردم!
نوشته اي رو كه چند ديقه پيش خونده بودم تو ذهنم مرور كردم:
عزيزم، دنبالم نيا.....
من دورتر از اون چيزي كه فكر مي كني، روبه روي تو ايستادم و فردايي براي من نيست...
متأسفم نوشته ام رو پيش دوستات بهت دادم؛
خواستم يهو نشكني.....
مي دونستم طاقت اشكاتو ندارم و نمي تونم بذارم تو بغلم گريه كني........
رفتم كه راحتتر با اين مسئله كنار بيام......
گريه امونم نداد....
چشامو بستم و براي هميشه با زندگي خداحافظي كردم....
جلوي اون همه غريبه
يه كاغذ داد، دستم و رفت..
بازش كه كردم، چهره ام خشكيد...
ماتم برد...
يه احساس تموم نشدني تو قبلم، زنده به گورم كرد...
ولي حرفي نزدم!
خوندم و پارش كردم.
از آدماي دورو برم كه مسير رفتنمو دنبال مي كردن و اسممو صدا مي زدن كه وايستا، دور شدم....
سوار ماشين شدم و بغضي رو كه داشت خفه ام مي كرد، رهاش كردم!
نوشته اي رو كه چند ديقه پيش خونده بودم تو ذهنم مرور كردم:
عزيزم، دنبالم نيا.....
من دورتر از اون چيزي كه فكر مي كني، روبه روي تو ايستادم و فردايي براي من نيست...
متأسفم نوشته ام رو پيش دوستات بهت دادم؛
خواستم يهو نشكني.....
مي دونستم طاقت اشكاتو ندارم و نمي تونم بذارم تو بغلم گريه كني........
رفتم كه راحتتر با اين مسئله كنار بيام......
گريه امونم نداد....
چشامو بستم و براي هميشه با زندگي خداحافظي كردم....
- ۷۸۷
- ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط