با تو سخن مي گويم....
با تو سخن مي گويم....
با تو كه هميشه در گوشه اي از وجودم لانه داري.
با تو كه با لحظه لحظه من خو گرفته اي...
با تو كه از اولين سپيده صبح تا آخرين غروب زندگي ام,
در وجودم تكرار مي شوي و من هر بار با تو از نو مي رويم...
تو مي داني ما هنوز آشناترين شقايق هاي وحشي در باغ ملكوتيم,
بگذار بگويم اگر صد بار ديگر هم بميرم و متولد شوم...
باز هم تو در قاب تماشاي من خواهي نشست,
و پنجره عشق را به روي چشمان من خواهي گشود....
در اين غربت جان فرساي زميني تو را فرياد خواهم زد,
و تو هيچ گاه مرا رها نخواهي كرد....
تو هميشه با من خواهي بود,
از هميشه تا ابديت....
و من نام زيبايت را پيوسته بر لب خواهم داشت,
تا زماني كه بر بام جهان ايستاده ام....
و پروازي ابدي به سوي تو خواهم داشت,
و آنگاه در جوار ملكوت تو عشق را تفسير خواهم كرد ....
با تو كه هميشه در گوشه اي از وجودم لانه داري.
با تو كه با لحظه لحظه من خو گرفته اي...
با تو كه از اولين سپيده صبح تا آخرين غروب زندگي ام,
در وجودم تكرار مي شوي و من هر بار با تو از نو مي رويم...
تو مي داني ما هنوز آشناترين شقايق هاي وحشي در باغ ملكوتيم,
بگذار بگويم اگر صد بار ديگر هم بميرم و متولد شوم...
باز هم تو در قاب تماشاي من خواهي نشست,
و پنجره عشق را به روي چشمان من خواهي گشود....
در اين غربت جان فرساي زميني تو را فرياد خواهم زد,
و تو هيچ گاه مرا رها نخواهي كرد....
تو هميشه با من خواهي بود,
از هميشه تا ابديت....
و من نام زيبايت را پيوسته بر لب خواهم داشت,
تا زماني كه بر بام جهان ايستاده ام....
و پروازي ابدي به سوي تو خواهم داشت,
و آنگاه در جوار ملكوت تو عشق را تفسير خواهم كرد ....
- ۶۱۸
- ۱۶ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط