{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن چنان صبورانه عاشقت شدم

آن چنان صبورانه عاشقت شدم
و زیر درگاه خانه‌ات
به انتظار گردش چشمانت نشسته‌ام
که نسیم هم حسودی می‌کند
پیدا که می‌شوی
سرانگشتانم مست می‌شوند
سبز می‌شوند
من امشب
پروانه‌هایی را که
از دریچه‌های بارانی چشمانت پرواز کردند
گردهم آوردم تا ببینند
که من دیوانه تو هستم
و چشم بسته کنار خیالت زندگی می‌کنم
تو در وجودم می‌رویی
آن چنانکه علف‌های تازه در لابه‌لای
سنگفرش‌های مخروبه‌ای می‌روید
من می‌آیم تا تو را بر شانه‌ام بگذارم
و از میان سایه‌های غلیظ تنهایی
و لحظه های عاجز زندگی بدون عشق
و سراب خاطره‌ها و روزمرگی لرزان
بیرون ببرم
آخر می‌دانی
جویباریست که به ابدیت می‌ریزد
همیشه و به هر شکلی به راه خود خواهد رفت
چیزی توان توقف آن را ندارد
عشق را می‌گویم
عشق...
عشق نام دیگر توست!!!!!!
دیدگاه ها (۳)

ماروزی از دو فصل دور به هم می‌رسیمو تو آن‌روز خواهی‌گفتچه شر...

واژ ه هایم ؛بوےِ پاییز گرفتنداحساس در سطرْ سطرِ ان ، شروع بہ...

هرگز با زنی که نومید گریه می کندنجنگصورتش را نمی بینی؟تمام ب...

تو هر روز در من سبز میشوی در ارتکاب جرم بی گناهی ، متهم میشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط