ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۸۴
تتد تند بوسید و در اتاقی رو باز کرد و منو برد تو و گفت: اینجا خونه پدري آنالی..وقتي من دربه در دنبال یه.
جاي خوب میگشتم براي ماه عسل..اينجا رو بهم معرفي
کردن
و نرم گذاشتم زمین
خندیدم و به دور و برم نگاه کردم و گفتم دستشون درد
نكنه.
یه اتاق خواب بود که تخت دو نفره اي توش بود و ملافه اش
پر از گلبرگ هاي گل سرخ بود..
لپام گل انداخت و لبهامو جمع کردم
اتاق ساده اي بود و یه پنجره بزرگ هم رو به خیابون
خوشگلش داشت.. با ذوق رفتم جلو.. عالي بود..
جیمین از پشت بغلم کردم و چونه شو روش شونه ام گذاشت و عمیق گفت: براي چند روز استراحت زن و شوهري مناسبه؟ خندیدم و گفتم:خيلي..خيلي زياد. دستشو دور کمرم سفت کرد و محکم منو به خودش فشرد و
گفت:جانم.. دستامو روي دستش گذاشتم و با ذوق گفتم:پس دنیل کلید اینجا رو گذاشت تو جیبت؟
با غیض شيريني گفت چه حواسشم جمعه فضول خانوم..
بلند خندیدم.
گردنم رو بوسید و گفت:بلاي من.. شیطون گفتم تازه یه چیز دیگه هم دیدم.
چشماشو باريك كرد و گفت:چي؟ شیطون گفتم:مثلاً يه پاکت کاهي رنگ.. نرم خندید و سر تأسفي تكون داد و گفت:فضول..
و رفت عقب.
خندون برگشتم سمتش..
دستشو برد زیر کتش و گفت این پاکت در واقع مال تو بود.. چشمامو باريك كردم.
درش اورد و گرفته گفت: داده بودمش به دنیل : تا..تا خيلي گرفته و تلخ گفت که بعد از مرگم بده بهت..
قلبم ریخت و اشک تو چشمام جمع شد.
بعد.. اخ.. دلم گرفت..
پاکت رو سمتم گرفت و گفت: خوشحالم که کار به اونجا
نکشید..
تند گفتم:منم همین طور..خيلي زياد..
با محبت پاکت رو سمتم گرفت و گفت:الانم مال تو..میخواي بخونش تا من یه نوشیدنی گیر بیارم..
لرزون ازش گرفتم و با نگاه بدرقه اش کردم.
رفت بیرون.
با دستای لرزون و بغض پاکت رو باز کردم و روي تخت
نشستم. یه نامه بود. اشفته
و با بغض شروع کردم به خوندن: "سلام الا.. میدونم دریافت این نامه از طرف من و از طریق دنیل برات
خيلي غير منتظره است اما..
میخواستم اینجوری درست تر از هم خداحافظی کنیم.. واسه همه بدي ها و تلخي هايي که بهت کردم معذرت میخوام..میدونم بخشیدنم سخته..اما سعي كن بدون
قضاوت منو ببخشي
یا حداقل فراموشم کن..
میدونم اونجور که میخواستي نبود و نشد..من و تو یه
قرارداد بودیم.
میدونم الان داري به کوچولويي که تو اغوشته فك ميكني و ميترسي که ازت دورش کنم
همیشه از این ترسیدی و براش اشك ريختي.
نترس خانوم..
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
( فصل سوم ) پارت ۶۸۴
تتد تند بوسید و در اتاقی رو باز کرد و منو برد تو و گفت: اینجا خونه پدري آنالی..وقتي من دربه در دنبال یه.
جاي خوب میگشتم براي ماه عسل..اينجا رو بهم معرفي
کردن
و نرم گذاشتم زمین
خندیدم و به دور و برم نگاه کردم و گفتم دستشون درد
نكنه.
یه اتاق خواب بود که تخت دو نفره اي توش بود و ملافه اش
پر از گلبرگ هاي گل سرخ بود..
لپام گل انداخت و لبهامو جمع کردم
اتاق ساده اي بود و یه پنجره بزرگ هم رو به خیابون
خوشگلش داشت.. با ذوق رفتم جلو.. عالي بود..
جیمین از پشت بغلم کردم و چونه شو روش شونه ام گذاشت و عمیق گفت: براي چند روز استراحت زن و شوهري مناسبه؟ خندیدم و گفتم:خيلي..خيلي زياد. دستشو دور کمرم سفت کرد و محکم منو به خودش فشرد و
گفت:جانم.. دستامو روي دستش گذاشتم و با ذوق گفتم:پس دنیل کلید اینجا رو گذاشت تو جیبت؟
با غیض شيريني گفت چه حواسشم جمعه فضول خانوم..
بلند خندیدم.
گردنم رو بوسید و گفت:بلاي من.. شیطون گفتم تازه یه چیز دیگه هم دیدم.
چشماشو باريك كرد و گفت:چي؟ شیطون گفتم:مثلاً يه پاکت کاهي رنگ.. نرم خندید و سر تأسفي تكون داد و گفت:فضول..
و رفت عقب.
خندون برگشتم سمتش..
دستشو برد زیر کتش و گفت این پاکت در واقع مال تو بود.. چشمامو باريك كردم.
درش اورد و گرفته گفت: داده بودمش به دنیل : تا..تا خيلي گرفته و تلخ گفت که بعد از مرگم بده بهت..
قلبم ریخت و اشک تو چشمام جمع شد.
بعد.. اخ.. دلم گرفت..
پاکت رو سمتم گرفت و گفت: خوشحالم که کار به اونجا
نکشید..
تند گفتم:منم همین طور..خيلي زياد..
با محبت پاکت رو سمتم گرفت و گفت:الانم مال تو..میخواي بخونش تا من یه نوشیدنی گیر بیارم..
لرزون ازش گرفتم و با نگاه بدرقه اش کردم.
رفت بیرون.
با دستای لرزون و بغض پاکت رو باز کردم و روي تخت
نشستم. یه نامه بود. اشفته
و با بغض شروع کردم به خوندن: "سلام الا.. میدونم دریافت این نامه از طرف من و از طریق دنیل برات
خيلي غير منتظره است اما..
میخواستم اینجوری درست تر از هم خداحافظی کنیم.. واسه همه بدي ها و تلخي هايي که بهت کردم معذرت میخوام..میدونم بخشیدنم سخته..اما سعي كن بدون
قضاوت منو ببخشي
یا حداقل فراموشم کن..
میدونم اونجور که میخواستي نبود و نشد..من و تو یه
قرارداد بودیم.
میدونم الان داري به کوچولويي که تو اغوشته فك ميكني و ميترسي که ازت دورش کنم
همیشه از این ترسیدی و براش اشك ريختي.
نترس خانوم..
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
- ۳.۹k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط