{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 53・⁠]⁠ᕗ

خندیدم و سریع دویدم بیرون بدو رفتم سمت خونه جونگکوک. 
تو حیاط داشت بخش کوچیک جلوی حیاطش رو شخم میزد
قبلا دیده بودم چندتا بوته میوه میکاره.. دویدم و پر انرژی صداش زدم :جونگکوک.. 
تا برگشت سمتم خودمو انداختم تو اغوشش.. محکم بغلم کرد و تو هوا چرخوندم.
جونگکوک : كريستيناا.. 
خندیدم. صداش غمگین و دلتنگ بود. خیلی محکم منو به خودش فشرد. 
دستاش رو انداخت زیر پام و منو تو بغلش جا داد و رو دستاش بلند کرد و چرخوندم. پرشور خندیدم 
سرمو از بغلش بیرون آورد و خیلی پر عطش و طولانی لبام رو بوسید. 
تند و بی وقفه میبوسید. بعد پیشونیم و بعد پلکام رو بوسید. 
گونه هام.. شقيقه ام... كل صورتم رو پرعطش و بوسه بارون کرد. 
داغون بوم کرد و ناراحت و گرفته گفت:کجا بودی؟میدونی چی کشیدم؟میدونم فکرم کجاها رفت؟ دستمم به هیچ جا بند نبود. 
از اینکه نگرانم بود ذوق کردم 
-برادرم نمیذاشت از خونه خارج شم.. 
موهام رو بوسید و گفت:اخه چرا؟ ریز خندیدم و گفتم : خوب زیاد میام بیرون..اونم نگرانمه..
تند تند چندین بار روی موهام رو بوسید و گفت : دلم هزار راه رفت..نمیدونی چی کشیدم. روزها فقط با خودم کلنجار رفتم و به خودم لعنت فرستادم که چیکار کردم ناراحت شدی..اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم و کجا بیام دنبالت..
بهش لبخند زدم.. منو محکم به سینه اش فشرد و گفت:خداروشکر که 
سالمی..خداروشکر که اینجایی..
از این همه آرامش و لذت ریز خندیدم و  چشمام رو تو اغوشش بستم.
همونجور رو دستش حملم کرد و روی نرده ها نشوند و خودش روبروم وایستاد. جز جز صورتم رو با دقت نگاه کرد. 
پشت دستش رو نرم روی صورتم کشید. 
جونگکوک : دلم خیلی برات تنگ شده بود. 
یه جمله خیلی ساده و معمولی اما حتی نمیشد حدس زد که تا کجای قلبم نفوذ کرد. اعماق قلبم از این جمله ساده که به نظرم احساسی ترین جمله جهان جلوه کرده بود سوراخ شد. 
تا ظهر زمان کمی مونده بود و وقتی فهمید به این زودی قراره برم ناراحت شد
جونگکوک : بعد 7 روز تازه اومده و بازم میخوای بری؟
به قیافه دلخور و عصبیش نگاه کردم. لبخندی زدم و گفتم : اگه دوست داری هر روز بیام الان باید برم 
پوزخند عصبی وبلندی زد. 
جونگکوک : کریستینا چرا نشونی از خودت نمیدی؟ 
نگاش کردم. 
جونگکوک : ببین من میفهمم..تو نمیخوای خانواده ات منو ببینن.. باشه..من جوری به دیدنت میام که نفهمن.. قول میدم.
اروم موهاش رو نوازش کردم و اروم گفتم : ببخش..نپرس چرا.. فقط نمیتونم.. 
زل زد تو چشمم و بعد اروم سر تکون داد. 
سر تکون دادنش دلخور و ناراحت بود اما کاری از دستم بر نمیومد. 
گونه اش رو بوسیدم و گفتم : خداحافظ.. اروم و جدی گفت : خداحافظ..
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 54・⁠]⁠ᕗبه موقع برگشتم. خودمم...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 55・⁠]⁠ᕗبعد دستم رو سریع روی...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 52・⁠]⁠ᕗ  دین بعد روزها اومد ...

ادامه پارت 51از داداش تکونی خوردم سریع و عصبی از کنارم رد شد...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 45・⁠]⁠ᕗرفتم نزدیکش نشستم.   ...

جادوی عشق ۵ part باز اونقدر غرق فکر شده بودم که دیرم شد. ٧:٤...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط