{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²⁵ | اون مال منه

کل‌کلِ یونا و تهیونگ هنوز توی فضای سالن موج می‌زد، اما برای اورا، تمامِ دنیا در همان چند ثانیه‌ای که نگاهش با کیان گره خورد، خلاصه شده بود. او سعی کرد با بی‌تفاوتیِ تمام، به صحبت‌ با لیما ادامه دهد، اما ضربان قلبش را در گوش‌هایش می‌شنید.
کمی بعد، وقتی سالن کمی خلوت‌تر شد، اورا به سمتِ تراسِ بزرگِ عمارت رفت تا کمی هوای تازه استشمام کند. تاریکیِ شب و سکوتِ باغ، آرامشِ کاذبی به او می‌داد. اما ناگهان، صدای قدم‌های سنگینی را شنید که از پشت سر به او نزدیک می‌شد.
اورا برگشت، اما با دیدنِ کیان، نفس در سینه‌اش حبس شد. کیان به جای اینکه از کنارش رد شود، درست مقابل او ایستاد. نورِ ماه، خطوطِ جدی و مردانه‌ی صورتش را زیر سایه انداخته بود.
اورا با لحنی که سعی می‌کرد محکم باشد، گفت: «فکر کردم رفتی استراحت.»
کیان یک قدم جلوتر آمد؛ آنقدر نزدیک که اورا می‌توانست گرمای بدن او را حس کند. او با صدایی بم و آرام که لرزه‌ای به تنِ اورا انداخت، گفت: «می‌تونم کجا برم، وقتی می‌دونم تو هم اینجا تنهایی؟»
اورا عقب‌نشینی نکرد، بلکه با نگاهی نافذ به چشم‌های او زل زد: «فکر کردی می‌تونی با این نگاه‌ها منو متقاعد کنی که برگردم به جمع؟»
کیان لبخندِ بسیار محوی زد، لبخندی که بیشتر شبیه به یک چالش بود تا رضایت. او دستش را روی نرده‌ی تراس، درست در کنار دستِ اورا گذاشت. «من قصد ندارم متقاعدت کنم، اورا. من فقط می‌خوام بدونی که من هم دقیقاً همون چیزی رو حس می‌کنم که تو داری سعی می‌کنی پنهانش کنی.»
تنشِ بین‌شان به اوج رسید. در آن لحظه، مرزهای میانِ دوستی و دشمنی، یا حتی میانِ احتیاط و جسارت، کاملاً کمرنگ شد. قبل از اینکه بتونند کلمه‌ی دیگر بگن صدای جونکوک از داخل خانه آمد که داشت با بقیه صحبت می‌کرد. هر دو سریع از هم فاصله گرفتند، اما فضایِ سنگین و الکتریکی که بین‌شان ایجاد شده بود، هنوز هم در هوا معلق بود.
در حالی که آن‌ها سعی می‌کردند خودشان را به بازی بازیابی کنند، جونکوک و تهیونگ در سالنِ اصلی، با چهره‌هایی کاملاً جدی و متفاوت، مشغول بررسیِ مدارک و نقشه‌هایی بودند.
جونکوک، در حالی که نگاهی به ساعتِ مچی‌اش می‌انداخت، رو به بقیه گفت: «بسه دیگه، وقتِ شوخی نیست. فردا روزِ بزرگیه.»
همه سکوت کردند. حتی یونا که در حال بحث با تهیونگ بود، ایستاد.
جونکوک با لحنی که بویِ خطر و هیجان می‌داد، ادامه داد: «فردا، مراسمِ سالانه‌ی متحدینه. تمامِ قدرت‌های مافیاییِ کره، از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین‌شون، اونجا جمع می‌شن. یه شب برای نمایشِ قدرت، و یه شب که ممکنه همه چیز تغییر کنه. ما باید آماده باشیم.»
حالا نه فقط برای یک مهمانی، بلکه برای یک میدانِ جنگِ پنهان در لباس‌های مجلل، همه آماده بودند.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁶ | اون مال منهشب به نیمه رسیده ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁷ | اون مال منهبه محض اینکه درها...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁴ | اون مال منهبعد از اینکه پسره...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²³ | اون مال منهنورِ ملایمِ صبحگا...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹³ | اون مال منه ات در سالن تنها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط