نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²⁴ | اون مال منه
بعد از اینکه پسرها با اون فضایِ پر از تیکه و کنایه از سالنِ غذاخوری رفتن، فضایِ عمارت دوباره برای دخترا آروم شد. «ات» در حالی که هنوز کمی از خجالتِ صبحِ زود احساسِ داغی میکرد، با بقیهی دخترا توی سالنِ نشیمن دورِ هم جمع شدن. لیما، اورا، بارام و بومی، همه کنار هم نشسته بودند و در حالِ گپوگفتِ روزمرگیها بودند.
ناگهان صدایِ زنگِ در بلند شد و یونا با همان انرژیِ همیشگی و خندههایِ پرصدا وارد شد. یونا با دیدنِ «ات»، با هیجان به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت: «عروسِ ما بالاخره رسمی شد! چقدر خوشگل شدی دختر، جونکوک واقعاً خوششانس بوده!»
ات خندید و سعی کرد خجالتش را پنهان کند: «بسه دیگه یونا! بیا بشین .»
دخترا دورِ هم جمع شدند و شروع کردند به گپوگفتهایِ طولانی؛ از مسائلِ روزمره گرفته تا بحثهایِ پنهانیِ مربوط به امنیتِ عمارت. در این میان، اورا کمی ساکتتر بود و نگاههاش به نقطهای دور خیره مانده بود. اون در ذهن خود، نقشههایِ پیچیدهای را مرور میکرد، اما ناخودآگاه فکرش به سمتِ کیان میرفت. او میدونست که کیان با بقیه مردها متفاوته؛ یک نوعِ کششِ پنهانی و سنگین، مثلِ الکتریسیته در فضایِ بینِ آن دو جریان داشت که فقط خودشان از آن باخبر بودند.
آرامشِ این دورهمی، با صدایِ بازگشتِ پسرها شکسته شد.
مردها با چهرههایی که حالا از حالتِ شوخی خارج و جدی شده بود، وارد سالن شدند. اما به محض اینکه تهیونگ چشمش به یونا افتاد، آن حالتِ جدیِ مافیاییِ او برای لحظهای فرو ریخت و جای خودش را به آن لبخندِ کج و شیطنتآمیز داد.
یونا که تازه متوجه حضور تهیونگ شده بود، بلافاصله با لحنی پر از کنایه گفت: «اوه! ببین کی برگشته! مگه کارِ مافیاییها تموم میشه؟ یا فقط اومدید که ببینید ما اینجا داریم چطور خوش میگذرونیم؟»
تهیونگ با خونسردی، درست روبروی او ایستاد و گفت: «ما اومدیم ببینیم کسی اینجا از نبودِ ما گله نمیکنه یا نه… ولی انگار یکی اینجا خیلی هم از نبودِ ما لذت میبره، نه یونا؟»
یونا چشمهاش را در حدقه چرخاند: «خیال کردی! من فقط دارم از آرامشِ این خونه لذت میبرم که تو با سر و صدا باهاش خرابش میکنی!»
تهیونگ با خندهی کوتاهی جواب داد: «آروم بودن بدونِ من، مثلِ زندگی بدونِ هیجانه، یونا. تو خودت این رو خوب میدونی.»
کلکلِ همیشگیِ این دو نفر دوباره شروع شد و بقیهی اعضا با شنیدنِ این بحثها، لبخند زدند یا با بیحوصلگی از کنارش رد شدند. در همین حال، وقتی کیان از سالن رد میشد تا به سمتِ اتاقش بروه، نگاهش برای یک لحظهی بسیار کوتاه و گذرا با نگاهِ اورا برخورد کرد. یک سکوتِ سنگین و پر از معنا برای چند ثانیه بینشان برقرار شد، پیش از آنکه هر دو سریع نگاهشان را بدزدند.
پارت²⁴ | اون مال منه
بعد از اینکه پسرها با اون فضایِ پر از تیکه و کنایه از سالنِ غذاخوری رفتن، فضایِ عمارت دوباره برای دخترا آروم شد. «ات» در حالی که هنوز کمی از خجالتِ صبحِ زود احساسِ داغی میکرد، با بقیهی دخترا توی سالنِ نشیمن دورِ هم جمع شدن. لیما، اورا، بارام و بومی، همه کنار هم نشسته بودند و در حالِ گپوگفتِ روزمرگیها بودند.
ناگهان صدایِ زنگِ در بلند شد و یونا با همان انرژیِ همیشگی و خندههایِ پرصدا وارد شد. یونا با دیدنِ «ات»، با هیجان به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت: «عروسِ ما بالاخره رسمی شد! چقدر خوشگل شدی دختر، جونکوک واقعاً خوششانس بوده!»
ات خندید و سعی کرد خجالتش را پنهان کند: «بسه دیگه یونا! بیا بشین .»
دخترا دورِ هم جمع شدند و شروع کردند به گپوگفتهایِ طولانی؛ از مسائلِ روزمره گرفته تا بحثهایِ پنهانیِ مربوط به امنیتِ عمارت. در این میان، اورا کمی ساکتتر بود و نگاههاش به نقطهای دور خیره مانده بود. اون در ذهن خود، نقشههایِ پیچیدهای را مرور میکرد، اما ناخودآگاه فکرش به سمتِ کیان میرفت. او میدونست که کیان با بقیه مردها متفاوته؛ یک نوعِ کششِ پنهانی و سنگین، مثلِ الکتریسیته در فضایِ بینِ آن دو جریان داشت که فقط خودشان از آن باخبر بودند.
آرامشِ این دورهمی، با صدایِ بازگشتِ پسرها شکسته شد.
مردها با چهرههایی که حالا از حالتِ شوخی خارج و جدی شده بود، وارد سالن شدند. اما به محض اینکه تهیونگ چشمش به یونا افتاد، آن حالتِ جدیِ مافیاییِ او برای لحظهای فرو ریخت و جای خودش را به آن لبخندِ کج و شیطنتآمیز داد.
یونا که تازه متوجه حضور تهیونگ شده بود، بلافاصله با لحنی پر از کنایه گفت: «اوه! ببین کی برگشته! مگه کارِ مافیاییها تموم میشه؟ یا فقط اومدید که ببینید ما اینجا داریم چطور خوش میگذرونیم؟»
تهیونگ با خونسردی، درست روبروی او ایستاد و گفت: «ما اومدیم ببینیم کسی اینجا از نبودِ ما گله نمیکنه یا نه… ولی انگار یکی اینجا خیلی هم از نبودِ ما لذت میبره، نه یونا؟»
یونا چشمهاش را در حدقه چرخاند: «خیال کردی! من فقط دارم از آرامشِ این خونه لذت میبرم که تو با سر و صدا باهاش خرابش میکنی!»
تهیونگ با خندهی کوتاهی جواب داد: «آروم بودن بدونِ من، مثلِ زندگی بدونِ هیجانه، یونا. تو خودت این رو خوب میدونی.»
کلکلِ همیشگیِ این دو نفر دوباره شروع شد و بقیهی اعضا با شنیدنِ این بحثها، لبخند زدند یا با بیحوصلگی از کنارش رد شدند. در همین حال، وقتی کیان از سالن رد میشد تا به سمتِ اتاقش بروه، نگاهش برای یک لحظهی بسیار کوتاه و گذرا با نگاهِ اورا برخورد کرد. یک سکوتِ سنگین و پر از معنا برای چند ثانیه بینشان برقرار شد، پیش از آنکه هر دو سریع نگاهشان را بدزدند.
- ۱۴۰
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط