Part
Part : 29
×هیونگ ....(بغض)
یونگی : جونگ کوک چیشده ؟ ..... چیزیت شده ؟ .....اتفاقی برای ا.ت افتاده ؟
تا می خواستم حرف بزنم صدای یکی دیگر رو شنیدم .
مین یوپ: (بابای کوک ) بده من اون گوشی رو .... کوک تو داری چه غلطی می کنی ؟ ها. رفتی عاشق ا.ت شدی خواهرت ؟ ها ؟ کوک جواب بده .....
×بابا واقعا عاشقش شدم ...هق نمی دونم چطوری ؟ هق ... خیلی دوستش دارم هق .
مین یوپ : کوک من تورو نمی شناسم تو عاشق. شدی ؟
من تو رو نمی خوام ببینم .
×ولی ... هق ولی بابا .....
بعد گوشی دست یکی دیگه رفت
می ره : (مامان ا.ت ) پسرم کوک تو کجایی ا.ت حالش خوبه ؟
×خوب بودنو که هست خون زیادی بابت زخمش از دست داد و نمی دونم چرا مشکل کم خونی داشت بهش خون دادم و الانم توی اتاق عمله تا شیشه هارو از توی پاهاش در بیارن .
می ره : آه دخترم .... کوک می گم واقعا عاشق ا.ت شدی ؟
با کمی امیدی که توی صدام بود جواب دادم
×حاضرم جونم رو بده تا ا.ت رو یک بار دیگه بغل کنم
.
.
[میره از صدای جونگ کوک کاملا متوجه شد که چقدر عاشقش هست و حاضر عمرش رو فدا کنه ]
می ره : خب پسرم من بابات حرف می زنم خب توهم تا وقتی که من گفتم طرف خونه نیا وقتی ا.ت مرخص شد برین خونه ا.ت وقتی راضی شد خودم بهت زنگ می زنم .
×واقعا ممنونم .... مامان
می ره : خواهش می کنم تو فقط مراقب دخترم باش و بهش عشق بورز باشه ؟ اون با نفرت و غم پدر بزرگ شده لطفا بهش عشق بورز .
×بله حتما .... عه دکتر. من باید قطع کنم .
.
.
×ا.ت ا.ت حالت خوبه ؟
بردنش توی بخش . با دکتر حرف زدم کم خونی داره و باید قرص اهن بخوره و سو تغذیه گرفته و باید غذا بیشتر بخوره وقتی که من خون دادم به گفته دکتر زندگی این دختر رو نجات دادم . و اینکه نزدیک قائدگی اش بس حواستون باشه و در باره زانوش گفته که توی پای راستش یک شیشه خیلی فرو رفته بود و به رباطش بر خورد کرد و کمی پاره شده بهتره تا چند ماه رانندگی نکنه و ورزش هم یک پیاده رویه ساده باشه .
ممنونی گفتم و رفتم توی اتاق . آروم رفتم پیشش و کنار تخت روی صندلیش نشستم و دستش رو توی دستام گرفتم و آروم زیر لب زمزمه کردم..
×آه پرنسسم اگه تو چیزیت بشه من نمی تونم زنده بمونم ..
ا.ت (بغض) منو میشناسی اگه به اطرافیانم خیلی حساس
م وقتی مامانم از دنیا رفت دیگه اون پسرشاد نبودم خیلی بی احساس شدم و دوره افسردگیم شروع شد تا بچه ها با من صحبت کردن و برگشتم بابت آیندم و سعی کردم بالغ بشم و خودمو کنترول کنم ....... ولی از وقتی دیدمت این قلب لعنتی...
[🫀: آوی کوک درست صحبت کن من لعنتی ام دارم برات .
🧠 : قلب ساکت شو داره اشکم در میداد به من دستمال بدین]
همش محکم می زنه داشت قفسه سینم رو میشکوند .
ولی وقتی بهت گفتم و فهمیدم که .....
×هیونگ ....(بغض)
یونگی : جونگ کوک چیشده ؟ ..... چیزیت شده ؟ .....اتفاقی برای ا.ت افتاده ؟
تا می خواستم حرف بزنم صدای یکی دیگر رو شنیدم .
مین یوپ: (بابای کوک ) بده من اون گوشی رو .... کوک تو داری چه غلطی می کنی ؟ ها. رفتی عاشق ا.ت شدی خواهرت ؟ ها ؟ کوک جواب بده .....
×بابا واقعا عاشقش شدم ...هق نمی دونم چطوری ؟ هق ... خیلی دوستش دارم هق .
مین یوپ : کوک من تورو نمی شناسم تو عاشق. شدی ؟
من تو رو نمی خوام ببینم .
×ولی ... هق ولی بابا .....
بعد گوشی دست یکی دیگه رفت
می ره : (مامان ا.ت ) پسرم کوک تو کجایی ا.ت حالش خوبه ؟
×خوب بودنو که هست خون زیادی بابت زخمش از دست داد و نمی دونم چرا مشکل کم خونی داشت بهش خون دادم و الانم توی اتاق عمله تا شیشه هارو از توی پاهاش در بیارن .
می ره : آه دخترم .... کوک می گم واقعا عاشق ا.ت شدی ؟
با کمی امیدی که توی صدام بود جواب دادم
×حاضرم جونم رو بده تا ا.ت رو یک بار دیگه بغل کنم
.
.
[میره از صدای جونگ کوک کاملا متوجه شد که چقدر عاشقش هست و حاضر عمرش رو فدا کنه ]
می ره : خب پسرم من بابات حرف می زنم خب توهم تا وقتی که من گفتم طرف خونه نیا وقتی ا.ت مرخص شد برین خونه ا.ت وقتی راضی شد خودم بهت زنگ می زنم .
×واقعا ممنونم .... مامان
می ره : خواهش می کنم تو فقط مراقب دخترم باش و بهش عشق بورز باشه ؟ اون با نفرت و غم پدر بزرگ شده لطفا بهش عشق بورز .
×بله حتما .... عه دکتر. من باید قطع کنم .
.
.
×ا.ت ا.ت حالت خوبه ؟
بردنش توی بخش . با دکتر حرف زدم کم خونی داره و باید قرص اهن بخوره و سو تغذیه گرفته و باید غذا بیشتر بخوره وقتی که من خون دادم به گفته دکتر زندگی این دختر رو نجات دادم . و اینکه نزدیک قائدگی اش بس حواستون باشه و در باره زانوش گفته که توی پای راستش یک شیشه خیلی فرو رفته بود و به رباطش بر خورد کرد و کمی پاره شده بهتره تا چند ماه رانندگی نکنه و ورزش هم یک پیاده رویه ساده باشه .
ممنونی گفتم و رفتم توی اتاق . آروم رفتم پیشش و کنار تخت روی صندلیش نشستم و دستش رو توی دستام گرفتم و آروم زیر لب زمزمه کردم..
×آه پرنسسم اگه تو چیزیت بشه من نمی تونم زنده بمونم ..
ا.ت (بغض) منو میشناسی اگه به اطرافیانم خیلی حساس
م وقتی مامانم از دنیا رفت دیگه اون پسرشاد نبودم خیلی بی احساس شدم و دوره افسردگیم شروع شد تا بچه ها با من صحبت کردن و برگشتم بابت آیندم و سعی کردم بالغ بشم و خودمو کنترول کنم ....... ولی از وقتی دیدمت این قلب لعنتی...
[🫀: آوی کوک درست صحبت کن من لعنتی ام دارم برات .
🧠 : قلب ساکت شو داره اشکم در میداد به من دستمال بدین]
همش محکم می زنه داشت قفسه سینم رو میشکوند .
ولی وقتی بهت گفتم و فهمیدم که .....
- ۶.۸k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط