{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part : 30

فهمیدم که .... یک بار سنگین از روی قلبم برداشتن ......
.
کم کم خوابم برد و سیاهی ......

[ویوی ا.ت .. بیمارستان ]

با سوزش پاهام ، زانو هام و سنگینی روی شکمم بیدار شدم . دستای گرمش روی دستام بود و محکم گرفته بود . سرم تیر می کشید .
که یک تک صدایی از خودم در آوردم.
+آخ....
که مثل یک خرگوش بلند شد موهاش کمی بهم ریخته بود و چند تا از دکمه هاش رو باز کرده بود . هوای اتاق خیلی گرم بود .
×ا.ت عزیزم ..... بیدار شدی ؟ ... حالت خوبه ؟
+کوک ....
یک نگاه به چشمای خونیش کردم . زخم هایی که پانسمان شده بود .
+تو چرا اینجوری شدی ؟
×من خوبم.
+آخ پاهام . زانوهام داره میسوزه .
به کوک نگاه کردم که سرش پایین بود . با دستم گونش رو نوازش کردم .
+دکتر چیزی گفته ؟
می دونم چیز بدی بود بخاطر همون صدام رو بردم بالا .
+کوک بخدا بگو من همین الانشم حالم خوب نیست .
بابغض جواب داد .
×ا.ت معذرت می خوام .... همش تقصیر من بود بخاطر من که نمی تونی رانندگی کنی نمی تونی ورزش کنی و حت برای مدتی وایستی ببخشید (گریه )
با لحن جدی گفتم .
+کوک منو ... منو نگاه کن توچشمام زل بزن و بگو چی شده ؟
کوک همه چی رو تعریف کرد . من در بزرگ ترین شک بود .
.
.
.
[یک هفته بعد ]
دیدگاه ها (۰)

Part : ۳۱[ ویوی ا.ت ]توی این هفته پریود شده بودم و نمی تونست...

Part :۳۲ بقیش معلومه باورم نمیشه دارم این جور چیزا رو به کوک...

Part : 29×هیونگ ....(بغض)یونگی : جونگ کوک چیشده ؟ ..... چیزی...

Part : 28+هییییییی کوک آروم باش کوک همش به سومجه مشت میزد سو...

طراح عشق

Part 23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط