Part
Part ⁷
«شب»
آسیه اینا رفتن خونه ایبیکه
آسیه: آنیسا اومد گفت مامان جییشش
سریع بردمش بالا بعد اینکه تموم شد صدای زنگ در اومد یکی اومد داخل ماهم باهم دیگه رفتیم پایین
روی راه پله ها بودیم که یهو آنیسا گف دلاااااممم عمو دوروک
ک..کی....عمو دوروک😳
برگشتم دیدم دوروک اومده
خشکم زده بود نمیدونستم چیکار کنم
چون من نمیدونستم که دوروک اومده از خودم هی سوال میپرسیدم
دوروک کی اومده؟؟؟اینجا چیکار داره؟؟؟ چی میخواد؟؟؟
آنیسا رو دادم دست عمر و رفتم روی بالکن تا یکم هوا بخورم و به خودم بیام
دوروک: یهو دیدم آسیه با آنیسا اومدن چرا اینا این جان مگه برک نگفت اینا نمیان
بعد سه سال آسیمو دیدم چقدر تغییر کرده بود خوشگل تر شده بود
یکم بیشتر توجه کردم دیدم ما سه نفر باهم ست شدیم😍
آسیه تا منو دید همینطور خشکش زد و بعد آنیسا رو داد دست عمر و رفت
ای وای گفتم نباید میومدم الان آسیه ناراحت شده. نگرانش شدم رفتم ببینم چیکار میکنه
آیبیکه:برک دوروک کی اومده ت دوروکو دعوت کردی چرا به من نمیگی
برک:من بهت گفتم اما ت گفتی باشه
نویسنده:یهو آیبیکه یادش میوفته وقتی داشته با تلفن حرف میزده اسمی که برک گفته اما ایبیکه ی چیز دیگه شنیده و گفته باشه اشکال نداره
ایبیکه:وای برک گند زدیم آسیه نمیخواست دوروکو ببینه حتی الان فکر میکنه من میدونستم دوروک اومده
برک: نه من بهش توضیح میدم در ضمن مگه تو نگفتی آسیه نمیاد
آیبیکه:من کی گفتم من گفتم آسیه اینا قراره بیان
نویسنده:برک هم یهو یادش میوفته اسم اشتباهی رو فهمیده
(برک آیبیکه): گند زدیم
آسیه:داشت گریم میگرفت قلبم درد میکرد نمیدونستم برم بمونم اگه میرفتم آیبیکه ناراحت میشد اگه می موندم حالم بد تر می شد .پس تصمیم گرفتم بمونم اما به دوروک توجه نکنم
داشتم میرفتم داخل که دیدم اونی ک نباید میومد اومد...
«شب»
آسیه اینا رفتن خونه ایبیکه
آسیه: آنیسا اومد گفت مامان جییشش
سریع بردمش بالا بعد اینکه تموم شد صدای زنگ در اومد یکی اومد داخل ماهم باهم دیگه رفتیم پایین
روی راه پله ها بودیم که یهو آنیسا گف دلاااااممم عمو دوروک
ک..کی....عمو دوروک😳
برگشتم دیدم دوروک اومده
خشکم زده بود نمیدونستم چیکار کنم
چون من نمیدونستم که دوروک اومده از خودم هی سوال میپرسیدم
دوروک کی اومده؟؟؟اینجا چیکار داره؟؟؟ چی میخواد؟؟؟
آنیسا رو دادم دست عمر و رفتم روی بالکن تا یکم هوا بخورم و به خودم بیام
دوروک: یهو دیدم آسیه با آنیسا اومدن چرا اینا این جان مگه برک نگفت اینا نمیان
بعد سه سال آسیمو دیدم چقدر تغییر کرده بود خوشگل تر شده بود
یکم بیشتر توجه کردم دیدم ما سه نفر باهم ست شدیم😍
آسیه تا منو دید همینطور خشکش زد و بعد آنیسا رو داد دست عمر و رفت
ای وای گفتم نباید میومدم الان آسیه ناراحت شده. نگرانش شدم رفتم ببینم چیکار میکنه
آیبیکه:برک دوروک کی اومده ت دوروکو دعوت کردی چرا به من نمیگی
برک:من بهت گفتم اما ت گفتی باشه
نویسنده:یهو آیبیکه یادش میوفته وقتی داشته با تلفن حرف میزده اسمی که برک گفته اما ایبیکه ی چیز دیگه شنیده و گفته باشه اشکال نداره
ایبیکه:وای برک گند زدیم آسیه نمیخواست دوروکو ببینه حتی الان فکر میکنه من میدونستم دوروک اومده
برک: نه من بهش توضیح میدم در ضمن مگه تو نگفتی آسیه نمیاد
آیبیکه:من کی گفتم من گفتم آسیه اینا قراره بیان
نویسنده:برک هم یهو یادش میوفته اسم اشتباهی رو فهمیده
(برک آیبیکه): گند زدیم
آسیه:داشت گریم میگرفت قلبم درد میکرد نمیدونستم برم بمونم اگه میرفتم آیبیکه ناراحت میشد اگه می موندم حالم بد تر می شد .پس تصمیم گرفتم بمونم اما به دوروک توجه نکنم
داشتم میرفتم داخل که دیدم اونی ک نباید میومد اومد...
- ۲.۳k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط