Roman
#•| Roman.𝙊𝙣𝙮𝙖𝙯
اشتباه شیرین:)
#Part⁵
دوروک : منم رفیق .
برک: بیا بشینیم و قهوه همیشگی مونو بخوریم
رفت نشت رو صندلی و من رفتم نشستم رو به روش .
دوروک : بگو چی میخواستی بهم بگی
برک: بزار برسی حالا
دوروک : برکووو بگو دیگه اتفاقی برای آسیه افتاده.
برک: کانکا فکر آسیه رو از سرت بنداز بیرون .
اخمی کردم و تکیه دادم.
دوروک : یعنی چی چرا مثلاً ؟
برک : دوروک.. آسیههه چه جوری بگم .
دوروک: نکنه آنیسا رو فهمیده حتماً اما من بهش چیزی نگفتم ک نکنه راجب آسیست
بگو ازدواج کرده ؟
با این حرفی که زدم از خودم بدم امد اخمی کردم پسره احمق یعنی چی ک ازدواج کرده چی میگی.
برک: اره یه بچه ام داره به اسم آنیسا.
سری تکون دادم و گفتم : چیییییی!تو از کجا فهمیدی ؟
برک: البته از دور دیدمشون ولی چون آسیه به اون دختر بچه گف آنیسا مامانی فهمیدم.. این دوسال من آسیه رو دیگه ندیدم که امروز دیدمش با عمر و سوسن و آنیسا.
آخی طفلی نمیدونه من امروز رفتم با آنیسا آشنا شدم اما اون منو ب اسم عمو دوروک میشناسه عمرم دیدمو همه چیزو براش تعریف کردم سوسنم دیدم
برک : دوروک .
الو دوروکی
دوررروووکککک
دوروک : بله ببخشید حواسم نبود .
برک : کجایی اینجا نیستی ؟
دوروک: داشتم به آسیه فکر می کردم .
برک ابرو هاش پرید بالا و گفت : کانکا اون ازدواج کرده تازه ی بچم داره چرا بهش فک میکنی؟!
خنده ی تلخی کردم و گفتم : برک شوخیت گرفته من تموم این سال ب آسیه فکر میکردم الانم برام مهمه
تازه آسیه ک ازدواج نکرده
برک : پس این بچه یهو از کجا پیداش شد؟
دوروک : بهت میگم اما باید ب همه حرفام گوش کنی و ب کسی نگی. آنیسا بچه منه
برک : چییییییییییییییییییی ؟؟
اشتباه شیرین:)
#Part⁵
دوروک : منم رفیق .
برک: بیا بشینیم و قهوه همیشگی مونو بخوریم
رفت نشت رو صندلی و من رفتم نشستم رو به روش .
دوروک : بگو چی میخواستی بهم بگی
برک: بزار برسی حالا
دوروک : برکووو بگو دیگه اتفاقی برای آسیه افتاده.
برک: کانکا فکر آسیه رو از سرت بنداز بیرون .
اخمی کردم و تکیه دادم.
دوروک : یعنی چی چرا مثلاً ؟
برک : دوروک.. آسیههه چه جوری بگم .
دوروک: نکنه آنیسا رو فهمیده حتماً اما من بهش چیزی نگفتم ک نکنه راجب آسیست
بگو ازدواج کرده ؟
با این حرفی که زدم از خودم بدم امد اخمی کردم پسره احمق یعنی چی ک ازدواج کرده چی میگی.
برک: اره یه بچه ام داره به اسم آنیسا.
سری تکون دادم و گفتم : چیییییی!تو از کجا فهمیدی ؟
برک: البته از دور دیدمشون ولی چون آسیه به اون دختر بچه گف آنیسا مامانی فهمیدم.. این دوسال من آسیه رو دیگه ندیدم که امروز دیدمش با عمر و سوسن و آنیسا.
آخی طفلی نمیدونه من امروز رفتم با آنیسا آشنا شدم اما اون منو ب اسم عمو دوروک میشناسه عمرم دیدمو همه چیزو براش تعریف کردم سوسنم دیدم
برک : دوروک .
الو دوروکی
دوررروووکککک
دوروک : بله ببخشید حواسم نبود .
برک : کجایی اینجا نیستی ؟
دوروک: داشتم به آسیه فکر می کردم .
برک ابرو هاش پرید بالا و گفت : کانکا اون ازدواج کرده تازه ی بچم داره چرا بهش فک میکنی؟!
خنده ی تلخی کردم و گفتم : برک شوخیت گرفته من تموم این سال ب آسیه فکر میکردم الانم برام مهمه
تازه آسیه ک ازدواج نکرده
برک : پس این بچه یهو از کجا پیداش شد؟
دوروک : بهت میگم اما باید ب همه حرفام گوش کنی و ب کسی نگی. آنیسا بچه منه
برک : چییییییییییییییییییی ؟؟
- ۲.۴k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط