ویو جونکوک
ویو جونکوک
نمیدونم چرا ولی پدرم گفت باید با این دختر ضعیف ازدواج کنم درسته خیلی خوشگله ولی معلومه که بچه هست .
وقتی به ات نگاه کردم داشت همینجوری اشک میرخت و بعد به سمت در دوید جیمین که معلوم بود از قبل این رو میدونسته دنبال ات رفت ولی فعک کنم بهش نرسید .
دیگه همه ی مهمون ها رفتند و من هم از شدت خستگی روی تخت دراز کشیدم همش به اون دختره فعک میکرد که ..... ( خوابش برد )
ویو ات
با یه سردرد زیاد بلند شدم دیدم لینا کنارم خوابیده و دستم رو محکم گرفته این دختر همیشه مسکن برامممم
ات : هی خر گنده نمی خوای بلند شی
لینا : به توچه
ات : باشه
ویو ات
رفتم یه ماژیک برداشتم رو صورتش نقاشی کشیدم اصلا تکون هم نخورد
ات : لناااااااا
لنا : چیشده کی مرده
ات : نگاه صورتت رو تغیر جنسیت دادیی
لنا بلند شد رفت تو آینه نگاه کرد اولش از خودش ترسید بعد مثل چی بالشت رو انداخت برام بعد افتاد دنبالم
لنا : اتت بخدا جرررتت میدمم
ات: البته بعد اینکه دستت بهم برسع
لنا: واییییییییییی هیچ وقت بهت نمیرسم ( نفس نفس)
ات : دیدیییی من بردم و من بردم چلو کبابو من خوردم
لنا : حلا چیشده انقدر انرژی داری نه به دیشب که داشتی عرررر میزده نه به الان
ات : میدونی که من به همین راحتی ها تسلیم نمیشم دیشب بخاطر این گریه کردم که فعک نمیکرد بابام و مامانم همچین کاری رو باهم بکنن
اون فکر میکنن من یه دختر ضعیف هستم گه
هرچی بگند انجام میدمم
ولی من همچین کاری رو نمیکنم
لنا : فقط من اون روی واقعیت رو دیدم پس میدونم هرکاری کنی باز برنده تویی
....
نمیدونم چرا ولی پدرم گفت باید با این دختر ضعیف ازدواج کنم درسته خیلی خوشگله ولی معلومه که بچه هست .
وقتی به ات نگاه کردم داشت همینجوری اشک میرخت و بعد به سمت در دوید جیمین که معلوم بود از قبل این رو میدونسته دنبال ات رفت ولی فعک کنم بهش نرسید .
دیگه همه ی مهمون ها رفتند و من هم از شدت خستگی روی تخت دراز کشیدم همش به اون دختره فعک میکرد که ..... ( خوابش برد )
ویو ات
با یه سردرد زیاد بلند شدم دیدم لینا کنارم خوابیده و دستم رو محکم گرفته این دختر همیشه مسکن برامممم
ات : هی خر گنده نمی خوای بلند شی
لینا : به توچه
ات : باشه
ویو ات
رفتم یه ماژیک برداشتم رو صورتش نقاشی کشیدم اصلا تکون هم نخورد
ات : لناااااااا
لنا : چیشده کی مرده
ات : نگاه صورتت رو تغیر جنسیت دادیی
لنا بلند شد رفت تو آینه نگاه کرد اولش از خودش ترسید بعد مثل چی بالشت رو انداخت برام بعد افتاد دنبالم
لنا : اتت بخدا جرررتت میدمم
ات: البته بعد اینکه دستت بهم برسع
لنا: واییییییییییی هیچ وقت بهت نمیرسم ( نفس نفس)
ات : دیدیییی من بردم و من بردم چلو کبابو من خوردم
لنا : حلا چیشده انقدر انرژی داری نه به دیشب که داشتی عرررر میزده نه به الان
ات : میدونی که من به همین راحتی ها تسلیم نمیشم دیشب بخاطر این گریه کردم که فعک نمیکرد بابام و مامانم همچین کاری رو باهم بکنن
اون فکر میکنن من یه دختر ضعیف هستم گه
هرچی بگند انجام میدمم
ولی من همچین کاری رو نمیکنم
لنا : فقط من اون روی واقعیت رو دیدم پس میدونم هرکاری کنی باز برنده تویی
....
- ۱۲۸
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط