{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو ات

ویو ات

با چیزی که گفت نفس کشیدن رو یادم افتاد چییی چرا اخه من باید با این ادم ازداواج کنم
اشک شروع به ریختن کرد سریع به سمت در رفتم صدای جیمین و بچه ها رو میشنیدم ولی توجهی نکردم‌ فقط می دویدم گوشیم رو برداشتم زنگ لنا زدم

ات : الو ( با گریه )

لنا : چیشده اتفاقی افتاده

ات : میای دنبالم

لنا : کجایی

ات : برات لوکیشن میفرستم فقط زود بیا

لنا : باشه باشه اومدم

ویو ات

بعد چند دقیقه رسید

لنا : بیا بالا زود بگو چیشده کی اذیتت کرده

ات " شروع کرد به گریه کردن

لنا ات رو بغل میکنه
لنا : ارم باش اروم باش عزیزم

بعد همیچی رو برای لنا تعریف میکنه

لنا : پشمام واقعاااا

ات : ارع

لنا : بابات چطور این رو قبول کرده

ات : نمیدونم لنا میشه بریم خونت

لنا : ارع الان حرکت میکنیم

ویو لنا

در طول راه ات یه کلمه هم حرف نزد فقط گریه میکرد تا اینکه خوابش برد گوشیش بالای ۴۰ بار زنگ خورده بود که اخریش خودم جواب دادم

جیمین : الوووو ات تروخدا بیا خونه

لنا : من دوست ات هستم لنا ات خوابه

جیمین : اها میشه بیدار شد بهش بیگید زنگ بزنه لطفا

لنا : میدونم اینکار رو نمی کنه ولی باش

جیمین : ممنون خداحافظ

لنا : خداحافظ

....
دیدگاه ها (۵)

ویو جونکوکنمیدونم چرا ولی پدرم گفت باید با این دختر ضعیف ازد...

ویو جونکوک : ای خدا بهترین مافیا دنیا باید از این جوجه فهش ب...

جونکوک ات رو به دیوار می‌چسباند و در نزدیک ترین حالت تو صورت...

داستان : ویو ات :تو خواب نازم بودم که باز این جیمین اب ریخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط