گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹⁷
لیا..تو چت شده؟..
من کسی بودم که به بقیه کمک میکرد خود اصلیشون رو پیدا کنن.
اما الان انگار خودمو گم کردم..
نفس عمیقی کشیدم و صورتمو گرفتم توی دستم.
بعد از خوردن صبحونه از سالن اومدم بیرون.
داشتم به سمت پله ها قدم برمیداشتیم که با صدای باز شدن در عمارت وایسادم.
نارا..
یه پیرهن سفید تنش بود و روش یه سارافون مشکی پوشیده بود.(لباس اسلاید دوم)
با موهای موج دار بلندش که بالا دماسبی بسته بود.
داشت به سمت اتاق تهیونگ میرفت که چشمم افتاد به من.
لحظهای خیره نگاهم کرد..
بعد با قدم های محکمش به سمتم قدم برداشت.
صدای تاقتاق کفش پاشنه بلندش توی محوطه عمارت پیچید.
روبهروم ایستاد،سرتاپا نگاهی بهم انداخت و با حس حسادتِ توی چشمهاش که سعی داشت پنهونش کنه گفت:باز همو دیدیم خانم پارک
لبخند ملیحی زدم و سرمو تکون دادم.
+بله..دیدار اولمون زیاد خوشایند نبود،از دیدن دوبارهتون خوشحالم
خنده ریزی کرد که بیشتر شبیه نیشخند بود و لب زد:لازم نیست مثل آدم های عاقل و با شخصیت باهام رفتار کنی
خندهش آروم محو شد و ادامه داد:نمیدونم چی توی ذهنت میگذره..اما اینو بدون نمیتونی چیزی که مال منه رو ازم بگیری
اشک توی چشمهای درشت و سیاه رنگش جمع شد.
با دیدن چشمهای اشکیش منم بغضم گرفت.
میشد توی نگاهش اون عشق پاک و معصومی که به تهیونگ داشت رو دید.
بدون اینکه بهم اجازه حرف زدن بده به سمت اتاق تهیونگ رفت.
یه دستمال از کیفش برداشت و اشک چشمهاش رو پاک کرد.
نفس عمیقی کشید و لحظه ای بعد چند ضربه به در کوبید.
خوب حسش رو درک میکردم..
قلب سرد تهیونگ نمیتونه این عشق پاک رو ببینه.
هوفی کشیدم تا اون حس سنگینی که گلوم رو احاطه کرده بود از بین بره و به سمت اتاقم رفتم.
مثل بقیه روزا از بس حوصلهم سر رفته بود از پنجره به حیاط سرسبز عمارت خیره و توی افکارم غرق شده بودم.
با صدای در به خودم اومدم.
خدمتکار از پشت در گفت:خانم،شام امادهست
+ممنونم..من میل ندارم
_هرجور مایلید
کل امروز توی اتاق بودم.
حتی برای نهار هم نرفتم پایین..
بعدا از اینکه حس واقعی نارا به تهیونگ رو فهمیدم چطور میتونستم مزاحمشون بشم..
اگه من نباشم بیشتر میتونه با تهیونگ وقت بگذرونه.
وجود من فقط باعث ناراحتیش میشد.
نسیم خیلی سردی میوزید و باعث میشد تنم به لرزه دربیاد.
نفس عمیقی کشیدم و پنجره رو بستم.
روبهروی آینه روی صندلی نشستم و شونه رو برداشتم.
مشغول شونه کردم موهام بودم که در به سرعت باز شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹⁷
لیا..تو چت شده؟..
من کسی بودم که به بقیه کمک میکرد خود اصلیشون رو پیدا کنن.
اما الان انگار خودمو گم کردم..
نفس عمیقی کشیدم و صورتمو گرفتم توی دستم.
بعد از خوردن صبحونه از سالن اومدم بیرون.
داشتم به سمت پله ها قدم برمیداشتیم که با صدای باز شدن در عمارت وایسادم.
نارا..
یه پیرهن سفید تنش بود و روش یه سارافون مشکی پوشیده بود.(لباس اسلاید دوم)
با موهای موج دار بلندش که بالا دماسبی بسته بود.
داشت به سمت اتاق تهیونگ میرفت که چشمم افتاد به من.
لحظهای خیره نگاهم کرد..
بعد با قدم های محکمش به سمتم قدم برداشت.
صدای تاقتاق کفش پاشنه بلندش توی محوطه عمارت پیچید.
روبهروم ایستاد،سرتاپا نگاهی بهم انداخت و با حس حسادتِ توی چشمهاش که سعی داشت پنهونش کنه گفت:باز همو دیدیم خانم پارک
لبخند ملیحی زدم و سرمو تکون دادم.
+بله..دیدار اولمون زیاد خوشایند نبود،از دیدن دوبارهتون خوشحالم
خنده ریزی کرد که بیشتر شبیه نیشخند بود و لب زد:لازم نیست مثل آدم های عاقل و با شخصیت باهام رفتار کنی
خندهش آروم محو شد و ادامه داد:نمیدونم چی توی ذهنت میگذره..اما اینو بدون نمیتونی چیزی که مال منه رو ازم بگیری
اشک توی چشمهای درشت و سیاه رنگش جمع شد.
با دیدن چشمهای اشکیش منم بغضم گرفت.
میشد توی نگاهش اون عشق پاک و معصومی که به تهیونگ داشت رو دید.
بدون اینکه بهم اجازه حرف زدن بده به سمت اتاق تهیونگ رفت.
یه دستمال از کیفش برداشت و اشک چشمهاش رو پاک کرد.
نفس عمیقی کشید و لحظه ای بعد چند ضربه به در کوبید.
خوب حسش رو درک میکردم..
قلب سرد تهیونگ نمیتونه این عشق پاک رو ببینه.
هوفی کشیدم تا اون حس سنگینی که گلوم رو احاطه کرده بود از بین بره و به سمت اتاقم رفتم.
مثل بقیه روزا از بس حوصلهم سر رفته بود از پنجره به حیاط سرسبز عمارت خیره و توی افکارم غرق شده بودم.
با صدای در به خودم اومدم.
خدمتکار از پشت در گفت:خانم،شام امادهست
+ممنونم..من میل ندارم
_هرجور مایلید
کل امروز توی اتاق بودم.
حتی برای نهار هم نرفتم پایین..
بعدا از اینکه حس واقعی نارا به تهیونگ رو فهمیدم چطور میتونستم مزاحمشون بشم..
اگه من نباشم بیشتر میتونه با تهیونگ وقت بگذرونه.
وجود من فقط باعث ناراحتیش میشد.
نسیم خیلی سردی میوزید و باعث میشد تنم به لرزه دربیاد.
نفس عمیقی کشیدم و پنجره رو بستم.
روبهروی آینه روی صندلی نشستم و شونه رو برداشتم.
مشغول شونه کردم موهام بودم که در به سرعت باز شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۳۷.۰k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط