I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:65
(ویوی فعلی:میرا)
که در به صدا در اومد...
+:بیا تو.
در باز شد...
آجوما اومد داخل...
همیشه مثل مامان بزرگم بهش نگاه می کردم...
و اون هم من و خیلی دوست داره...
صورت زیباش با اینکه چروک افتاده ولی هنوز مهربونه و روش لبخند داره...
حالت های صورتم کمی نرم شد...
+:بشین آجوما.
اومد نشست...
آجوما:چیزی شده خانم؟
+:خوب گوش کن...
(ویو:جونگکوک)
با اینکه دلم نمی خواست...
از پیشش اومدم بیرون...
چون پدرم کار واجبی مثل اینکه باهام داره...تو ماشین نشستم...
شروع به حرکت به سمت عمارت جئون کردم...
توی راه همش فکرم پیش یاقوت بود...
و حواسم اصلا یه جاده و طبیعت کنار جاده نبود...
از اون چیزی که فکر می کردم خیلی زبون دار تره...
و پررو...
از این اخلاقش خیلی خوشم میاد...
بلده چطوری آدم رو با زبون چرب و شیرینش با خاک یکسان کنه...
توی این بیست و دوسال،تا حالا ندیدم کسی اینطوری با پدرم حرف بزنه...
ولی پدر من یه جا نمیشینه...
و قطعا یه آسیبی بهش می زنه...
پس باید از یاقوت در برابر هر خطری محافظت کنم...
هر خطری.
دفعه ی بعد که دیدمش باید راجب یه سری چیز ها باهاش صحبت کنم...
از اونجایی که فکر یاقوت از سرم بیرون نمی رفت...
نفهمیدم که کی رسیدم به عمارت...
و کی از باغ زیباش که تو بچگی خاطرات خوشی داشتم،رد شدم...
با صدای مادرم داخل عمارت به خودم اومدم...
یهجین:پسرم...
حالت خوبه؟
و دستی رو صورتم کشید...
_:آره مامان،من خوبم.
یهجین:میرا چطوره؟
حالش بهتره؟
_:آره.
یاقوت حالش خوبه.
یهجین:خوشحالم که حال جفتتون خوبه.
دستام رو رها کرد...
یهجین:الان برو پیش پدرت...
منتظرته...
بعدا با هم حرف میزنیم.
سری تکون دادم...
و به سمت اتاق پدرم راه افتادم...
صدای کفشم توی فضای بزرگ سالن عمارت مرمری،می پیچید...
وقتی که رسیدم به جلوی در...
در زدم و منتظر جواب موندم...
پدرخوانده:بیا تو.
در رو باز کردم و وارد شدم...
بوی سیگار...
توی فضای تاریک اتاق کار چوبی پدرم،می پیچید...
در رو که بستم...
پدرخوانده:بشین جونگکوک.
با آرامش کامل نشستم...
_:چی شده؟
پدرخوانده:موضوع از این قراره...
که تو...
باید...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:65
(ویوی فعلی:میرا)
که در به صدا در اومد...
+:بیا تو.
در باز شد...
آجوما اومد داخل...
همیشه مثل مامان بزرگم بهش نگاه می کردم...
و اون هم من و خیلی دوست داره...
صورت زیباش با اینکه چروک افتاده ولی هنوز مهربونه و روش لبخند داره...
حالت های صورتم کمی نرم شد...
+:بشین آجوما.
اومد نشست...
آجوما:چیزی شده خانم؟
+:خوب گوش کن...
(ویو:جونگکوک)
با اینکه دلم نمی خواست...
از پیشش اومدم بیرون...
چون پدرم کار واجبی مثل اینکه باهام داره...تو ماشین نشستم...
شروع به حرکت به سمت عمارت جئون کردم...
توی راه همش فکرم پیش یاقوت بود...
و حواسم اصلا یه جاده و طبیعت کنار جاده نبود...
از اون چیزی که فکر می کردم خیلی زبون دار تره...
و پررو...
از این اخلاقش خیلی خوشم میاد...
بلده چطوری آدم رو با زبون چرب و شیرینش با خاک یکسان کنه...
توی این بیست و دوسال،تا حالا ندیدم کسی اینطوری با پدرم حرف بزنه...
ولی پدر من یه جا نمیشینه...
و قطعا یه آسیبی بهش می زنه...
پس باید از یاقوت در برابر هر خطری محافظت کنم...
هر خطری.
دفعه ی بعد که دیدمش باید راجب یه سری چیز ها باهاش صحبت کنم...
از اونجایی که فکر یاقوت از سرم بیرون نمی رفت...
نفهمیدم که کی رسیدم به عمارت...
و کی از باغ زیباش که تو بچگی خاطرات خوشی داشتم،رد شدم...
با صدای مادرم داخل عمارت به خودم اومدم...
یهجین:پسرم...
حالت خوبه؟
و دستی رو صورتم کشید...
_:آره مامان،من خوبم.
یهجین:میرا چطوره؟
حالش بهتره؟
_:آره.
یاقوت حالش خوبه.
یهجین:خوشحالم که حال جفتتون خوبه.
دستام رو رها کرد...
یهجین:الان برو پیش پدرت...
منتظرته...
بعدا با هم حرف میزنیم.
سری تکون دادم...
و به سمت اتاق پدرم راه افتادم...
صدای کفشم توی فضای بزرگ سالن عمارت مرمری،می پیچید...
وقتی که رسیدم به جلوی در...
در زدم و منتظر جواب موندم...
پدرخوانده:بیا تو.
در رو باز کردم و وارد شدم...
بوی سیگار...
توی فضای تاریک اتاق کار چوبی پدرم،می پیچید...
در رو که بستم...
پدرخوانده:بشین جونگکوک.
با آرامش کامل نشستم...
_:چی شده؟
پدرخوانده:موضوع از این قراره...
که تو...
باید...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۲۲۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط