I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:64
(ویو:میرا)
همه که رفتن و در ها بسته شد...
برگشتم و...
کوک جلوم ظاهر شد...
دستاش تو جیبش بود...
و شونه هاش پهن تر از همیشه دیده می شد...
به خاطر فاصله ی نزدیکمون سرم رو بالا آوردم...
و نگاهامون توی هم گره خورد...
چونه ام رو آروم گرفت...
و بوسه ای روی لبام گذاشت...
_:بهتره بهت از این به بعد بگم رز سیاه تا یاق...
حرفش با گذاشته شدن انگشتم رو لباش متوقف شد...
+:آقای جئون!
یواش برو تا بهت برسم!!!
جلوی خندشو گرفت...
+:من در برابر تو همون یاقوت سرخ هستم.
لبخند پر رنگی به روی لباش اومد...
دستش رو گذاشت رو گونه ام...
_:خوب بلدی چطور این جگوار سیاه و رام کنی.
دست به سینه با افتخار وایسادم...
+:پس چی آقای جئون😌؟
حیف...
حیف که دنیا نذاشت لحظات بیشتری رو کنار هم بمونیم...
چون گوشی کوک،زنگ خورده بود...
از توی جیبش در آورد...
با فهمیدن اسم مخاطب...
اخم ریزی کرد...
_:ببخشید یاقوت...
باید جواب بدم.
و سری براش تکون دادم...
_:بله؟
...:....
_:باشه الان میام پدر.
و بعدش قطع کرد...
پس پدرخوانده میخواد بازی رو اول با روانمون شروع کنه...
بعدش با خودمون...
فهمیدم.
_:آمم...
+:مشکلی نیست عزیزم می تونی بری☺️.
بوسه ای روی موهام گذاشت...
_:مراقب خودت باش یاقوت.
+: همچنین سایه.
و لبخندی زد و دستمو کمی فشار داد...
و بعدش قدم های کشیده و بلندش رو به سمت در کشید...
وقتی که در بسته شد...
نفسی عمیق کشیدم،تا عطر تلخ مردونش...
که هنوز توی فضا بود رو استشمام کنم...
سالن خالی از آدم بود...
و روبان های مشکی هم هنوز وصل بودن...
متئو کم کم ظاهر شد...
متئو:خانم...
نگاهم و دادم بهش...
چون مطمئن بودم خبری رو برام آورده...
+:بگو.
متئو:وکیل تا نیم ساعت دیگه میرسه.
+:باشه.
وقتی که اومد،خودت هم همراهش بیا.
سری به معنای فهمیدن تکون داد...
+:به آجوما بگو تا چند دقیقه ی دیگه بیا تو اتاق کارم.
متئو:چشم خانم.
و شروع به حرکت به سمت اتاق کار جدیدم کردم...
خوشبختانه اتاق مادرم تو طبقه ی سوم بود...
و از جلوش رد نمیشدم...
انقدر که تو فکر بودم...
اصلا حواسم نبود که وارد اتاق کار شدم...
اتاق تم مشکی رنگی داشت...
یه میز چوبی شیشه ای بزرگ وسطش روی روفرشی سیاه قرار گرفته بود...
دو طرف اتاق هم کتابخانه های پر از کتاب قرار داشتن...
ولی کسی به غیر از من و متئو نمیدونست پشت کتابخونه ی سمت راست اتاق مخفی وجود داره...
به هر حال رفتم و روی صندلی چرم مشکی پشت میز نشستم...
عینک مطالعه ام،که روی میز بود رو برداشتم...
و به روی صورتم گذاشتمش...
شروع به خوندن یه سری از پرونده ها کردم...
که در به صدا اومد...
+:بیا تو.
در باز شد...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:64
(ویو:میرا)
همه که رفتن و در ها بسته شد...
برگشتم و...
کوک جلوم ظاهر شد...
دستاش تو جیبش بود...
و شونه هاش پهن تر از همیشه دیده می شد...
به خاطر فاصله ی نزدیکمون سرم رو بالا آوردم...
و نگاهامون توی هم گره خورد...
چونه ام رو آروم گرفت...
و بوسه ای روی لبام گذاشت...
_:بهتره بهت از این به بعد بگم رز سیاه تا یاق...
حرفش با گذاشته شدن انگشتم رو لباش متوقف شد...
+:آقای جئون!
یواش برو تا بهت برسم!!!
جلوی خندشو گرفت...
+:من در برابر تو همون یاقوت سرخ هستم.
لبخند پر رنگی به روی لباش اومد...
دستش رو گذاشت رو گونه ام...
_:خوب بلدی چطور این جگوار سیاه و رام کنی.
دست به سینه با افتخار وایسادم...
+:پس چی آقای جئون😌؟
حیف...
حیف که دنیا نذاشت لحظات بیشتری رو کنار هم بمونیم...
چون گوشی کوک،زنگ خورده بود...
از توی جیبش در آورد...
با فهمیدن اسم مخاطب...
اخم ریزی کرد...
_:ببخشید یاقوت...
باید جواب بدم.
و سری براش تکون دادم...
_:بله؟
...:....
_:باشه الان میام پدر.
و بعدش قطع کرد...
پس پدرخوانده میخواد بازی رو اول با روانمون شروع کنه...
بعدش با خودمون...
فهمیدم.
_:آمم...
+:مشکلی نیست عزیزم می تونی بری☺️.
بوسه ای روی موهام گذاشت...
_:مراقب خودت باش یاقوت.
+: همچنین سایه.
و لبخندی زد و دستمو کمی فشار داد...
و بعدش قدم های کشیده و بلندش رو به سمت در کشید...
وقتی که در بسته شد...
نفسی عمیق کشیدم،تا عطر تلخ مردونش...
که هنوز توی فضا بود رو استشمام کنم...
سالن خالی از آدم بود...
و روبان های مشکی هم هنوز وصل بودن...
متئو کم کم ظاهر شد...
متئو:خانم...
نگاهم و دادم بهش...
چون مطمئن بودم خبری رو برام آورده...
+:بگو.
متئو:وکیل تا نیم ساعت دیگه میرسه.
+:باشه.
وقتی که اومد،خودت هم همراهش بیا.
سری به معنای فهمیدن تکون داد...
+:به آجوما بگو تا چند دقیقه ی دیگه بیا تو اتاق کارم.
متئو:چشم خانم.
و شروع به حرکت به سمت اتاق کار جدیدم کردم...
خوشبختانه اتاق مادرم تو طبقه ی سوم بود...
و از جلوش رد نمیشدم...
انقدر که تو فکر بودم...
اصلا حواسم نبود که وارد اتاق کار شدم...
اتاق تم مشکی رنگی داشت...
یه میز چوبی شیشه ای بزرگ وسطش روی روفرشی سیاه قرار گرفته بود...
دو طرف اتاق هم کتابخانه های پر از کتاب قرار داشتن...
ولی کسی به غیر از من و متئو نمیدونست پشت کتابخونه ی سمت راست اتاق مخفی وجود داره...
به هر حال رفتم و روی صندلی چرم مشکی پشت میز نشستم...
عینک مطالعه ام،که روی میز بود رو برداشتم...
و به روی صورتم گذاشتمش...
شروع به خوندن یه سری از پرونده ها کردم...
که در به صدا اومد...
+:بیا تو.
در باز شد...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱۶۵
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط