I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:63
(ویو:میرا)
با صدای دست زدن،و خنده ی کسی برگشتم...
که فهمیدم...
پدرخوانده هست...
همونی که می خواد نابودم کنه...
موهاش سفید تر،و صورتش چروکیده تر شده بود...
ولی اون ابهت رو هنوز داشت...
پدرخوانده:می بینم که اصلا شبیه پدرت نیستی.(تمسخر و نیشخند وار)
ولی اگه میومدی و...
+:حواست به حرف دهنت باشه.
تن صدام آروم...
ولی کشنده بود...
نیشخندش پر رنگ تر شده بود...
و همه از جمله کوک میخواستن بدونن ادامه ی حرف پدرخوانده چی بوده...
ولی خوشایند نیست...
مخصوصا توی جمع.
پدرخوانده:اگه حواسم نباشه...
می خوای من و بکشی؟
نیشخندی زدم...
+:انقدری مردنی هستی که...
حتی نمی خوام به کشتنت فکر کنم.
با این حرفم اون قیافه ی تمسخر آمیز و نیشخند وار مضحکش...
به حالتی در اومد که دنبال جواب بود...
جلوی خندمو گرفتم...
+:الان نمی خواد دنبال جواب باشی.
بعدا هم میتونی جواب بدی...
پدرخوانده.
دیگه این سری قیافه اش کاملا شبیه لبو شده بود...
نگاهمو دادم به جمعیتی که متعجب زده بودن...
چرا؟
چونکه من تنها کسی بودم که اینطور با پدرخوانده حرف زده...
فضا واقعا برای بقیه سینگین شده بود...
پس بهترین تصمیم این بود که مراسم رو تموم کنم...
+:دوستان!
بیشتر شبیه دشمن هستن تا دوست...
خلاصه...
همه نگاهشون به سمت من برگشت...
+:ممنونم که تشریف آوردید.
مراسم تموم شد...
پدرخوانده اول از همه بیرون رفت...
در درونم از ته دل داشتم بهش می خندیدم...
ولی صورتم سرد بود...
و جواب تسلیت گفتن بقیه رو میدادم...
همه که رفتن و در ها بسته شد...
برگشتم و...
بچههاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم از ذوق دق ممممیییییییکککککککمنمممممممم.
دیگه چه برسه به شماها😌💖💖 💖😌.
یه چیزایی برای رمان اومده تو ذهنم...
که اصن نگو و نپرس.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:63
(ویو:میرا)
با صدای دست زدن،و خنده ی کسی برگشتم...
که فهمیدم...
پدرخوانده هست...
همونی که می خواد نابودم کنه...
موهاش سفید تر،و صورتش چروکیده تر شده بود...
ولی اون ابهت رو هنوز داشت...
پدرخوانده:می بینم که اصلا شبیه پدرت نیستی.(تمسخر و نیشخند وار)
ولی اگه میومدی و...
+:حواست به حرف دهنت باشه.
تن صدام آروم...
ولی کشنده بود...
نیشخندش پر رنگ تر شده بود...
و همه از جمله کوک میخواستن بدونن ادامه ی حرف پدرخوانده چی بوده...
ولی خوشایند نیست...
مخصوصا توی جمع.
پدرخوانده:اگه حواسم نباشه...
می خوای من و بکشی؟
نیشخندی زدم...
+:انقدری مردنی هستی که...
حتی نمی خوام به کشتنت فکر کنم.
با این حرفم اون قیافه ی تمسخر آمیز و نیشخند وار مضحکش...
به حالتی در اومد که دنبال جواب بود...
جلوی خندمو گرفتم...
+:الان نمی خواد دنبال جواب باشی.
بعدا هم میتونی جواب بدی...
پدرخوانده.
دیگه این سری قیافه اش کاملا شبیه لبو شده بود...
نگاهمو دادم به جمعیتی که متعجب زده بودن...
چرا؟
چونکه من تنها کسی بودم که اینطور با پدرخوانده حرف زده...
فضا واقعا برای بقیه سینگین شده بود...
پس بهترین تصمیم این بود که مراسم رو تموم کنم...
+:دوستان!
بیشتر شبیه دشمن هستن تا دوست...
خلاصه...
همه نگاهشون به سمت من برگشت...
+:ممنونم که تشریف آوردید.
مراسم تموم شد...
پدرخوانده اول از همه بیرون رفت...
در درونم از ته دل داشتم بهش می خندیدم...
ولی صورتم سرد بود...
و جواب تسلیت گفتن بقیه رو میدادم...
همه که رفتن و در ها بسته شد...
برگشتم و...
بچههاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم از ذوق دق ممممیییییییکککککککمنمممممممم.
دیگه چه برسه به شماها😌💖💖 💖😌.
یه چیزایی برای رمان اومده تو ذهنم...
که اصن نگو و نپرس.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۲۱۶
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط