{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.

Part:66

(ویوی فعلی:جونگکوک)
پدرخوانده:موضوع از این قراره...
که تو...
باید با دختر خالت یونا ازدواج کنی.
دستام بلافاصله مشت شدن...
چون کلید قفل قلب من...
فقط دست یاقوت هست.
نیشخندی زدم...
_:پدر دو روز پیش گفتی که باید با میرا ازدواج کنم...
چون نمی خواستم رابطه ی‌ عاشقانمون پیش پدرم معلوم بشه...
باید به اسم صداش می‌زدم...
_:وای الان میگی که باید با اون هرزه ازدواج کنم؟
هدفت چیه؟
گوشه لبش کمی به برای زدن لبخند شیطانی بالا رفت...
پدرخوانده:هدفم چیه؟
اینکه قدرتم‌ رو روز به روز بیشتر کنم.
_:نه پدر.
توی این همه سال هرکاری که گفتی را با چشم و سرخم کردن برات انجام دادم...
ولی دیگه اون دوران...
تموم شده.
بلند شدم...
خودم رو به در رسوندم...
در رو باز کردم...
ولی با حرفش وایسادم...
پدرخوانده:پس می خوای مجبورم کنی؟
باشه هرجور راحتی.
نیشخندی زدم...
_:این سری دیگه نمی‌تونی.
و در رو بستم...
عصبانی بودم...
چون اون نمی‌تونه رو نقطه ضعفم دست بزاره.
وارد اتاقم که تم مشکی داشت شدم...
فقط به چند ساعت خواب نیاز داشتم...
و با همون لباس ها گرفتم خوابیدم...
(ویو:میرا)
+:مفهوم شد؟
چک خانم.
+:می تونی بری.
و تعظیمی کرد و رفت...
سرمو تکیه دادم به صندلی...
و چشمام و بستم...
سرم کمی درد می‌کرد...
در دوباره به صدا در اومد...
چشمام و باز کردم...
صاف نشستم...
+: بیا تو.
در باز شد...
متئو با وکیل لی اومدن...
هر دوشون سری خم کردن...
+:بشینین.
متئو سمت راست و وکیل لی هم سمت چپ...
وکیل لی یه سری برگه از کیف چرم قهوه ای سوختش در آورد...
مرتب چیدشون روی میز...
وکیل لی:خانم...
از اون جایی که پدرتون...
دیدگاه ها (۵)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط