{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part 21:
Margaret:.....
_«فردا بیا عمارت ،راجب عروسی حرف بزنیم»
+«باشه میام»
_«فردا دبه درنیار؛که پشیمون شدم و فلان»
+«نه نمی گم»
_«فعلا»
+«فعلا»
قطع کردم.
خدایا من چیکار کردم،اخه بخاطر انتقام ؟
نه حواست باشه پشیمون شدن هم نداریم.
تو باید انتقام بگیری بخاطره ،از هم پاشوندن خانواده ات.
رفتم تو تختم،خوابیدم‌.
ALEXANDER:.....
وقتی به عمارت رسیدم،متوجه شدم چراغا
خاموش بودن.
خونه تو سوکوت بود،
که فقط یک نور کوچیک تو اتاق مطالعه روشن بود.
کنجکاو شدم و رفتم تو اتاق مطالعه ،
که آرتور و دیدم.
آرتور با سردی پرسید :«میدونستی لئو برگشته؟»
_«دردت چیه؟»
آرتور با اعصبانیت گفت:«میترسم!میترسم سارا یاد عشق قدیمیش بیفته.»
با اعصبانیت گفتم_ «سارا که دیگه عاشقت شده،بچه ام که داری.مشکل کجاست؟»
آرتور:«من نمی‌دونم ،اگه شر لئو رو کم نکنی .
وراثت و قبول میکنم شرایطش رو هم داره خودت که خوب می‌دونی.»
پوزخند زدم_«من همه چی رو ردیف کردم،فکر کردی شکست میخورم!اونم از تو ،اصلا ....»
آرتور بلند شد و روبه من غرید:«اگه لئو رو نفرستی بره،دشمن جونت میشم.»
خندیدم_«مشکل تو اینه به زنت اعتماد نداری،اول اعتمادت رو نسبت به زنت درست کن .بعد بقیه رو باز خواست کن.»

آرتور رفت بیرون.
_«احمق!میگه عاشق زنمم،اما اعتمادی در کار نیست.»
بیخیال فردا دارم داماد میشم.
بعدشم خندیدم.
و رفتم تو تختم.
دیدگاه ها (۰)

Part 22:Margaret:واییییی استرس گرفتم،یعنی بخاطره یه انتقام ن...

استایل مارگارت برای رفتن به عمارت.

Part 20:Margaret:.....لئو اومد دنبال مارگارت ،اونو بغل کرد.ل...

Part 19:Margaret:....._تا یه مدت خونه ما جنگ بود،خون و خونری...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐قهوه رو مزه مزه کردم.لئو: پس که اینطور......

پارت دوم/رمان برگ چهارماز اون روز تصمیم گرفتم مثل اون قوی بش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط