Part
Part 19:
Margaret:.....
_تا یه مدت خونه ما جنگ بود،خون و خونریزی به خاطر وارث بودن.
داداشم و از خونه ترد کردن،و وقتی که رفت.
تمام کار های وراثت و انجام دادم،فقط برای ثابت کردن خودم.
ثابت شدم و تا 27 سالگی این قضیه سر جاش بود.تا اینکه ،داداشم یک شب به یه دختر که نامزدش رفته بود سربازی تجاوز کرد.داداشم
آدم بدی نیست،مست بود.
و وقتی برگشت خونه بعد از چند سال ،خانواده برای ابروشون مجبورشون کردن به ازدواج،و الان عاشق همن و بچه دارن،بچشون هم پسره.
و الان در حال حاضر کار من به خطر افتاده ،اون دختر سارا است.
پشمام ریخت تعجب کرده بودم،یعنی یعنی تمام این مدت. اون قضیه ، سارا و لئو پس اون مرد داداش این بود.
من من فکر میکردم سارا بعد از جدایی از لئو با یکی دیگه ازدواج کرد، نه همونی که بهش تجاوز کرده بود.
بیچاره داداشم،بیچاره سارا.
+آب میخوام.
_گارسون یه لیوان آب بیارید.
با خشم بلند شدم
+من با تو ازدواج نمیکنم ،بگرد دنبال یکی دیگه.
_ولی
وسط حرفش پریدم ،
+ولی ،اما و اگر نداریم .تمام !دیگه نمی خوامت ریختت و ببینم ،از زندگیم گمشو بیرون.
و از رستوران زدم بیرون.
کل خیابون و با گریه پیاده رفتم.
بیچاره داداشم،افسرده شده بود داشت میمرد.
فکر کن از سربازی برگردی بهت بگن به نامزدت
تجاوز شده و داره ازدواج میکنه.
آخه چرا سارا؟؟؟
چرا داداش این؟؟؟؟
یعنی خانواده این عامل بدبختی خانواده منن.
داداشم وقتی افسرده شده بود ،خودکشی کرد و رفت کما نزدیک 2 سال .مامان طاقت نیاورد مرد،
رو زمین افتادم و گریه میکردم.
که گوشیم زنگ خود،لئو بود.
لئو:الو ؟سلام مارگارت من رسیدم.
الو؟الو؟ مارگارت؟
+داداشی (با گریه گفتم)
لئو: دختر چرا گریه میکنی؟
کجایی؟
+نمیدونم ، میترسم،بیا دنبالم.
لئو:دقت کن اونجایی که هستی،تابلو داره؟
+اره ،نوشته 100 کیلو متر مونده به ،کازان.
لئو:همونجا باش الان میام دنبالت.
Margaret:.....
_تا یه مدت خونه ما جنگ بود،خون و خونریزی به خاطر وارث بودن.
داداشم و از خونه ترد کردن،و وقتی که رفت.
تمام کار های وراثت و انجام دادم،فقط برای ثابت کردن خودم.
ثابت شدم و تا 27 سالگی این قضیه سر جاش بود.تا اینکه ،داداشم یک شب به یه دختر که نامزدش رفته بود سربازی تجاوز کرد.داداشم
آدم بدی نیست،مست بود.
و وقتی برگشت خونه بعد از چند سال ،خانواده برای ابروشون مجبورشون کردن به ازدواج،و الان عاشق همن و بچه دارن،بچشون هم پسره.
و الان در حال حاضر کار من به خطر افتاده ،اون دختر سارا است.
پشمام ریخت تعجب کرده بودم،یعنی یعنی تمام این مدت. اون قضیه ، سارا و لئو پس اون مرد داداش این بود.
من من فکر میکردم سارا بعد از جدایی از لئو با یکی دیگه ازدواج کرد، نه همونی که بهش تجاوز کرده بود.
بیچاره داداشم،بیچاره سارا.
+آب میخوام.
_گارسون یه لیوان آب بیارید.
با خشم بلند شدم
+من با تو ازدواج نمیکنم ،بگرد دنبال یکی دیگه.
_ولی
وسط حرفش پریدم ،
+ولی ،اما و اگر نداریم .تمام !دیگه نمی خوامت ریختت و ببینم ،از زندگیم گمشو بیرون.
و از رستوران زدم بیرون.
کل خیابون و با گریه پیاده رفتم.
بیچاره داداشم،افسرده شده بود داشت میمرد.
فکر کن از سربازی برگردی بهت بگن به نامزدت
تجاوز شده و داره ازدواج میکنه.
آخه چرا سارا؟؟؟
چرا داداش این؟؟؟؟
یعنی خانواده این عامل بدبختی خانواده منن.
داداشم وقتی افسرده شده بود ،خودکشی کرد و رفت کما نزدیک 2 سال .مامان طاقت نیاورد مرد،
رو زمین افتادم و گریه میکردم.
که گوشیم زنگ خود،لئو بود.
لئو:الو ؟سلام مارگارت من رسیدم.
الو؟الو؟ مارگارت؟
+داداشی (با گریه گفتم)
لئو: دختر چرا گریه میکنی؟
کجایی؟
+نمیدونم ، میترسم،بیا دنبالم.
لئو:دقت کن اونجایی که هستی،تابلو داره؟
+اره ،نوشته 100 کیلو متر مونده به ،کازان.
لئو:همونجا باش الان میام دنبالت.
- ۴۶
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط