{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P𝗔R𝗧 : 34

P𝗔R𝗧 : 34
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
تهیونگ:برام مهم نیست فراموشش کن نمیخوام بخاطر تو اسیبی ببینه از فردای خودم خبر ندارم ولی میدونم نباشم کسی نیست که در برابر تو ازش محافظت کنه
جونگکوک:هیچ وقت
حرفشو ادامه نداد و زل زد به لارا...
متوجه بغض توی گلوش شدم هیچی نگفت و بدون اینکه بهم نگاه کنه از اتاق بیرون رفت
دیدن کوک تو این وضعیت اصلا خوب نبود ، نه برای من و نه برای خودش یادمه قبلا عاشق شدن رو ضعیف بودن میدونست چیشد که به اینجا رسید؟چیشد که جونگکوک با زبون خودش به ضعیف بودنش اعتراف کرد؟ فقط میدونم این جونگکوک سرد و بی احساسی که قبلا میشناختم نیست حتی امکانش هم هست که یه هوس زود گذر باشه
از یه طرف کوک و هانول و یه طرف هانا چطوری به لارا بگم اخه لعـنت بهت هانا مگه من خواستم...
کنار لارا نشستم و موهاشو از روی صورتش کنار زدم خواهر خوشگل من یکی یدونم هروقت که نگات میکنم یاد سوا میوفتم سوایِ من امیدوارم اونجا جات خوب باشه...
هرچی بیشتر با دخترا اشنا میشم بیشتر قَدرت رو میدونم بیشتر جای خالیت رو حس میکنم
توی فکر فرو رفتم به اولین دیدارم با سوا فکرکردم
(فلش به دو سال پیش)
تهیونگ"بلاخره اومدم سئول...جایی که قراره تحصیلم رو ادامه بدم و دو سال بعد هم با لارا بیایم کلا اینجا زندگی کنیم
توی خیابون های سئول قدم میزدم باد خنکی میوزید با دیدن دختری سفید پوست و مو بلند خوشگلی قلبم لرزید با گوشی حرف میزد و میخندید به سمتم اومد که یه لحضه بهم برخورد در مقابل بـدن هیکلی من جسمش چیز ریزه میزه ای بود روی زمین افتاد با اخم نگام کرد
تهیونگ:حواست کجاست خانوم کوچولو
سوآ:تو بهم خوردی بعدشم خانوم کوچولو خودتی
خندیدم طلبارم هست
دستشو گرفتم که پسم زد و بلند شد
تهیونگ:میخوای یه قهوه مهمونت کنم
سوا که انگار نرم شده بود موافقت کرد
وارد نزدیک ترین و در عین حال شیک ترین کافیه سئول شدیم نشستیم که گارسون اومد گفتم
تهیونگ:دوتا قهوه
گارسون:چشم ، ترجیحا تلخ باشه؟
سوا سریع گفت
سوا:برای من شیرین
زیر لب ادامه داد
سوا:زندگیم به اندازه کافی تلخ هست
تهیونگ:برای منم تلخ
گارسون تعظیمی کرد و رفت
روبه سوا گفتم
تهیونگ:مشکلی پیش اومده؟
سوا:نه چیز خاصی نیست
تهیونگ:میتونم اسمتو بپرسم؟
سوا:سوا هستم..
لبخندی زدم و گفتم
تهیونگ:تهیونگم از اشنایی باهات خوشبختم
سوا هم لبخندی مقابل لبخندم تحویلم داد گارسون با دوتا قهوه توی سینی اومد قهوه هارو گذاشت روی میز و رفت بعد خوردن قهوه کمی حرف زدیم و بیشتر باهم اشنا شدیم هر حرفی که میزد برام جالب و جذاب بود هر کلمه ای که از لبای زیباش بیرون میومد رو دوست داشتم حرف هاش شیرین بود ، خیلی ازش خوشم اومد
قهوه هارو حساب کردم و از کافه بیرون اومدیم داشتیم قدم میزدیم که سوا دستای ظریفشو توی دستام گذاشت حس عجیبی گرفتم حس نا اشنایی که اولین بار به سراغم اومد..
نگاهی به سوا که به روبه روش نگاه میکرد و قدم برمیداشت کردم و دوباره به جلوم خیره شدم
سوا:چیزی رو صورتمه؟
هول شدم و گفتم
تهیونگ:چ..چی؟
سوا خندید و گفت
سوا:اخه خیلی نگام میکنی گفتم شاید چیزی روی صورتمه که خودم ازش بی خبرم
دیدگاه ها (۵)

#P𝗔R𝗧 : 35〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 36〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 33〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 32〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 24〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 57〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط