{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 35
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
سوا:اخه خیلی نگام میکنی گفتم شاید چیزی روی صورتمه که خودم ازش بی خبرم
تهیونگ:نه نه..چیزی نیست فقط زیادی زیبایی
سوا ریز خندید و وایستاد تو چشمام زل زد و گفت
سوا:توام همین طور..خیلی جذابی
کمی خم شدم و اونم روی پاهاش وایستاد خیره به لـب هاش خمـار گفتم
تهیونگ:اجازه هست؟
سوا:هر وقت که بخوای...
و این جمله سوا باعث آغاز بوــسه فرانسوی بین منو سوا شد از اون روز به بعد مرتب همو میدیدیم هر روز بیشتر عاشقش میشدم...
هشت ماه گذشت
یه روز عادی بود طبق معمول اماده میشدم برگردم بوسان..پیش سوا که خودش زنگ زد جواب دادم
تهیونگ:جانم عشقم
سوا:س..سلام تهیونگ همچی تمومه دیگه بهم زنگ نزن
یهو قطع کرد همین جمله کافی بود تا دنیا روی سرم خراب بشه دوباره بهش زنگ زدم ولی جواب نداد بدون صبر خواهرمو به عمو میشل و زن عموم سپردم به سئول رفتم ادرس خونشو از قبل داشتم یه تاکسی گرفتم و رفتم جلوی خونشون در زدم که مامانش یعنی نابی درو باز کرد
نابی:باز که اینجایی مگه نگفتم دیگه دروبر سوا نباش
تهیونگ:منم گفتم که ما همو دوست داریم..سوا کجاست
نابی:سوا داره با پسر عموش عقد میکنه نه به اجبار به خواسته خودش
با بهت نگاش کردم که همون لحضه سوا و پسر عموش دست تو دست اومدن
سوا:تو اینجا چیکار میکنی
بغض بدی توی گلوم بود و نمیزاشت که حرف بزنم رومو برگردوندم که قطره اشکی از چشمم چکید درسته! نباید اعتماد میکردم غرورم جلوی خوانواده خودش و فامیلاشون که مثلا برای خواستگاری اومده بودن خورد شد
سوا:تهیونگ لطفا منو ببخش من خیلی...
بدون گوش دادن بهش از خونشون اومدم بیرون توجهی که ادمای اطرافم نمیکردم و بیصدا اشک میریختم چندساعت گذشت که به خودم اومدم متوجه هوای تاریک سئول شدم
یه بار جلوی روم بود اسمش به نظر اشنا میومد واردش شدم قبل اینکه بشینم صدای ماشین پلیس اومد
گندش بزنن
تا خوستم بلند شم چیزی روی لباسم ریخت به دختری که نوشیدنیش روی لباسم ریخته بود نگاه کردم بعد سوا کلا نظرم راجب دخترا تغییر کرد با فکر اینکه میکا هم یه دختر خر*اب و مزاحمه و با لحن عصبی گفتم
تهیونگ:معلوم هست چه غل*طی میکنی
میکا:حرف نزن اگه میخوای زنده بمونی بامن بیا
پلیس ها وارد بار شدن که میکا دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند سوار ماشینش شدیم و حرکت کرد بعد اینکه مطمئن شد کسی دنبالمون نمیاد نفس راحتی کشید و ماشین رو نگه داشت نگاهی بهم کرد و گفت
میکا:فقط برای جبران کث*یف کردن لباست
تهیونگ:خوب!!
میکا چیزی نگفت که گوشیش زنگ خورد و جواب داد
میکا:بله جونگکوک
با دقت به حرف هاش گوش دادم فکرکنم جئونه
میکا:کار رو تموم شده بدون فقط یه چیزی
میکا:یه پسره هست..امشب از دست پلیس ها نجاتش دادم فکرمیکنم به کارمون بیاد
میکا:چشم تا نیم ساعت دیگه اونجاییم
میکا:خدافظ
نگاش کردم و پرسیدم
تهیونگ:جئون جونگ کوک؟
با تعجب گفت
میکا:میشناسیش؟؟
دیدگاه ها (۸)

#P𝗔R𝗧 : 36〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

P𝗔R𝗧 : 37〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

P𝗔R𝗧 : 34〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

#P𝗔R𝗧 : 33〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

پارت هفتم #گنگستر مهربونوقتی مطمئن شدم که رزی رفت داخل کلاه ...

من پارک جیمین هستم 26 سالمه من کیم ا/تو هستم 19 سالمه ا/ت. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط