{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سرگریه به دامان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه ی عاشقی ما سروسامان نگرفت

هرچه در تجربه‌ی عشق سرم خورد زمین
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه‎ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
دیدگاه ها (۲۸)

چهل‌روز از دفن پیکر آقای شهید ایران گذشت...دشت خشکید و زمین ...

فراتر از خویش

پارت ۸

پارت ۱۳: بهایِ پیروزیصدای شلیک مثل پتک توی مغزِ ا.ت کوبیده ش...

سناریو جونگکوک

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط