{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سرگریه به دامان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه ی عاشقی ما سروسامان نگرفت

هرچه در تجربه‌ی عشق سرم خورد زمین
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه‎ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
دیدگاه ها (۲۸)

🍁 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیتا بی‌خبر بمیرد در درد خو...

⭕ دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسلمرد یزدان شو و فارغ گذر ...

🎈 تیرِ غیب از آسمان یک روز پایین می کشدآن کسانی را که ناحق...

غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبودمن که پیشانی نوشتم جز پریش...

«رویای بی پایان»

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط