شقخنی
• #؏شق_خـﯡنـیڼ 🍷⃝⃝🔞⃝🩸•
نام به انگلیسی: bloody_love#
پٵࢪݓ : 《 3 》 •
نویسنده: نأݥيأ
سال ساخت: 2024
محصول: ایران
ژانر: عاشقانه/تخیلی/اجتماعی
برایان : سرم رو بردم سمت گردنش وگازش گرفتم و کم کم داشت بیهوش میشد : چون قراره از این به بعد به این اسم صدات بزنم... ماریا
ماریا : چشمام رو کم کم باز کردم و درد وحشتناکی رودر ناحیه گردن و مچ دستم و مچ پام احساس کردم و چشمام که کامل باز شدن متوجه زنجیرها شدم ک به دست و پام قفل شده بود و محکم به تخت چوبی که روش خوابیده بودم بسته شده بودن
ماریا : وای لعنتی..اینجا چخبره دیشب چه اتفاقی افتاد.اون پسر کی بود چرا من اینجام.حتما کار خودش بوده و منو اینجا اورده..اخرین بار با خودش بودم ک یهو چندتا چیز عجیب دم گوشم گفت و الان ک بیدار شدم دیدم اینجام .اخه مگه من مرتکب چ گناهی شدم ک به این روز افتادم..
برایان : در رو باز کردم و وارد اتاق شدم،لبخندی زدم و گفتم : ماریا چطور خوابیدی؟؟امیدوارم خوب خوابیده باشی چون من ب کمک تو شب خوبی رو سپری کردم. چیزی اگه میخوای بگو و اصلااا تعارف نکن، اینجارو خونه خودت بدون و کم کم بهش عادت بکن چون قراره از این به بعد اینجابمونی.پیش من..خودمون دوتا
ماریا : با ترس و وحشت بهش خیره شدم..هنوز باورم نمیشد که منو دزدیدن و اینجا با دست و پای غل و زنجیر شده توی خونه این پسرم..افکارم بهم ریخته بود..قراره چ بلایی سرم بیاد..شروع کردم ب اشک ریختن و دهن باز کردم و سوالاتم رو بدون کمی مکث پشت سرهم پرسیدم: منو برای چی اوردی اینجا..از جونم چی میخوای...من باورکن پولی ندارم بهت بدم..بزار برم بلایی سرم نیار..من ب کسی چیزی نمیگم خواهش میکنم.التماست میکنم بزار برم
برایان : کجابری؟ توکه تازه اومدی، هیچ خوشم نمیاد کسی که تازه پیدا کردمو انقد زود بفرستم بره، دوستندارم ی حرفو دوبار تکرار کنم دخترجون، تو قرارنیس ب این زودی از اینجا بری و انتخاب دیگه ای نداری
ماریا : ای عوضی.بزار برم، از جونم چی میخوای .به کسی نمیگم که منو اوردی اینجا، فقط بزار برم.. خواهش میکنم.التماست میکنم..من نباید اینجا باشم
برایان : ب چهار چوب در تکیه کردم و هوفی گفتم و حرفمو ادامه دادم:جدی چرا شما دخترای ادمیزاد همش درحال اشک ریختنین!؟ فکر کردین با این کارا خیلی ناز و گوگولی بنظر میاین؟و یا نکنه فکر کردی قراره دلم با این کارا برات بسوزه و بزارم بری؟یکم باخودت فکرکن خب..من اگه قرار بود بیخیالت بشم از همون اول نمیاوردمت اینجا دختره ی نادون.من پول نمیخوام ازت.خودت کم کم متوجه میشی که چرا اینجایی.بهرحال فکر فرار رو از سرت بیرون کن چون واقعا جایی نمیتونی بری!چون من اجازشو بهت نمیدم .انگار هنوز نفهمیدی گیر چه کسی افتادی پیشی کوچولو
این داستان ادامه دارد...
نام به انگلیسی: bloody_love#
پٵࢪݓ : 《 3 》 •
نویسنده: نأݥيأ
سال ساخت: 2024
محصول: ایران
ژانر: عاشقانه/تخیلی/اجتماعی
برایان : سرم رو بردم سمت گردنش وگازش گرفتم و کم کم داشت بیهوش میشد : چون قراره از این به بعد به این اسم صدات بزنم... ماریا
ماریا : چشمام رو کم کم باز کردم و درد وحشتناکی رودر ناحیه گردن و مچ دستم و مچ پام احساس کردم و چشمام که کامل باز شدن متوجه زنجیرها شدم ک به دست و پام قفل شده بود و محکم به تخت چوبی که روش خوابیده بودم بسته شده بودن
ماریا : وای لعنتی..اینجا چخبره دیشب چه اتفاقی افتاد.اون پسر کی بود چرا من اینجام.حتما کار خودش بوده و منو اینجا اورده..اخرین بار با خودش بودم ک یهو چندتا چیز عجیب دم گوشم گفت و الان ک بیدار شدم دیدم اینجام .اخه مگه من مرتکب چ گناهی شدم ک به این روز افتادم..
برایان : در رو باز کردم و وارد اتاق شدم،لبخندی زدم و گفتم : ماریا چطور خوابیدی؟؟امیدوارم خوب خوابیده باشی چون من ب کمک تو شب خوبی رو سپری کردم. چیزی اگه میخوای بگو و اصلااا تعارف نکن، اینجارو خونه خودت بدون و کم کم بهش عادت بکن چون قراره از این به بعد اینجابمونی.پیش من..خودمون دوتا
ماریا : با ترس و وحشت بهش خیره شدم..هنوز باورم نمیشد که منو دزدیدن و اینجا با دست و پای غل و زنجیر شده توی خونه این پسرم..افکارم بهم ریخته بود..قراره چ بلایی سرم بیاد..شروع کردم ب اشک ریختن و دهن باز کردم و سوالاتم رو بدون کمی مکث پشت سرهم پرسیدم: منو برای چی اوردی اینجا..از جونم چی میخوای...من باورکن پولی ندارم بهت بدم..بزار برم بلایی سرم نیار..من ب کسی چیزی نمیگم خواهش میکنم.التماست میکنم بزار برم
برایان : کجابری؟ توکه تازه اومدی، هیچ خوشم نمیاد کسی که تازه پیدا کردمو انقد زود بفرستم بره، دوستندارم ی حرفو دوبار تکرار کنم دخترجون، تو قرارنیس ب این زودی از اینجا بری و انتخاب دیگه ای نداری
ماریا : ای عوضی.بزار برم، از جونم چی میخوای .به کسی نمیگم که منو اوردی اینجا، فقط بزار برم.. خواهش میکنم.التماست میکنم..من نباید اینجا باشم
برایان : ب چهار چوب در تکیه کردم و هوفی گفتم و حرفمو ادامه دادم:جدی چرا شما دخترای ادمیزاد همش درحال اشک ریختنین!؟ فکر کردین با این کارا خیلی ناز و گوگولی بنظر میاین؟و یا نکنه فکر کردی قراره دلم با این کارا برات بسوزه و بزارم بری؟یکم باخودت فکرکن خب..من اگه قرار بود بیخیالت بشم از همون اول نمیاوردمت اینجا دختره ی نادون.من پول نمیخوام ازت.خودت کم کم متوجه میشی که چرا اینجایی.بهرحال فکر فرار رو از سرت بیرون کن چون واقعا جایی نمیتونی بری!چون من اجازشو بهت نمیدم .انگار هنوز نفهمیدی گیر چه کسی افتادی پیشی کوچولو
این داستان ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط