سلام
سلام
چطورین؟ امیدوارم حالتون خوب باشه
پارت پانزدهم
[ازمایشگاه سرد}
به طوری سریع میرفت انگار همین حالا اعضای مافیا دنبالش هستن.
چند دقیقه ای در جاده بودیم و جک همینطور پر سرعت به راه خود ادامه می داد که ناگهان توقف کرد!
رسیدیم!
به او نگاه میکنم لبخندی بر لب دارد و چشم هایش میدرخشند دقیقا مانند بچه ای که برایش خوراکی خریده باشی.
در ذهنم باخودم گفتم:حالا شما میگویی من اصلا هیجان ندارم!
نگاهم را از چهره ی او به مکانی که خیره شده بود تغییر دادم و به روستایی که روبروی ما قرار داشت نگاه کردم.
منظره ی بینظیری داشت و خداروشکر با آن چیزی که در ذهنم تصور کرده بودم فرق داشت و خیلی بهتر بود!
از شیشه ی جلوی ماشین به منظره ی روبرو خیره میشوم خیلی معلوم نیست آخه شیشه های این ماشین دودی است؛ولی وقتی به این منظره ی زیبا خیره میشوم انگار درحال تماشای یک هنر بسیار زیبا هستم منم که عاشق هنر هستم پس فکر می کنم خودتان میفهمین که چقدر این ویو را دوست دارم.
میخواهم این احساسی که دارم را برایتان توصیف کنم اما نمیتوانم نمیدانم چگونه باید همچین چیزی به این زیبایی را توصیف کرد فقط میتوانم بگویم: حس خیلی خوبی دارد مانند حس هدیه گرفتم از فرد مورد علاقتون یا یک همچین چیزی.
میپرسین آن حس دلشوره و بد کجا رفته؟
همینجاست. از اول زمانی که سوار ماشین شدم تا همین لحظه که دارم صحبت میکنن بوده است.
حالا یکم شدیدتر شده است و دیگر فقط دلشوره ی ساده نیست در نقاط مختلف بدنم احساس درد می کنم البته شاید بخاطر خستگی این سفر لعنتی باشد شایدم..
اصلا مهم نیست دیگر زیاد به آن فکر کردم؛
اما نمیتوانم این حس سوزش و سوزن سوزن شدن بدن را در نظر نگیرم و فراموش کنم.
این سوزش انقدر کم نیست که کلا از یادت برود و نه انقدر زیاد است و اینطوری هم نیست که بگویی وای دارم میمیرم و از این حرف ها!
مشغول افکارم بودم که جک از صندلی اش بلند و از ماشین پیاده شد
از بیرون به سمت من آمد و درب ماشین را برایم باز کردو گفت :
پیاده میشوی زیبای من؟
فضای زیبای این روستا از درون ماشین معلوم نیست بیا بیرون نگاه کن.
پیاده میشوم جک سوییچ ماشین را جدا میکند درب ماشین را میبندد .
به سمت منی که به سمت او برگشته و به او خیره شده بودم قدم برداشت و دست خود را ارام بر سر من گذاشت و نوازش کرد.
حقیقتا از این کار متنفر هستم میدانی اگر کسی مهم نیست یه کدام از بخش های بدنم باشد به هر بخشی از بدنم دست بزند ناخودآگاه عصبانی میشوم،این برای همه صدق نمیکند و برای بعضی از افراد استثناء قائل هستم مثل جک،پدرم و..
خیلی خب زیاد حرف زدم بیاین درمورد منظره ی این روستا حرف بزنیم:
اینجا بیشتر شبیه یک شهر کوچک است؛
و زمانی که به روستا نگاه میکنید اولین چیزی که توجهتان را جلب میکند و به چشمتان می آید یک فواره آب با جزییات زیبا و انگار سازنده اش وقت زیادی را صرف ساخت آن کرده است.
فواره ی ابی که در قسمت بالای آن...
اخ!!!
سرم!!
سرم دارد گیج میرود!!!
پاهایم سست میشود و به صورت زانو بر زمین سرد میافتم!
لیتیشیاا!!!
آخری صدایی که به گوش هایم میرسد صدای جک است که در سمت راست من زانو زده و بعد...تاریکی.
دیگر هیچ حسی ندارم ولی صبر کن آن حس درد...هنوز هست!!
خیلی شدیدتر از قبل و کم کم دارد من را از درون نابود میکند!!
هیچ صدایی نیست هیچ تصویری نیست فقط سیاهی همچی را در بر گرفته است!!
شاید واقعا این آخرش باشد!!!
(ادامه دارد)
چطورین؟ امیدوارم حالتون خوب باشه
پارت پانزدهم
[ازمایشگاه سرد}
به طوری سریع میرفت انگار همین حالا اعضای مافیا دنبالش هستن.
چند دقیقه ای در جاده بودیم و جک همینطور پر سرعت به راه خود ادامه می داد که ناگهان توقف کرد!
رسیدیم!
به او نگاه میکنم لبخندی بر لب دارد و چشم هایش میدرخشند دقیقا مانند بچه ای که برایش خوراکی خریده باشی.
در ذهنم باخودم گفتم:حالا شما میگویی من اصلا هیجان ندارم!
نگاهم را از چهره ی او به مکانی که خیره شده بود تغییر دادم و به روستایی که روبروی ما قرار داشت نگاه کردم.
منظره ی بینظیری داشت و خداروشکر با آن چیزی که در ذهنم تصور کرده بودم فرق داشت و خیلی بهتر بود!
از شیشه ی جلوی ماشین به منظره ی روبرو خیره میشوم خیلی معلوم نیست آخه شیشه های این ماشین دودی است؛ولی وقتی به این منظره ی زیبا خیره میشوم انگار درحال تماشای یک هنر بسیار زیبا هستم منم که عاشق هنر هستم پس فکر می کنم خودتان میفهمین که چقدر این ویو را دوست دارم.
میخواهم این احساسی که دارم را برایتان توصیف کنم اما نمیتوانم نمیدانم چگونه باید همچین چیزی به این زیبایی را توصیف کرد فقط میتوانم بگویم: حس خیلی خوبی دارد مانند حس هدیه گرفتم از فرد مورد علاقتون یا یک همچین چیزی.
میپرسین آن حس دلشوره و بد کجا رفته؟
همینجاست. از اول زمانی که سوار ماشین شدم تا همین لحظه که دارم صحبت میکنن بوده است.
حالا یکم شدیدتر شده است و دیگر فقط دلشوره ی ساده نیست در نقاط مختلف بدنم احساس درد می کنم البته شاید بخاطر خستگی این سفر لعنتی باشد شایدم..
اصلا مهم نیست دیگر زیاد به آن فکر کردم؛
اما نمیتوانم این حس سوزش و سوزن سوزن شدن بدن را در نظر نگیرم و فراموش کنم.
این سوزش انقدر کم نیست که کلا از یادت برود و نه انقدر زیاد است و اینطوری هم نیست که بگویی وای دارم میمیرم و از این حرف ها!
مشغول افکارم بودم که جک از صندلی اش بلند و از ماشین پیاده شد
از بیرون به سمت من آمد و درب ماشین را برایم باز کردو گفت :
پیاده میشوی زیبای من؟
فضای زیبای این روستا از درون ماشین معلوم نیست بیا بیرون نگاه کن.
پیاده میشوم جک سوییچ ماشین را جدا میکند درب ماشین را میبندد .
به سمت منی که به سمت او برگشته و به او خیره شده بودم قدم برداشت و دست خود را ارام بر سر من گذاشت و نوازش کرد.
حقیقتا از این کار متنفر هستم میدانی اگر کسی مهم نیست یه کدام از بخش های بدنم باشد به هر بخشی از بدنم دست بزند ناخودآگاه عصبانی میشوم،این برای همه صدق نمیکند و برای بعضی از افراد استثناء قائل هستم مثل جک،پدرم و..
خیلی خب زیاد حرف زدم بیاین درمورد منظره ی این روستا حرف بزنیم:
اینجا بیشتر شبیه یک شهر کوچک است؛
و زمانی که به روستا نگاه میکنید اولین چیزی که توجهتان را جلب میکند و به چشمتان می آید یک فواره آب با جزییات زیبا و انگار سازنده اش وقت زیادی را صرف ساخت آن کرده است.
فواره ی ابی که در قسمت بالای آن...
اخ!!!
سرم!!
سرم دارد گیج میرود!!!
پاهایم سست میشود و به صورت زانو بر زمین سرد میافتم!
لیتیشیاا!!!
آخری صدایی که به گوش هایم میرسد صدای جک است که در سمت راست من زانو زده و بعد...تاریکی.
دیگر هیچ حسی ندارم ولی صبر کن آن حس درد...هنوز هست!!
خیلی شدیدتر از قبل و کم کم دارد من را از درون نابود میکند!!
هیچ صدایی نیست هیچ تصویری نیست فقط سیاهی همچی را در بر گرفته است!!
شاید واقعا این آخرش باشد!!!
(ادامه دارد)
- ۷.۹k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط