🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
بی اهمیت خنده ای کردم: اگه تا اون موقع نمیری!
با این حرفم، فیونا جا خورد... اما سریع خودشو جمع و جور کرد: خب دیگه میرم سر اصل مطلب!
چشمامو ریز کردم: زود!
فیونا به مبل تکیه داد و نفسی کشید: میخوام زودتر عروسی رو بگیریم!
ویو فیونا
جونگ میونگ بارها بهم گفته بود که عروسی رو بنداز جلو!
اوه خدای من! برادر قشنگم برای نابود کردن جونگکوک خیلی هیجان داره!!
هرچند منم دلم میخواد زودتر تمومش کنم!!
جونگکوک قیافش رهم رفت... انگار توی ذهنش دنبال یه جواب میگشت... ارههه همینههه!!!
این همینیه که داداشیم میخواست!!!
اون ا. ت رو تحت فشارگذاشت... و منم جونگکوک رو!!!
انگشتمو روی لبم گذاشتم و لوس گفتم: کوکی؟ دو شب بعد... قراره توی عمارت برادرم پارتی برگزار کنم! تو باید بیای تا خانوادم ببیننت!!
اخم کرد و هوفی کشید: خب باشه!
خندیدم: خب دیگه باید برم_
جونگکوک داد زد: زود از اینجا گمشو!
چشمام گرد شد... تا اخرش مال خودمی! ب درک!...
و از اونجا رفتم..
ویو ا. ت
از لای در، داشتم تماشاشون میکردم...
اخمی کردم... مطمئن شدم...!
آره... درسته... تمام این مدت از همه چیز باخبر شدم!
اون مرد مشکوک که میخواست بهم کمک کنه... فیونا... از اولم مشخص بود!
پوزخندی زدم... منو دست کم گرفتید!؟ عمرا اگه بزارم جونگکوک به اون مهمونی بیاد!
تا همینجاشم سوتی دادید! اون مرد لعنتی بهم گفت که پنج روز دیگه، دشمنای جونگکوک بهش حمله میکنن...
من اونقدرم احمق نیستم که باخبر نشم!
اون اگه از دوستای جونگکوک بود، پس چطور از نقشه ی دشمنای جونگکوک خبر داشت؟ یه جاسوس بود؟؟ اگه جاسوسه خوده جونگکوک بود... پس چرا به "من" گفت که نقشه ی دشمناش چیه!!؟؟؟
حرفای اون مرد اصلا با عقل جور در نمی اومد!
از طرفی فیونا... اون اصرار داره با جونگکوک ازدواج کنه... اون میخواد زودتر این اتفاق بیوفته.. لحن صحبت کردنش با جونگکوک، مثل یه فرد عاشق نبود!!
پس... اگه عاشق جونگکوک نیست... چرا برای ازدواج عجله داره!!؟؟
همه چیز کاملا مشخصه!
نیشخندی زدم: همتون... میکشمتون!!
#جونگکوک
ویو جونگکوک
ا. ت وارد اتاق شد... چهره ش مثل همیشه بود اما... ب نظر میرسید خوشحاله... توی چهره ش هیچ اثری از خوشحالی نیست اما من ب عنوان یه مافیا، خوب متوجه این چژزا میشم!!!
ا. ت لبخند زد و گفت: جونگکوک؟ میشه دو شبه دیگه... با هم بریم بیرون!!؟؟؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
بی اهمیت خنده ای کردم: اگه تا اون موقع نمیری!
با این حرفم، فیونا جا خورد... اما سریع خودشو جمع و جور کرد: خب دیگه میرم سر اصل مطلب!
چشمامو ریز کردم: زود!
فیونا به مبل تکیه داد و نفسی کشید: میخوام زودتر عروسی رو بگیریم!
ویو فیونا
جونگ میونگ بارها بهم گفته بود که عروسی رو بنداز جلو!
اوه خدای من! برادر قشنگم برای نابود کردن جونگکوک خیلی هیجان داره!!
هرچند منم دلم میخواد زودتر تمومش کنم!!
جونگکوک قیافش رهم رفت... انگار توی ذهنش دنبال یه جواب میگشت... ارههه همینههه!!!
این همینیه که داداشیم میخواست!!!
اون ا. ت رو تحت فشارگذاشت... و منم جونگکوک رو!!!
انگشتمو روی لبم گذاشتم و لوس گفتم: کوکی؟ دو شب بعد... قراره توی عمارت برادرم پارتی برگزار کنم! تو باید بیای تا خانوادم ببیننت!!
اخم کرد و هوفی کشید: خب باشه!
خندیدم: خب دیگه باید برم_
جونگکوک داد زد: زود از اینجا گمشو!
چشمام گرد شد... تا اخرش مال خودمی! ب درک!...
و از اونجا رفتم..
ویو ا. ت
از لای در، داشتم تماشاشون میکردم...
اخمی کردم... مطمئن شدم...!
آره... درسته... تمام این مدت از همه چیز باخبر شدم!
اون مرد مشکوک که میخواست بهم کمک کنه... فیونا... از اولم مشخص بود!
پوزخندی زدم... منو دست کم گرفتید!؟ عمرا اگه بزارم جونگکوک به اون مهمونی بیاد!
تا همینجاشم سوتی دادید! اون مرد لعنتی بهم گفت که پنج روز دیگه، دشمنای جونگکوک بهش حمله میکنن...
من اونقدرم احمق نیستم که باخبر نشم!
اون اگه از دوستای جونگکوک بود، پس چطور از نقشه ی دشمنای جونگکوک خبر داشت؟ یه جاسوس بود؟؟ اگه جاسوسه خوده جونگکوک بود... پس چرا به "من" گفت که نقشه ی دشمناش چیه!!؟؟؟
حرفای اون مرد اصلا با عقل جور در نمی اومد!
از طرفی فیونا... اون اصرار داره با جونگکوک ازدواج کنه... اون میخواد زودتر این اتفاق بیوفته.. لحن صحبت کردنش با جونگکوک، مثل یه فرد عاشق نبود!!
پس... اگه عاشق جونگکوک نیست... چرا برای ازدواج عجله داره!!؟؟
همه چیز کاملا مشخصه!
نیشخندی زدم: همتون... میکشمتون!!
#جونگکوک
ویو جونگکوک
ا. ت وارد اتاق شد... چهره ش مثل همیشه بود اما... ب نظر میرسید خوشحاله... توی چهره ش هیچ اثری از خوشحالی نیست اما من ب عنوان یه مافیا، خوب متوجه این چژزا میشم!!!
ا. ت لبخند زد و گفت: جونگکوک؟ میشه دو شبه دیگه... با هم بریم بیرون!!؟؟؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۳۶۴
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط