My attractive vampire P آخر
My attractive vampire🩸🖤 (P38) *آخر*
دست لیا رو محکم گرفت و چاقو رو ازش دور کرد.
تهیونگ : لیا داری چیکار میکنی عقلت از دست دادی!!!(عربده)
لیا با دیدن تهیونگ شوکه شده بود و تمام بدنش داشت میلرزید که مونده بود چی بگه یا چیکار کنه؟
تهیونگ : چرا ؟ چرا؟!! سعی میکردی ا.ت رو از زندگیم ببری بیرون؟!!!
لیا : تهیونگ به خودت بیا...من عشق اول تو بودم ما قرار بود برای همدیگه باشیم این دختره ی هر.زه کسی بود که تورو از من گرفت(داد)
تهیونگ : رو سر من داد نزن! اون هر.زه خودتی!(عربده)
لیا قطره اشکی از چشمش اومد و از عصبانیت تهیونگ پس زد و به من نزدیک شد تا بهم آسیب بزنه تا صدای زوزه ی گرگ شنیده شد...تهیونگ سریع دست من رو گرفت کن رو کشوند پشت خودش و لیا برای آخرین بار صحبت آخرش زد.
لیا : تورو میکشم!
یکسال بعد :
یکسال گذشت و از زمان مرگ لیا همه جا آرامش پخش شد تو این یکسال گذشته یه بار به سرزمین انسان ها سفر کردم و تونستم از دور چهره ی پدر و مادر جعلیم و دوستام ببینم و حالا کنار تهیونگ بودم و دستای هم رو گرفته بودیم و داشتیم از قدم زدن کنار دریا لذت میبردیم...که تهیونگ حرف از گذشته زد.
تهیونگ : هنوزم اون تصویر زندگی گذشته ات تو ذهنت غلبه میزنه؟
ا.ت : هوم چرا ولی سعی میکنم فراموشش کنم ولی هرچه قدر دارم تلاش میکنم نمیتونم فراموشش کنم.
تهیونگ : نگران نباش حافظه ات رو پاک میکنم و دیگه لازم نیست اون تصویر بیاد تو ذهنت.
از وقتی که به تهیونگ گفته بودم که فهمیدم قاتل من لیا بود چهره اش جوری بود که انگار تمام این مدت داشت فکر میکرد که کی قاتل من بود و بتونه انتقام من رو بگیره خوشحالم که به ارزوش رسید و خوشحالم من و هم تهیونگ به آرامش رسیدیم.
همینطور داشتیم قدم میزدیم که یک زن و مردی جلو چشم ما اومدن.
تهیونگ : خوشحالم که برگشتید، پرنسسم نمیخوای به پدر و مادر واقعی ات سلام کنی؟
با حرف تهیونگ آنقدر شوکه شدم که فهمیدم اینا پدر و مادر واقعی من هستن...اون زن که اشک رو چشم هاش جمع شد دست من رو گرفت.
م ا.ت : ا.ت دخترم خودتی؟(گریه)
پ ا.ت : نمیدونی وقتی رفتی چقدر ناراحت بودیم (بغض)
من شوکه شده بودم موندم چی بگم آخه هیچوقت هیچی از زندگی گذشته ام با پدر و مادرم یادم نمیاد ولی نفهمیدم که چیشد به بغل اونها رفتم.
-و اینم از پایان تلخ و شیرین-
بلاخره فیک بعد قرن ها تموم شد نظراتتون ؟
دست لیا رو محکم گرفت و چاقو رو ازش دور کرد.
تهیونگ : لیا داری چیکار میکنی عقلت از دست دادی!!!(عربده)
لیا با دیدن تهیونگ شوکه شده بود و تمام بدنش داشت میلرزید که مونده بود چی بگه یا چیکار کنه؟
تهیونگ : چرا ؟ چرا؟!! سعی میکردی ا.ت رو از زندگیم ببری بیرون؟!!!
لیا : تهیونگ به خودت بیا...من عشق اول تو بودم ما قرار بود برای همدیگه باشیم این دختره ی هر.زه کسی بود که تورو از من گرفت(داد)
تهیونگ : رو سر من داد نزن! اون هر.زه خودتی!(عربده)
لیا قطره اشکی از چشمش اومد و از عصبانیت تهیونگ پس زد و به من نزدیک شد تا بهم آسیب بزنه تا صدای زوزه ی گرگ شنیده شد...تهیونگ سریع دست من رو گرفت کن رو کشوند پشت خودش و لیا برای آخرین بار صحبت آخرش زد.
لیا : تورو میکشم!
یکسال بعد :
یکسال گذشت و از زمان مرگ لیا همه جا آرامش پخش شد تو این یکسال گذشته یه بار به سرزمین انسان ها سفر کردم و تونستم از دور چهره ی پدر و مادر جعلیم و دوستام ببینم و حالا کنار تهیونگ بودم و دستای هم رو گرفته بودیم و داشتیم از قدم زدن کنار دریا لذت میبردیم...که تهیونگ حرف از گذشته زد.
تهیونگ : هنوزم اون تصویر زندگی گذشته ات تو ذهنت غلبه میزنه؟
ا.ت : هوم چرا ولی سعی میکنم فراموشش کنم ولی هرچه قدر دارم تلاش میکنم نمیتونم فراموشش کنم.
تهیونگ : نگران نباش حافظه ات رو پاک میکنم و دیگه لازم نیست اون تصویر بیاد تو ذهنت.
از وقتی که به تهیونگ گفته بودم که فهمیدم قاتل من لیا بود چهره اش جوری بود که انگار تمام این مدت داشت فکر میکرد که کی قاتل من بود و بتونه انتقام من رو بگیره خوشحالم که به ارزوش رسید و خوشحالم من و هم تهیونگ به آرامش رسیدیم.
همینطور داشتیم قدم میزدیم که یک زن و مردی جلو چشم ما اومدن.
تهیونگ : خوشحالم که برگشتید، پرنسسم نمیخوای به پدر و مادر واقعی ات سلام کنی؟
با حرف تهیونگ آنقدر شوکه شدم که فهمیدم اینا پدر و مادر واقعی من هستن...اون زن که اشک رو چشم هاش جمع شد دست من رو گرفت.
م ا.ت : ا.ت دخترم خودتی؟(گریه)
پ ا.ت : نمیدونی وقتی رفتی چقدر ناراحت بودیم (بغض)
من شوکه شده بودم موندم چی بگم آخه هیچوقت هیچی از زندگی گذشته ام با پدر و مادرم یادم نمیاد ولی نفهمیدم که چیشد به بغل اونها رفتم.
-و اینم از پایان تلخ و شیرین-
بلاخره فیک بعد قرن ها تموم شد نظراتتون ؟
- ۲۲.۷k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط