love Between the Tides
(پارت سوم:قضاوت/استاد بی احساس)
دو هفته بعد
با کفش پاشنه بلند و آرایش کمی محو شده، ا/ت وارد کلاس ریاضی شد. همان موج نگاهها، اما این بار نگاههای اتهامآمیز.
به محض نشستن، ا/ت
سومین و چند نفر دیگر، گوشیهایشان را به هم نشان میدادند و با خندههای ریز به سمت ا/ت اشاره میکردند. ا/ت به سمتشان رفت، کنجکاو اما بیتفاوت. عکس دیشب او، در حالتی که کاملاً غرق در رقص بود، صفحه نمایش گوشیها را اشغال کرده بود.
از دید ا/ت
سومین:«این تویی؟»
سومین با لحنی تمسخرآمیز پرسید.
ا/ت:«آره، منم.خب که چی؟ دیشب رفته بودم بار»
سومین:«فکر کردم فتوشاپه، واقعاً که…»
ا/ت:«باشه.»
حرفش را قطع کردم و به صندلیم بازگشتم. اهمیت ندادن برای من، یک مهارت بود که در آن استاد شده بودم. اما این بار، سنگینی نگاهها عمیقتر بود. این دیگر قضاوت درباره آرایش نبود؛ این حمله به حریم خصوصی و آزادی من بود.
لیا که در کنارش بود، با نگرانی زمزمه کرد
لیا:«ا/ت، آروم باش. اهمیت نده.»
ا/ت:«نمیدم.»
درست در همین کیم تهیونگ وارد کلاس شد
تهیونگ: سلام. خب شروع میکنیم چون عقبیم.»
لیا زیر لب گفت: «با وجود این استاد خوشتیپمون، من عاشق ریاضی شدم.»
ا/ت با نیشخند پاسخ داد
ا/ت: «برو زنش شو.»
لیا متعجب شد
لیا: «ا/ت!»
ا/ت:«خب راست میگم. زن نداره، حلقه هم دستش نیست.»
ا/ت با چشم اشاره کرد.
لیا خندهاش رو کنترل کرد
لیا: «من خودم دوستپسر دارم.»
ا/ت:«باشه»
بعد از چند دقیقه
تهیونگ:«…خب، این معادله خیلی آسان بود. میخوام الان یکی از شما بیاید و یکی از این معادله ها رو حل کنه.»
ناگهان، تمام دستها بالا رفتند؛ دستهایی که میخواستند خودشونن رو اثبات کنند، دستهایی که میخواستند مورد توجه استاد قرار گیرند، به جز دست ا/ت.
تهیونگ نگاهی دقیق انداخت.
تهیونگ:«خانم شما چرا دستتان را بالا نمیکنید؟»
لیا سریع نجوا کرد
لیا:«ا/ت.»
ا/ت سرش را بالا نیاورد.
تهیونگ:«خانم شما بیاید اینجا…»
تهیونگ دیگر صبوری نکرد و مستقیم به سمت میز ا/ت آمد.
تهیونگ:«چیکار میکنی؟»
او قبل از آنکه ا/ت بتونه واکنشی نشان بده، برگه زیر دست او را با یک حرکت خشک و سریع از زیرش کشید. روی برگه، ا/ت طرح لباس جدیدش بود
ا/ت:«بده به من.»
تهیونگ برگه رو با دقت و بدون ذرهای تردید، مچاله کرد و آن را در سطل زباله انداخت.
تهیونگ:«ریاضی دارید. این نقاشی کشیدن و وقت تلف کردن را بذار برای وقت نقاشی.»
شک، بدون هیچ هشداری، از چشمان ا/ت سرازیر شد. این اشکها از قضاوتهای شب گذشته نبود؛ اینها اشکهای زحمت و امید بود که توسط و بیاحساس بودن یه ادم نابود شده بود.
ا/ت:«نقاشی نبود طراحی لباسی بود که من دو ماه درگیرش بودم.»
تهیونگ«خب الان وقتش نیست.»
#فیک
#سناریو
دو هفته بعد
با کفش پاشنه بلند و آرایش کمی محو شده، ا/ت وارد کلاس ریاضی شد. همان موج نگاهها، اما این بار نگاههای اتهامآمیز.
به محض نشستن، ا/ت
سومین و چند نفر دیگر، گوشیهایشان را به هم نشان میدادند و با خندههای ریز به سمت ا/ت اشاره میکردند. ا/ت به سمتشان رفت، کنجکاو اما بیتفاوت. عکس دیشب او، در حالتی که کاملاً غرق در رقص بود، صفحه نمایش گوشیها را اشغال کرده بود.
از دید ا/ت
سومین:«این تویی؟»
سومین با لحنی تمسخرآمیز پرسید.
ا/ت:«آره، منم.خب که چی؟ دیشب رفته بودم بار»
سومین:«فکر کردم فتوشاپه، واقعاً که…»
ا/ت:«باشه.»
حرفش را قطع کردم و به صندلیم بازگشتم. اهمیت ندادن برای من، یک مهارت بود که در آن استاد شده بودم. اما این بار، سنگینی نگاهها عمیقتر بود. این دیگر قضاوت درباره آرایش نبود؛ این حمله به حریم خصوصی و آزادی من بود.
لیا که در کنارش بود، با نگرانی زمزمه کرد
لیا:«ا/ت، آروم باش. اهمیت نده.»
ا/ت:«نمیدم.»
درست در همین کیم تهیونگ وارد کلاس شد
تهیونگ: سلام. خب شروع میکنیم چون عقبیم.»
لیا زیر لب گفت: «با وجود این استاد خوشتیپمون، من عاشق ریاضی شدم.»
ا/ت با نیشخند پاسخ داد
ا/ت: «برو زنش شو.»
لیا متعجب شد
لیا: «ا/ت!»
ا/ت:«خب راست میگم. زن نداره، حلقه هم دستش نیست.»
ا/ت با چشم اشاره کرد.
لیا خندهاش رو کنترل کرد
لیا: «من خودم دوستپسر دارم.»
ا/ت:«باشه»
بعد از چند دقیقه
تهیونگ:«…خب، این معادله خیلی آسان بود. میخوام الان یکی از شما بیاید و یکی از این معادله ها رو حل کنه.»
ناگهان، تمام دستها بالا رفتند؛ دستهایی که میخواستند خودشونن رو اثبات کنند، دستهایی که میخواستند مورد توجه استاد قرار گیرند، به جز دست ا/ت.
تهیونگ نگاهی دقیق انداخت.
تهیونگ:«خانم شما چرا دستتان را بالا نمیکنید؟»
لیا سریع نجوا کرد
لیا:«ا/ت.»
ا/ت سرش را بالا نیاورد.
تهیونگ:«خانم شما بیاید اینجا…»
تهیونگ دیگر صبوری نکرد و مستقیم به سمت میز ا/ت آمد.
تهیونگ:«چیکار میکنی؟»
او قبل از آنکه ا/ت بتونه واکنشی نشان بده، برگه زیر دست او را با یک حرکت خشک و سریع از زیرش کشید. روی برگه، ا/ت طرح لباس جدیدش بود
ا/ت:«بده به من.»
تهیونگ برگه رو با دقت و بدون ذرهای تردید، مچاله کرد و آن را در سطل زباله انداخت.
تهیونگ:«ریاضی دارید. این نقاشی کشیدن و وقت تلف کردن را بذار برای وقت نقاشی.»
شک، بدون هیچ هشداری، از چشمان ا/ت سرازیر شد. این اشکها از قضاوتهای شب گذشته نبود؛ اینها اشکهای زحمت و امید بود که توسط و بیاحساس بودن یه ادم نابود شده بود.
ا/ت:«نقاشی نبود طراحی لباسی بود که من دو ماه درگیرش بودم.»
تهیونگ«خب الان وقتش نیست.»
#فیک
#سناریو
- ۳۸.۶k
- ۱۱ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط