𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 25
از زبان ا.ت؛
قلبم داشت از سینه بیرون میزد..
مست به نظر نمیرسید! کاملاً عادی بود! و همین بیشتر میترسوندم.. نکنه یهو عصبانی بشه؟ نکنه اتفاقی بیفته؟
با تردید پرسیدم،،.
ا.ت: چ... چیکار میکنی؟
نگاهش از صورتم جدا نمیشد..
جونگکوک: دوست ندارم کسی اذیتت کنه!
اخم کردم.. چی میگفت؟ از کی انقدر مهربون شده بود؟ اصلاً به اون چه ربطی داشت؟
انقدر ذهنم درگیر شده بود که حتی درد پامم یادم رفته بود!
ا.ت: یعنی... یعنی چی؟
جونگکوک: یعنی اینکه...
حرفش نصفه موند،، انگار خودش هم نمیدونست چطور باید بگه! با اضطراب گفتم؛
ا.ت: دارم میترسم... چته؟
نفس عمیقی کشید.. بعد چند قدم عقب رفت و..
جونگکوک: نمیخوام بترسی..مخصوصاً از من!
چشمام گرد شد.. برای اولین بار نگاهش اونقدر جدی بود که نمیتونستم چیزی بگم،،
جونگکوک: یک ماهه دارم با خودم میجنگم.. هر روز! هر بار که میبینمت!
صدای قلبم تو گوشم میپیچید..
جونگکوک آروم ادامه داد؛
جونگکوک: وقتی اونارو دور ماشینت دیدم... وقتی دیدم ترسیدی... فهمیدم دیگه نمیتونم ساکت بمونم!
بغض توی گلوم جمع شد، نگاهش برق عجیبی داشت!
جونگکوک: من دوست دارم! خیلی بیشتر از چیزی که باید..
اشکام بیاختیار سرازیر شدن.. هیچی نمیگفتم ، فقط زل زده بودم بهش.. اونم نزدیکتر نیومد.. فقط همونجا وایساد!
انگار منتظر بود..
منتظر هر جوابی که من بخوام بدم!
ذهنم پر از سؤال بود، پر از ترس ، پر از احساساتی که حتی خودمم نمیفهمیدم!
جونگکوک با صدایی آروم گفت؛
جونگکوک: چرا میترسی؟ من اذیتت نمیکنم.. قول میدم...
و برای اولین بار، به جای اینکه نزدیکتر بیاد...
فاصله بینمون رو حفظ کرد..
ادامـ𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒔ـہ دارد..༻
𝑷𝒂𝒓𝒕: 25
از زبان ا.ت؛
قلبم داشت از سینه بیرون میزد..
مست به نظر نمیرسید! کاملاً عادی بود! و همین بیشتر میترسوندم.. نکنه یهو عصبانی بشه؟ نکنه اتفاقی بیفته؟
با تردید پرسیدم،،.
ا.ت: چ... چیکار میکنی؟
نگاهش از صورتم جدا نمیشد..
جونگکوک: دوست ندارم کسی اذیتت کنه!
اخم کردم.. چی میگفت؟ از کی انقدر مهربون شده بود؟ اصلاً به اون چه ربطی داشت؟
انقدر ذهنم درگیر شده بود که حتی درد پامم یادم رفته بود!
ا.ت: یعنی... یعنی چی؟
جونگکوک: یعنی اینکه...
حرفش نصفه موند،، انگار خودش هم نمیدونست چطور باید بگه! با اضطراب گفتم؛
ا.ت: دارم میترسم... چته؟
نفس عمیقی کشید.. بعد چند قدم عقب رفت و..
جونگکوک: نمیخوام بترسی..مخصوصاً از من!
چشمام گرد شد.. برای اولین بار نگاهش اونقدر جدی بود که نمیتونستم چیزی بگم،،
جونگکوک: یک ماهه دارم با خودم میجنگم.. هر روز! هر بار که میبینمت!
صدای قلبم تو گوشم میپیچید..
جونگکوک آروم ادامه داد؛
جونگکوک: وقتی اونارو دور ماشینت دیدم... وقتی دیدم ترسیدی... فهمیدم دیگه نمیتونم ساکت بمونم!
بغض توی گلوم جمع شد، نگاهش برق عجیبی داشت!
جونگکوک: من دوست دارم! خیلی بیشتر از چیزی که باید..
اشکام بیاختیار سرازیر شدن.. هیچی نمیگفتم ، فقط زل زده بودم بهش.. اونم نزدیکتر نیومد.. فقط همونجا وایساد!
انگار منتظر بود..
منتظر هر جوابی که من بخوام بدم!
ذهنم پر از سؤال بود، پر از ترس ، پر از احساساتی که حتی خودمم نمیفهمیدم!
جونگکوک با صدایی آروم گفت؛
جونگکوک: چرا میترسی؟ من اذیتت نمیکنم.. قول میدم...
و برای اولین بار، به جای اینکه نزدیکتر بیاد...
فاصله بینمون رو حفظ کرد..
ادامـ𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒔ـہ دارد..༻
- ۱۰۸
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط