{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 24

از زبان جونگکوک؛

دستشو گرفتم و آروم کشیدم سمت خودم..
همون لحظه از درد جمع شد.‌.

ا.ت: آخخخ... نه...

نگاهم افتاد به مچ پاش، کبود شده بود.‌. فکم قفل شد..

چند ثانیه فقط به جای کبودی خیره موندم.. بعد سرمو بلند کردم و به اون پسره نگاه انداختم ، اگه چند دقیقه دیرتر رسیده بودم...

نمی‌خواستم حتی تصورش کنم ، دوباره رو به ا.ت کردم..

جونگکوک: می‌تونی راه بری؟

سرشو تکون داد..
ا.ت: نه

آروم خم شدم ، دستم رو پشت زانوهاش بردم و براید بغلش کردم..

ا.ت: چیکا-

جونگکوک: ساکت.. الان فقط باید برسونمت خونه..

بدون توجه به اعتراضش بردمش سمت ماشین ، بین راه به یکی از آشناها زنگ زدم تا بیاد ماشینش رو جابه‌جا کنه..

بعد خودم پشت فرمون نشستم و راه افتادم..

چند دقیقه گذشت.. صدای گرفته‌ش تو ماشین پیچید،،
ا.ت: منو کجا می‌بری؟

جونگکوک: خونت

چند لحظه سکوت کردم.. بعد پرسیدم؛

جونگکوک: اونا کیا بودن؟

جوابی نداد.. نگاهم از جاده جدا نشد..

جونگکوک: ا.ت... اونا کیا بودن؟

بازم سکوت.. اما این بار صدای نفس‌های لرزونش رو می‌شنیدم ، صدای آروم گریه‌ش..

دستم دور فرمون محکم‌تر شد.. دیگه چیزی نپرسیدم..

وقتی رسیدیم، دوباره بغلش کردم و بردمش داخل خونه.. آروم روی مبل نشوندمش..

جونگکوک: بهتری؟

ا.ت: نه

اون یه "نه" بیشتر از هزار تا جمله درد داشت!

رفتم سمت آشپزخونه ، بعد از کلی گشتن یه جعبه کمک‌های اولیه پیدا کردم.. برگشتم کنارش و آروم مچ پاشو پانسمان کردم..

جونگکوک: فردا می‌برمت بیمارستان.. یکی از دوستام معاینه‌ت می‌کنه! باید مطمئن بشیم چیز جدی‌ای نیست..

هیچی نگفت.. همچنان سرش پایین بود ، موهاش ریخته بودن روی صورتش...

و من از این سکوت لعنتی متنفر بودم، چند ثانیه نگاهش کردم..

بعد آروم موهاشو کنار زدم ، انگشتام لرزش خفیفی داشتن،،

جونگکوک: ا.ت...

سرشو بالا نیاورد..

جونگکوک: چرا گریه می‌کنی؟

بالاخره چونه‌ش لرزید.. اما باز چیزی نگفت..
نگاهش کردم..اونم آروم سرشو بلند کرد؛

چشم‌هاش از گریه سرخ شده بودن؛ و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

هیچ‌کدوم نتونستیم نگاهمون رو از هم بدزدیم!

انگار هزار تا حرف بینمون بود...
اما هیچ‌کدوم جرئت گفتنش رو نداشتیم!
دیدگاه ها (۴)

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 23「 یک ماه بعد 」از زبان جونگکوک؛شب بو...

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 22از زبان جونگکوک؛امروز واقعاً روز خس...

آتیشی که از بارون شروع شدprt22ویوی ا. تهمین که کلمه «حقیقت» ...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط