𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 23
「 یک ماه بعد 」
از زبان جونگکوک؛
شب بود.. خسته از سر کار داشتم برمیگشتم خونه که یه صحنه عجیب توجهمو جلب کرد.
یه ماشین وسط خیابون متوقف شده بود و چند نفر دورش جمع شده بودن!
اخم کردم..
جونگکوک: این دیگه چیه؟
یکم جلوتر رفتم تا بهتر ببینم... و همون لحظه قلبم فرو ریخت! ماشین ا.ت بود . .
بیاختیار ترمز کردم و از ماشین پریدم پایین،،
جونگکوک: هوی! چیکار میکنین؟!
یکی از پسرا برگشت سمتم..
- تو کی باشی؟
خواستم جواب بدم که صدای آشنایی به گوشم خورد.. صدای ا.ت!
سرمو چرخوندم و دیدمش.. رنگش پریده بود و یکی از اونا محکم بازوشو گرفته بود!
خونم به جوش اومد... بدون فکر دویدم سمتش...
جونگکوک: ولش کننننن!
دو نفر از بین راه جلومو گرفتن.. یکی از پسرا با عصبانیت گفت:
- اگه یه بار باهام قرار بیاد، ولش میکنم!
چند ثانیه طول کشید تا حرفش هضم بشه..
بعد عصبی خندیدم..
جونگکوک: چی داری میگی تو؟!
بالاخره دستش از روی ا.ت برداشته شد و ا.ت چند قدم عقب رفت..اون پسر مستقیم اومد جلوم..
قدش تقریباً هماندازه خودم بود، زل زد تو چشمام و گفت؛
- یک ماهه دارم ازش میخوام باهام بیرون بیاد! یک ماهه جواب رد میده.. منم قرار نیست بیخیالش بشم!
فکم قفل شد.. تمام چیزی که میدیدم صورت عصبانی اون بود و نگاه ترسیده ا.ت پشت سرش!
یقهشو گرفتم،،
جونگکوک: نمیفهمی وقتی یکی نه میگه یعنی نه؟!
چند نفر سریع اومدن بینمون.. اون پسره با پوزخند گفت:
- نکنه دوست پسرشی؟
برای چند لحظه همهچی ساکت شد..
حتی خودمم نفهمیدم چطور اون جمله از دهنم بیرون اومد! بلند و محکم گفتم،
جونگکوک: آره.. اون مال منه!
چشمهای ا.ت گرد شد.. همه چند ثانیه ساکت موندن.. از کنار بقیه رد شدم و مستقیم رفتم سمتش..
تمام چیزی که برام مهم بود این بود که حالش خوب باشه...
و اینکه دیگه کسی جرئت نکنه بهش نزدیک بشه!
𝑷𝒂𝒓𝒕: 23
「 یک ماه بعد 」
از زبان جونگکوک؛
شب بود.. خسته از سر کار داشتم برمیگشتم خونه که یه صحنه عجیب توجهمو جلب کرد.
یه ماشین وسط خیابون متوقف شده بود و چند نفر دورش جمع شده بودن!
اخم کردم..
جونگکوک: این دیگه چیه؟
یکم جلوتر رفتم تا بهتر ببینم... و همون لحظه قلبم فرو ریخت! ماشین ا.ت بود . .
بیاختیار ترمز کردم و از ماشین پریدم پایین،،
جونگکوک: هوی! چیکار میکنین؟!
یکی از پسرا برگشت سمتم..
- تو کی باشی؟
خواستم جواب بدم که صدای آشنایی به گوشم خورد.. صدای ا.ت!
سرمو چرخوندم و دیدمش.. رنگش پریده بود و یکی از اونا محکم بازوشو گرفته بود!
خونم به جوش اومد... بدون فکر دویدم سمتش...
جونگکوک: ولش کننننن!
دو نفر از بین راه جلومو گرفتن.. یکی از پسرا با عصبانیت گفت:
- اگه یه بار باهام قرار بیاد، ولش میکنم!
چند ثانیه طول کشید تا حرفش هضم بشه..
بعد عصبی خندیدم..
جونگکوک: چی داری میگی تو؟!
بالاخره دستش از روی ا.ت برداشته شد و ا.ت چند قدم عقب رفت..اون پسر مستقیم اومد جلوم..
قدش تقریباً هماندازه خودم بود، زل زد تو چشمام و گفت؛
- یک ماهه دارم ازش میخوام باهام بیرون بیاد! یک ماهه جواب رد میده.. منم قرار نیست بیخیالش بشم!
فکم قفل شد.. تمام چیزی که میدیدم صورت عصبانی اون بود و نگاه ترسیده ا.ت پشت سرش!
یقهشو گرفتم،،
جونگکوک: نمیفهمی وقتی یکی نه میگه یعنی نه؟!
چند نفر سریع اومدن بینمون.. اون پسره با پوزخند گفت:
- نکنه دوست پسرشی؟
برای چند لحظه همهچی ساکت شد..
حتی خودمم نفهمیدم چطور اون جمله از دهنم بیرون اومد! بلند و محکم گفتم،
جونگکوک: آره.. اون مال منه!
چشمهای ا.ت گرد شد.. همه چند ثانیه ساکت موندن.. از کنار بقیه رد شدم و مستقیم رفتم سمتش..
تمام چیزی که برام مهم بود این بود که حالش خوب باشه...
و اینکه دیگه کسی جرئت نکنه بهش نزدیک بشه!
- ۱۵۱
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط