{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

****فصل 17****

****فصل 17****
دوشب از مکالمه پیامکی من و نیما می گذشت ... ساعت یازده شب بود که یه پیام برام اومد 
-سلام خانوم ... راستی من اسمتونو نمیدونم چی صداتون بزنم؟چی شد تماس نگرفتید؟


-سلام مگه شما قول ندادی منتظر باشی ؟؟ گفتم که نمی تونم سریع تماس بگیرم.


-اخه خانواده ش منتظر من هستن و شرایط بدی دارم ... من بین زمین و هوا معلقم ... 

-ببینید من سعی خودمو میکنم زودتر تماس بگیرم ولی من دختری هستم که بدون مامان یا دوست صمیمی م بیرون نمیرم . از طرفی محاله که با خط خونه با سارا تماس بگیرم . پس منو درک کنید.


- بله حق با شماست . راستی باورم نمیشه هنوز دخترهایی مثل شما وجود دارن.. چون شما خیلی مقید هستید. 

-منم باورم نمیشه شما اصلا رابطه ای نداشتید . نمیشه همه رو با یک چشم دید. 


-درسته حق باشماست . می تونم رشته تحصیلی تون رو بپرسم ؟ به خاطر طرز صحبت کردنت کنجکاو شدم...

-خیالتون راحت ادبیات نمی خونم رشته من مهندسی ... هست . و شما 

-terme 1.azad compioter

-احساس میکنم شما زیاد هم صداقت نداری چون الان داری دروغ می گی..
-متوجه نمیشم چه دروغی؟؟

-اقای مهندس !!! کامپیوتر رو اشتباه نوشتی (computer)
افتاد؟؟؟؟
- خدا بگم چکارت نکنه دختر از خنده اشکم دراومد .. وای عجب سوتی دادم. به خدا من به شما دروغ نگفتم فقط نمی دونم چرا اینقدر هول شدم و اشتباه املایی داشتم ولی خودمونیم ماشالله باهوشی. (و چندتا پیام عادی دیگه که الان فراموش کردم)

-سعی میکنم باور کنم. دیگه امری نداری؟

-ببخش مزاحمت شدم....راستش اینقدر از شما تعریف شنیدم که واقعا کنجکاو شدم ببینم کی هستی.


-انشالله با سارا خانوم که ازدواج کردی بیاید بندر هم شیرینی ازدواجتون و هم سوغات شهرتون رو برای ما بیارید اخه بچه های دانشگاه ما سوتغذیه دارن... 

-چه با سارا چه بی سارا باید ببینمت ...شب خوش
********** پیام اخرشو به حساب ندید بدید بودنش گذاشتم و دیگه جوابشو ندادم ...


*********** 

چند شب دیگه هم گذشت و تو این شبها راس ساعت یازده پیداش میشد و به یه بهونه ای پیام میداد و منم گاهی جوابشو میدادم و گاهی هم نه ... کم کم انگار به پیامهاش عادت کرده بودم خیلی دوس داشت درباره من بدونه منم همش با مزه پرونی از دادن اطلاعات طفره میرفتم .. یه شب اخر یکی از پیاماش نوشت:( DD ) شب خوش. 
گفتم dd یعنی چی؟؟؟ 
گفت هیچی ... 
فردای اون روز بلاخره فرصتی پیش اومد که با دوستم یاسی بریم بازار و من مساله نیما رو براش گفتم و باهم به مرکز تلفن راه دور رفتیم و من به منزل سارا زنگ زدم .. اول خاله نیما جواب داد ... 
بعد از احوال پرسی خودمو دوست سارا معرفی کردم اونم با این که تعجب کرده بود (اخه من همزبان اونها نبودم) ولی بلاخره دخترشو صدا کرد ... صدای دختری کم سن و سال تقریبا شانزده ساله اومد بعد از سلام و احوال پرسی زرنگی کردم و گفتم من از طرف عباس تماس می گیرم .. عباس شنیده که پسرخاله ت اومده خواستگاریت میخواد بدونه تو دوسش داری یا هنوزم عباس رو میخوای .. 



سارا که معلوم بود حسابی جا خورده اول یه کم سکوت کرد و 
بعد گفت : من دوسش ندارم من عباس رو میخوام . از ترس خانوادم بهش جواب مثبت دادم ... گفتم تو رو به قران راستشو بگو واقعا دوسش نداری ؟؟ گفت به خدا دوسش ندارم ... حالا شما کی هستی .



- من جوابمو گرفتم خدا نگهدار .. 
بعد رو به یاسی کردم و گفتم بیچاره نیما !!!! حالا چطوری دم عیدی این خبر بد رو بهش بدم ؟؟؟!!!! 
یاسی خندید و گفت بی خیال بابا به ماچه .. زود بهش خبر بده شر رو کم کن ... 


-اخه یاسی خیلی پسر ساده و خوبیه دلم براش میسوزه تازه صداشو نشنیدی خیلی باحاله خخخ 

-زهرمار انگار توهم بدت نیومده ابشار خانوم!! 



-خفه شو کلی گفتم منحرف..
از همون باجه شماره نیما رو گرفتم ... بعد از چندتا بوق جواب داد ... فکر کنم اولین بار بود شماره شهر مارو می دید .. 
با تعجب گفت : بله ؟؟!! 


-سلام اقای نیما 

-سلام شما ؟ 
-من چیزم دیگه ... 
-چیز ؟؟؟؟ 
تازه یادم اومد اسممو لو ندادم ...
-دوست سهیلای ملعون هستم ..
صدای خنده ش تو گوشی پخش شد ... بیچاره نمی دونست با چه خبری از راه رسیدم ... گفتم هروقت خنده تون تموم شد تا حرف بزنیم .. خودشو جمع و جور کرد و گفت ببخشید . گوش به فرمانم قربان. 
این بار من خنده م گرفت ولی خودمو کنترل کردم .. 

-راستش نمی دونم چطور بهتون بگم 

-هرطور دوس دارید .. 
-من با سارا تماس گرفتم. 
-خب چی شد؟؟؟ 
-متاسفانه گفت که عباس رو دوس داره. و بعد کل مکالمه رو براش بازگو کردم .. و اخرش گفتم 
-ببخشید اگه ناراحت شدی دوست نداشتم تو این روزای قبل عید این خبر رو بهتون بدم ولی خودتون عجله داشتید ...
-این چه حرفیه اتفاقا خیلی هم خوشحالم کردی.. 
-خوشحال؟؟ مگه دوسش نداشتی؟
-من فقط خواستم به خاله م احترام بزارم و یه ازدوا
دیدگاه ها (۳)

پشت نگاه سردت....17ویو تهیونگبعد چند ساعت مهمونی، بالاخره او...

کپشننننننپننننننننن

The unwanted Roommate __________________________ویو پارک یور...

My professorChapter:2Part:99آخرین پرونده رو بستم و با خستگی ...

غصه من:(.......)

سلام دوستان می‌خوام محتویات خوابم در مورد نیما بگم چند روز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط