{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part30
---

سکوتِ سنگینِ پنت‌هاوس، فقط با صدایِ نفس‌هایِ بریده بریده‌یِ مهمان‌ها و ضربانِ قلبِ کوبنده‌یِ مانلی شکسته می‌شد. حرف‌هایِ جونگ‌کوک مثلِ پتک، همه‌یِ تصوراتِ مانلی رو از رابطه‌شون متلاشی کرده بود. اشک رویِ گونه‌هاش می‌لغزید، اما سعی می‌کرد با لبخندی تلخ، خودش رو قوی نشون بده.

همین‌طور که جونگ‌کوک میکروفن رو رویِ میز گذاشته بود و نگاهش رو از مانلی دزدیده بود، از انتهایِ جمعیت، صدایی آروم ولی نافذ بلند شد: «پس... قرارمون همین بود؟»

همه سرها به سمتِ صدا چرخید. پسرِ مرموز، با همون موهایِ مشکیِ فرفری و کتِ چرم، حالا از بینِ جمعیت جلو اومده بود. یه لبخندِ کج و پیروزمندانه رویِ لب‌هاش بود، انگار که از دیدنِ این صحنه لذت می‌برد.

«خب، ظاهراً که شرط رو بردی، جونگ‌کوک.» پسرِ مرموز به سمتِ جونگ‌کوک رفت. از تویِ کتش یه کیفِ چرمیِ مشکی بیرون آورد و جلویِ جونگ‌کوک رویِ میز گذاشت. «۳۰ میلیون وون نقد. همونطور که قرار گذاشتیم.»

صدایِ خش‌خشِ اسکناس‌ها تویِ سکوتِ پنت‌هاوس، مثلِ صدایِ خرد شدنِ شیشه‌یِ عمرِ مانلی بود. جونگ‌کوک بدونِ هیچ حرفی، کیف رو برداشت. نگاهی گذرا به مانلی انداخت؛ نگاهی که هیچ احساسی درش نبود، فقط یه جورِ خستگیِ مفرط. انگار که تمامِ این ماجرا براش یه وظیفه‌یِ اجباری بود که بالاخره تموم شده.

«من... باید برم.» جونگ‌کوک با صدایی که انگار از تهِ چاه می‌اومد، گفت و بدونِ خداحافظی، از پنت‌هاوس بیرون زد. انگار که تمامِ گذشته‌اش، تمامِ اون لحظاتی که با مانلی ساخته بود، مثلِ یه خاطره‌یِ دور و بی‌اهمیت، پشتِ سرش جا مونده بود.

مانلی بهت‌زده به درِ بسته خیره شده بود. بدنِ ظاهریِ جونگ‌کوک رفته بود، ولی روحش، قلبش، انگار که مدت‌ها بود ازش جدا شده بود.

پسرِ مرموز، حالا به مانلی نزدیک شده بود. لبخندش هنوز همون لبخندِ کج بود، اما حالا یه جورِ کنجکاویِ ناخوشایند هم بهش اضافه شده بود. «خب، مانلی کوچولو... انگار که قهرمانِ داستانِ ما، قصه رو اونطور که می‌خواست تموم کرد.»

مانلی سرش رو بلند کرد. اشک‌هاش هنوز رویِ گونه‌هاش بود، اما یه قدرتِ جدید، یه خشمِ سرد، داشت تویِ وجودش جوانه می‌زد. «تو... تو کی هستی؟» صداش می‌لرزید، اما قاطع بود.

پسرِ مرموز خندید. خنده‌ای که شبیهِ زوزه‌یِ بادِ وحشی بود. «من؟ من کسی‌ام که بازی رو شروع کرد. کسی که جونگ‌کوک رو به این بازی کشوند. و حالا... خب، حالا هم تماشاچیِ این صحنه‌یِ پایانی‌ام.»

مانلی به اطرافش نگاه کرد. جولیا، هانا، مینا، همه با صورت‌هایِ رنگ‌پریده و چشم‌هایِ پر از وحشت، بهش خیره شده بودن. انگار که همه منتظر بودن ببینن مانلی چی کار می‌کنه.

«ولی این پایان نیست.» مانلی با صدایی که حالا قوی‌تر شده بود، گفت. «این تازه اولِ ماجراست.»

اشک‌هاش رو پاک کرد. دیگه وقتِ ضعیف بودن نبود. وقتِ خورد شدن نبود. جونگ‌کوک اون رو باخت. اون شرط رو برد. ولی مانلی... مانلی کسی بود که هنوز باید برایِ خودش بجنگه.

«تو فکر کردی چون اون شرط رو بردی، همه چیز تمومه؟» مانلی مستقیم تویِ چشم‌هایِ پسرِ مرموز نگاه کرد. «تو جونگ‌کوک رو نشناختی. و من... من هم کسی نیستم که بشه اینطوری باهاش بازی کرد.»

یه لبخندِ تلخ رویِ لبِ مانلی نشست. لبخندی که هیچ شادی درش نبود، فقط یه اراده‌یِ پولادین. «شاید جونگ‌کوک عاشقِ من بود، شاید هم نه. شاید همه‌یِ این‌ها یه بازیِ کثیف بود. ولی این بازی، دیگه تموم شده. و حالا... نوبتِ منه که قوانینم رو عوض کنم.»

مانلی به سمتِ جعبه‌یِ خالیِ هدیه رفت. میکروفن رو برداشت. سنگینیِ فلزِ سردش رو تویِ دستش حس کرد. این میکروفن، دیگه نمادِ عشقِ از دست رفته نبود. نمادِ فریب بود. نمادِ دروغ. و حالا... نمادِ قدرتِ جدیدِ مانلی.

«تو بردی، جونگ‌کوک. شرط رو بردی. ولی من... من تو رو از دست دادم. و این، بدترین شکستی بود که می‌تونستی رقم بزنی.» مانلی به سمتِ پنجره‌یِ بزرگِ پنت‌هاوس رفت و به شهرِ زیرِ پاش خیره شد. «ولی یادت باشه... وقتی کسی همه چیزش رو از دست می‌ده، دیگه چیزی برایِ از دست دادن نداره. و اون موقع است که خطرناک‌ترین می‌شه.»

اون شب، جشنِ تولدِ مانلی، به تلخ‌ترین و پرحادثه‌ترین شبِ زندگیش تبدیل شد. شبی که عشقش رو باخت، ولی شاید... یه قدرتِ جدید پیدا کرد. قدرتی که از دلِ همین شکستِ بزرگ جوانه می‌زد.
---

80 لایک
40 کامنت
5 بازنشر
دیدگاه ها (۲۹)

Part29

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part28---روزها می‌گذشت و مانلی ه...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part26---همین که مانلی داشت تویِ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part27---مانلی سعی می‌کرد خودش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط