{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ادامه...]

[ادامه...]
(نکته:پسرا مافیان)

عصر...

بارون قطع شده بود.

هر سه تازه از بیرون برگشته بودن.

کوک کلید رو روی میز انداخت.

کوک: بالاخره رسیدیم.

تهیونگ کت مشکیش رو درآورد و روی چوب‌لباسی گذاشت.

تهیونگ: امروز بد نبود.

جیمین کفش‌هاشو درآورد و همون‌جا خودش رو روی مبل پرت کرد.

جیمین: من دیگه تکون نمی‌خورم.

کوک: پنج دقیقه دیگه خودت بلند میشی.

جیمین: نه.

...

ده ثانیه بعد...

جیمین بلند شد.

کوک: دیدی؟

جیمین: داشتم کنترل تلویزیونو برمی‌داشتم.

کوک: بهونه.

جیمین زبانش رو براش درآورد.

تهیونگ از آشپزخونه صدا زد:

تهیونگ: کسی چای می‌خواد؟

کوک: آره.

جیمین: منم.

چند دقیقه بعد...

هر سه با لیوان‌های چای روی مبل نشسته بودن.

تلویزیون روشن بود.

یه فیلم اکشن پخش می‌شد.

قهرمان فیلم با یه حرکت از روی ساختمون پرید.

جیمین با دقت نگاه کرد.

بعد آروم گفت:

جیمین: منم می‌تونم.

کوک حتی سرش رو هم برنگردوند.

کوک: نه، نمی‌تونی.

جیمین: چرا؟

کوک: چون دفعه‌ی قبل از روی مبل پریدی، پات گیر کرد به میز.

جیمین اخم کرد.

جیمین: اون میز مقصر بود.

...

چند دقیقه بعد...

تهیونگ رفت آشپزخونه.

کوک هم رفت سمت اتاق.

جیمین تنها موند.

یه نگاه به اطراف انداخت.

بعد خیلی آروم...

بالشتک‌های مبل رو برداشت.

یکی...

دوتا...

سه تا...

همه رو روی هم چید.

بعد یه پتو آورد.

روش انداخت.

چند تا صندلی هم کشید جلوش.

یه دقیقه بعد...

وسط پذیرایی یه قلعه‌ی بزرگ درست شده بود.

جیمین با افتخار دست به کمر زد.

جیمین: شاهکار...

همون موقع تهیونگ برگشت.

چند ثانیه فقط به پذیرایی خیره شد.

تهیونگ: ...

جیمین: سلام.

تهیونگ: ...

جیمین: قشنگ شده، نه؟

تهیونگ خیلی آروم پرسید:

تهیونگ: مبل‌های من...

داخل اون قلعه‌ان؟

جیمین: آره.

کوک هم از اتاق بیرون اومد.

وقتی صحنه رو دید، خشکش زد.

کوک: ...

کوک: من ده دقیقه نبودم...

جیمین با ذوق پرده‌ی پتویی رو کنار زد.

جیمین: بیاین داخل.

کوک: نه.

جیمین: چرا؟

کوک: چون بیست‌وهشت سالمه.

جیمین: خب؟

کوک: آدم بیست‌و هشت ساله توی قلعه‌ی پتویی نمی‌شینه.

جیمین برگشت سمت تهیونگ.

جیمین: تو بیا.

تهیونگ هم همون جواب رو داد.

تهیونگ: نه.

جیمین لب‌هاشو جمع کرد.

جیمین: باشه...

خودم می‌شینم.

رفت داخل قلعه.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای جیمین از داخل اومد.

جیمین: وای...

اینجا خیلی باحاله.

کوک آروم به تهیونگ نگاه کرد.

کوک: ...

تهیونگ: ...

کوک زیر لب گفت:

کوک: فقط پنج دقیقه.

تهیونگ هم آروم جواب داد:

تهیونگ: فقط پنج دقیقه.

هر دو خم شدن و وارد قلعه شدن.

داخلش با چند تا چراغ کوچیک روشن شده بود.

پتوها سقف کوتاهی ساخته بودن.

سه نفر به سختی کنار هم نشستن.

جیمین با یه لبخند پیروزمندانه گفت:

جیمین: دیدین گفتم خوبه؟

کوک به اطراف نگاه کرد.

بعد بی‌اختیار لبخند زد.

کوک: بد نیست...

تهیونگ هم تکیه داد به بالش.

تهیونگ: فقط...

اگه کسی الان ما رو ببینه...

باور نمی‌کنه همون سه نفریم که چند ساعت پیش همه ازمون حساب می‌بردن.

جیمین خندید.

جیمین: خب بهتره نبینه.

همون لحظه...

پتوی سقف قلعه آروم شل شد.

هر سه هم‌زمان بالا رو نگاه کردن.

کوک: جیمین...

جیمین: هوم؟

کوک: این مطمئنه؟

جیمین: صددرصد...

«فِش...»

کل قلعه روی سر هر سه نفر خراب شد.

چند ثانیه سکوت...

بعد از زیر پتوها صدای خنده‌ی کوک بلند شد.

تهیونگ هم خندید.

جیمین از زیر بالش‌ها سرش رو بیرون آورد.

جیمین: ...

جیمین: خب...

نسخه‌ی دومش بهتر میشه.

کوک با خنده گفت:

کوک: نه...

همین یکی کافی بود.

صدای خنده‌ی هر سه نفر دوباره کل خونه رو پر کرد.
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]صبح روز بعد...صدای جاروبرقی کل خونه رو برداشته بود...

[ادامه...]همون شب...بارون دوباره شروع شده بود.قطره‌های بارون...

[ادامه...]صبح روز بعد...تهیونگ از آشپزخونه صدا زد:تهیونگ: بی...

[ادامه...]شب...ساعت حدود دوازده.کل خونه خاموش بود.کوک و تهیو...

[ادامه...]صبح روز بعد...بوی نون تست کل خونه رو پر کرده بود.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط